در نیمه های شب کسی به در می کوبید. از خواب پریدم.
با شتاب به سوی در رفتم. بازکردم و آن که به در می کوبید را زود شناختم. خدا بود. با چهره ای تکیده یاری خواست و گفت یا باورم بدار و مرا پیشِ خود نگه دار یا جای من نشین و بگذار بمیرم به جای تو . گیج و خواب آلود بودم و بی آنکه از او چند و چونِ خواست هایش بپرسم جانشینی اش را پذیرفتم. خدا مُرد. و من ناگهان در هزارتویی فروافتادم.
اکنون مردمانِ سراسرِ گیتی مرا به نام می شناسند ولی باورم نمی دارند. نه پیشِ من می آیند و نه مرا نزدِ خود می خوانند. جاودانه پشیمان، روز و شب درِ خانه ها را می کوبم، جانشینی می جویم. همه در پسِ پرده های سیاه پنهانند. هیچ جا چراغی روشن نیست. از پشتِ دیوارها آواهای غم آلود را می شنوم. هیچ کس در به رویَم نمی گشاید. مردمان به هزارتوی بی خدا خو گرفته اند. و من جانشینِ نازیبندهٔ آن خدای راستین، به ناچار در آتشِ ناروشنای این جهانِ بی پس و پیش جاودانه می سوزم !
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۷-۷-۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
Post #7072
807