TGViewer
Channel Public Channel
‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌

‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌

@kharmagasbemir

منو سوجین خوشگل موشگل نازی نازی نونوجم تا
ابد
( برای یادگاریه )
Subscribers
3
Photos
9
Videos
0
Links
0
Recent Posts 18 shown
Post #462 7
ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶  ִ  ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ  ‿᷼ㅤ
نئو و ۸ تا بدبختی
چرا همه عاشق نئون؟
عشق، خیانت، دماغ
ریندو و اشتباهات زندگیش
خرمگس برمی‌گردد

نئو لطفاً فرار کن
همه دیوونه‌ان
هشت نفر و یک عقل
عشق در زمانه‌ی کصخلی
نئو و لشکر خواستگاران
هرکی رسید عاشق نئو شد
ریندو چرا اینجوریه؟
ایز دت یو 👃🏿 و بحران هویت
خرمگس، ریندو و سایر فجایع
سوجین هم به ما اضافه شد
ری پیدا شد، داستان بدتر شد
ریو لطفاً توضیح بده
یون‌وو کجای کاری؟
ما آمدیم، دعوا شد
یک نئو، هزار بدبختی
عشق ممنوعه و بقیه چرت‌وپرت‌ها
جلسه‌ی رسمی افراد مشکل‌دار
انجمن عاشقان نئو
هرکی زنده موند برنده‌ست
این داستان چرا تموم نمیشه؟ 😭
نئو و دوستانِ روان‌پریش
فراموشی به سبک تخمی
عاشقانه‌ای که هیچ‌کس درخواست نکرد
هفتاد درصد دعوا، سی درصد عشق
گند زدیم ولی عاشقیم
Post #425 7
ㅤ‌ ﹫ㅤ ࣭࣭ 皮泽ㅤ Photo
ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶  ִ  ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ  ‿᷼ㅤ
🖤 نئو
سن: ۱۸
قد: ۱۷۱ سانتی‌متر
جنسیت: دختر
مو: بلند، مدل Wolf Cut، لایه‌لایه و کمی نامرتب
رنگ مو: دو‌رنگ؛ بلوند روشن + خاکستری/دودی
چشم: قهوه‌ای تیره، بادامی و کشیده
پوست: روشن و صاف
صورت: بیضی و ظریف
لب: قلبی‌شکل
هیکل: ظریف و ریزنقش
پیرسینگ: چند پیرسینگ گوش
استایل: Dark Academia × Alternative
رنگ‌های غالب لباس: مشکی، سفید، سرمه‌ای، خاکستری
اکسسوری: گردنبند ظریف، انگشتر و گوشواره‌های نقره‌ای
وایب: ساکت، مرموز، خونسرد؛ ولی وقتی راحت شود شیطنتش شروع می‌شود.
🖤 ریندو
سن: ۲۴
قد: ۱۸۶ سانتی‌متر
جنسیت: پسر
مو: متوسط تا بلند، صاف و کمی لایه‌لایه
رنگ مو: مشکی
چشم: خاکستری خیلی تیره، کشیده
پوست: خیلی روشن
صورت: زاویه‌دار و استخوانی
هیکل: بلند و ورزیده
استایل: Black Formal / Dark Academia
لباس: کت‌وشلوار مشکی، پیراهن مشکی یا سفید، معمولاً یقه باز
اکسسوری: زنجیر نقره‌ای، ساعت، انگشتر
وایب: مغرور، خونسرد، کم‌حرف و کاریزماتیک
جزئیات: وقتی عصبانی می‌شود صدایش را بالا نمی‌برد؛ اتفاقاً آرام‌تر حرف می‌زند.
