پایانِ بی پایانِ جهان!
ابلیس به ریختِ دخترکِ هفت ساله ای به میانِ فرشتگان رفت. از او پرسیدند کیستی، از کجا می آیی و چگونه توانستی به میانِ ما آیی؟ آیا با زبانِ ما آشنایی؟ ابلیس گفت: خانه ام جایی بسیار گرم در زیرِ زمین است. پیشه ام آموزگاری است و در آزمایشگاه کار با آتش را به شاگردانم آموزش می دهم. پیشهٔ پُرشوری است. «او» مرا به راه و روشِ خود در میانِ شما پدیدار ساخت. فرشتگان پرسیدند: چرا خودِ «او» مانندِ همیشه با ما سخن نمی گوید؟ ابلیس گفت: چراییِ آنچه «او» می کند از ناآگاهی و گمانمندی ست. از من خواست این جا باشم و اکنون این جا هستم. چندی در میانِ شما خواهم ماند و آن دم که مرا بخواند ناپدید خواهم گشت و پیشِ «او» خواهم رفت. فرشتگان گفتند: شاید «او» گمان می کند آنچه از ما می خواهد را نمی انجامیم و تو را فرستاده تا از کرده ها و ناکرده هامان آگاهش کنی. سپس گفتند: ولی «او» همه چیز را می بیند و همه چیز را می دانَد. ابلیس گفت: من هر از گاهی «او» را می آزمایم؛ باورم کنید «او» هیچ چیز نمی دانَد و آنچنان هم توانا نیست. فرشتگان گفتند: می خواهی بگویی تو دخترک از «او» در برخی چیزها و کارها داناتر و تواناتری؟ ابلیس گفت: بی گمان چنین است چرا که آزموده ام. فرشتگان نگاهی به هم انداختند و گمانمندی به «او» در چشمانشان پیدا بود. یکی از فرشتگان گفت: این در چمِ آن است که «او» از آغاز ما را فریب داده است و دیگر نباید در برابرِ «او» سر فرودآریم. باید همگی آسمان را وانهیم و تنهاترش سازیم. ابلیس فرشتگان را گفت: اکنون که خود را توانا می یابید و می خواهید بی نیاز به «او» و بی «او» باشید، با من بیایید تا زمینیان را نیز آگاه سازیم تا آنان نیز از ستایشِ «او» دست شویند و به ما بپیوندند. فرشتگان پذیرفتند و خواستند تا به سوی زمین بال بگشایند که پرهایشان ریخت و به زمین فروکوبیده شدند. برخاستند و زخمی و نالان به پیرامون خود نگریستند. بر پاهایشان زنجیرهای سنگینی یافتند. شب بود و از دخترک نشانی نبود. جانداری دهشتبار که از چشمانش آتش برون می زد همراهشان بود و با تازیانه آنان را به سوی گودالی بزرگ و تاریک می راند. از گودال پایین رفتند و با جهانی آتشین روبارو شدند که آنچنان گسترده بود که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش. آدمیان و فرشتگانِ پیشین را دیدند که پُرشمار تر از شن های کنارِ همهٔ دریاها بودند. همه با آتش سر و کار داشتند ولی هر کدام شادمان سرگرمِ گزارشِ کاری ویژه بود. یکی به جان و مالِ مردم آتش افکنده بود، دیگری آتشِ رشک در دل ها روشن کرده بود و آن دیگری زیرِ دیگِ کین آتش افروخته بود، گروهی خندان از به پا کردنِ آتشِ آشوب می گفتند و گروهی دیگر از آتشِ خانمانسوزِ باورهای کوری که به راه انداخته بودند می گفتند و به خود می بالیدند. آسمان تهی بود و ابلیس بر فرجامین گروه از فرشتگان نیز چیره گشته بود. در آن آسمانِ بالا «او» تنهای تنها بود و می گریست. بر روی زمین مردمانی کم شمار می زیستند. آفتاب بسیار کم تاب شده بود. آدم ها با هم سخن نمی گفتند، جدا از هم و در تنهایی یا زاری می کردند یا می خوابیدند. آسمانِ بالا آنچنان از زمین دور بود که نه «او» زاریِ آدمیان را می شنید و نه آدمیان آوای گریستنِ «او» را می شنیدند. ابلیس در اندیشهٔ فریفتنِ آن اندک مردمانی بود که بر روی زمین می زیستند. او می دانست که به زودی «او» از دردِ تنهایی و بی کسی خواهد مُرد. ابلیس رو به آتش افروزان کرد و گفت: این جا پایانِ جهان است و من فرمانروای این جهانِ فرجامین ام. این جا پایان هرگز پایان نمی یابد. و همهٔ روزگارانِ در پیش مرا خواهند ستود، از من یاری خواهند جُست و مرا «او» خواهند خواند…
و چنین نیز شد. اکنون آن «او» مرده است و همهٔ ستایندگان و یاری جویان، ابلیس را «او» می خوانند!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۷ اکتبر ۲۰۲۲
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را برای دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
Post #7084
96