🪰 خرمگس
سن: ۲۱
قد: ۱۶۸ سانتی‌متر
جنسیت: دختر
مو: بلند و صاف، نوک موها کمی حالت‌دار
رنگ مو: مشکی با هایلایت خیلی تیره‌ی قرمز
چشم: عسلی تیره
پوست: روشن
صورت: ظریف با فک مشخص
هیکل: متوسط و متناسب
استایل: Gothic / Dark Feminine
لباس: لباس‌های مشکی، کت چرمی، دامن یا شلوار تیره
اکسسوری: گوشواره حلقه‌ای، چند انگشتر، گردنبند
وایب: نیش‌دار، حسود، پررو و بسیار رک
ویژگی خاص: وقتی ناراحت است بیشتر شوخی می‌کند تا کسی متوجه ناراحتی‌اش نشود.
👃🏿 ایز دت یو
سن: ۲۰
قد: ۱۸۲ سانتی‌متر
جنسیت: پسر
مو: کوتاه تا متوسط، نامرتب و کمی حجیم
رنگ مو: قهوه‌ای خیلی تیره
چشم: مشکی/قهوه‌ای تیره
پوست: گندمی روشن
صورت: کشیده با ابروهای پر
هیکل: لاغر و ورزیده
استایل: Streetwear × Dark
لباس: هودی، کت‌های اورسایز، شلوار مشکی و کتانی
اکسسوری: زنجیر، دستبند و چند انگشتر
وایب: مغرور، لجباز، حسود و کمی احمق 😭
ویژگی خاص: وقتی خجالت می‌کشد یا احساساتی می‌شود، شروع می‌کند به مسخره‌بازی.
🎀 سوجین
سن: ۱۹
قد: ۱۶۵ سانتی‌متر
جنسیت: دختر
مو: بلند، نرم و کاملاً مرتب
رنگ مو: مشکی مایل به قهوه‌ای
چشم: قهوه‌ای روشن
پوست: خیلی روشن
صورت: ظریف و عروسکی
لب: صورتی طبیعی
هیکل: ظریف و petite
استایل: Soft Academia / Feminine
لباس: بلوزهای سفید، دامن‌های تیره، ژاکت‌های ظریف
اکسسوری: گیره مو، گردنبند ظریف و گوشواره‌های کوچک
وایب: آرام، مهربان، نانازی و صبور
ویژگی خاص: برخلاف ظاهر آرامش، وقتی لازم باشد خیلی محکم از کسی دفاع می‌کند.
🖤 ری
سن: ۲۲
قد: ۱۸۵ سانتی‌متر
جنسیت: پسر
مو: متوسط، صاف و کمی روی پیشانی ریخته
رنگ مو: مشکی با ته‌رنگ آبی خیلی تیره
چشم: خاکستری-آبی
پوست: روشن
صورت: کشیده و ظریف
هیکل: بلند و نسبتاً لاغر
استایل: Minimal Dark / Elegant
لباس: کت بلند، پیراهن‌های ساده، شلوار مشکی
اکسسوری: گوشواره‌ی کوچک نقره‌ای و انگشتر
وایب: آرام، مرموز، باهوش و کم‌حرف
ویژگی خاص: برخلاف ریندو، احساساتش را پنهان نمی‌کند؛ فقط خیلی آرام بیانشان می‌کند.
🌙 یون‌وو
سن: ۲۳
قد: ۱۸۸ سانتی‌متر
جنسیت: پسر
مو: مشکی، متوسط و کمی نامرتب
چشم: مشکی
پوست: روشن
صورت: استخوانی و جدی
هیکل: بلند و ورزیده
استایل: Dark Minimalist
لباس: پالتوهای تیره، یقه‌اسکی، شلوار مشکی
اکسسوری: ساعت فلزی و انگشتر ساده
وایب: سرد، مرموز و کم‌حرف
ویژگی خاص: معمولاً قبل از حرف زدن چند ثانیه به طرف مقابل نگاه می‌کند.
🩸 ریو
سن: ۲۴
قد: ۱۸۷ سانتی‌متر
جنسیت: پسر
مو: متوسط، لایه‌لایه و کمی آشفته
رنگ مو: مشکی
چشم: قرمز تیره/قهوه‌ای بسیار تیره
پوست: بسیار روشن
صورت: زاویه‌دار
هیکل: لاغر و ورزیده
استایل: Gothic Formal
لباس: کت مشکی بلند، پیراهن تیره، بوت
اکسسوری: زنجیر، انگشترهای نقره‌ای
وایب: مرموز، خطرناک، آرام و غیرقابل‌پیش‌بینی
ویژگی خاص: حتی وقتی عصبانی است لبخند می‌زند.
🕯️ آریاست
سن: ۲۳
قد: ۱۷۴ سانتی‌متر
جنسیت: دختر
مو: بلند، صاف و بسیار مرتب
رنگ مو: مشکی با ته‌رنگ شرابی
چشم: خاکستری تیره
پوست: خیلی روشن
صورت: کشیده و ظریف
استایل: Gothic Elegant
لباس: کت‌های مشکی، لباس‌های بلند و رسمی
اکسسوری: گردنبند مشکی، گوشواره و انگشتر
وایب: مرموز، مغرور و باهوش
ویژگی خاص: همیشه طوری حرف می‌زند که معلوم نیست دارد حقیقت را می‌گوید یا نه.
پالت کلی داستان: 🖤 مشکی + سفید + خاکستری + سرمه‌ای، با مقدار خیلی کمی شرابی برای شخصیت‌های مرموز.
Post #398 8
              ࿙ׅ࿚𝅥 𖫲ׄ࿚ׄ࿙ִ࿙‌࿚‌࿚ׄ࿙ִ ‌‌݁࿚ׄ ִ࿚ׄ࿙‌࿚ׄ࿙‌࿙ׅ࿚𝅥 𖫲ׄ࿙ׅ࿚
Post #386 6
ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶  ִ  ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ  ‿᷼ㅤ
قسمت آخر — حقیقت
ریو دیگر چیزی نگفت.
فقط به نئو خیره مانده بود.
نئو آرام پرسید:
«اون شب چی شد؟»
ریو جواب نداد.
ریندو جلو آمد.
«ریو.»
ریو بالاخره گفت:
«نئو درست یادش اومده.»
همه ساکت شدند.
ریو ادامه داد:
«من دشمن نبودم.»
نئو: «پس چرا همه فکر می‌کردن هستی؟»
«چون مجبور بودم بذارم این‌طور فکر کنن.»
سوجین آرام گفت:
«برای محافظت از نئو.»
ریو سرش را تکان داد.
«و برای محافظت از خودتون.»
یون‌وو پرسید:
«از چی؟»
ریو به او نگاه کرد.
«از حقیقتی که اگر اون شب فاش می‌شد، همه‌مون نابود می‌شدیم.»
نئو نزدیک‌تر رفت.
«چه حقیقتی؟»
ریو گفت:
«من فهمیده بودم کسی که پشت تمام این اتفاقاته، می‌خواد از نئو استفاده کنه تا به بقیه برسه.»
نئو: «پس چرا من؟»
ریو: «چون تو تنها کسی بودی که به همه‌مون نزدیک بودی.»
ریندو آرام گفت:
«برای همین خاطراتش رو پاک کردیم.»
ریو: «نه.»
همه به او نگاه کردند.
«نئو خودش این تصمیم رو گرفت.»
نئو آرام گفت:
«یادم اومد.»
تصویر آن شب دوباره در ذهنش ظاهر شد.
خودش.
ریو.
ریندو.
سوجین.
یون‌وو.
خرمگس.
همه در همان اتاق.
نئو در خاطره گریه می‌کرد.
«اگه من یادم بیاد، دوباره سراغ شما میان.»
ریو گفته بود:
«پس فراموش کن.»
نئو سرش را تکان داده بود.
«نه.»
ریندو کنار او زانو زده بود.
«نئو، به ما اعتماد کن.»
نئو اشک‌هایش را پاک کرده بود.
«قول بدید هیچ‌کس به خاطر من آسیب نبینه.»
همه قول داده بودند.
اما حالا...
خرمگس آرام گفت:
«قولمون شکست.»
نئو به او نگاه کرد.
خرمگس لبخند تلخی زد.
«ولی هنوز زنده‌ام.»
ایز فوراً گفت:
«و قرار نیست دوباره بمری.»
خرمگس خندید.
«نگرانمی؟»
ایز: «نه.»
«دروغگو.»
ایز چیزی نگفت.
نئو به ریندو نگاه کرد.
«تو چرا هیچ‌وقت حقیقت رو نگفتی؟»
ریندو جواب داد:
«چون قول داده بودم.»
«حتی وقتی ازت متنفر شدم؟»
«حتی اون موقع.»
نئو لبخند کوچکی زد.
«احمقی.»
ریندو: «می‌دونم.»
نئو جلو رفت و او را در آغوش گرفت.
ریندو برای چند ثانیه کاملاً شوکه شد.
بعد آرام دست‌هایش را دور نئو گذاشت.
«خوشحالم زنده‌ای.»
نئو آرام گفت:
«منم.»
بعد از آغوشش بیرون آمد.
«ولی دیگه نمی‌خوام گذشته‌م رو به خاطر کسی فراموش کنم.»
ریندو لبخند زد.
«این بار خودت انتخاب می‌کنی.»
سوجین جلو آمد.
«نئو...»
نئو به او نگاه کرد.
«تو هم اشتباه کردی.»
سوجین سرش را پایین انداخت.
«می‌دونم.»
«ولی ازم محافظت کردی.»
سوجین اشک ریخت.
نئو او را در آغوش گرفت.
«فقط دفعه‌ی بعد راستشو بگو.»
سوجین با گریه خندید.
«قول می‌دم.»
یون‌وو کنار ریو ایستاد.
«پس تمام این مدت...»
ریو گفت:
«آره.»
یون‌وو آهسته خندید.
«لعنتی.»
ریو: «می‌دونم.»
«فکر کردم می‌خواستی منو بکشی.»
«هیچ‌وقت نمی‌خواستم.»
یون‌وو دستش را دراز کرد.
ریو بعد از چند ثانیه دستش را گرفت.
«پس تمومش کنیم.»
ریو سرش را تکان داد.
«تموم شد.»
در آخر، فقط ری مانده بود.
او کنار نئو ایستاد.
«حالت خوبه؟»
نئو لبخند زد.
«برای اولین بار، آره.»
ری: «مطمئنی؟»
«آره.»
ری دستش را گرفت.
«پس بریم؟»
نئو به بقیه نگاه کرد.
ریندو.
سوجین.
خرمگس.
ایز.
یون‌وو.
و ریو.
همه کسانی که زمانی بخشی از یک راز بودند.
حالا دیگر لازم نبود چیزی را از هم پنهان کنند.
نئو دست ری را محکم‌تر گرفت.
«بریم.»
آن دو از ساختمان دور شدند.
ریندو از دور نگاهشان کرد.
خرمگس کنار او ایستاد.
«ناراحتی؟»
ریندو لبخند زد.
«یه کم.»
«پس چرا می‌خندی؟»
ریندو گفت:
«چون بالاخره خوشحاله.»
ایز از پشت سر گفت:
«وای، چه فاز فیلم هندی‌ای.»
خرمگس: «خفه شو.»
ایز: «دوباره شروع شد.»
خرمگس: «دلم برای دعوامون تنگ شده بود.»
ایز لبخند زد.
«منم.»
سوجین خندید.
یون‌وو سرش را تکان داد.
ریو برای اولین بار بدون آن حالت مرموز همیشگی لبخند زد.
و نئو...
در حالی که کنار ری راه می‌رفت، به آسمان نگاه کرد.
او بالاخره همه‌چیز را به یاد آورده بود.
نه برای اینکه در گذشته زندگی کند.
بلکه برای اینکه دیگر مجبور نباشد از آن فرار کند.
پایان. 🖤
Post #384 6
ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶  ִ  ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ  ‿᷼ㅤ
چند ثانیه هیچ‌کس نفس نمی‌کشید.
نئو به ری نگاه کرد.
بعد به ریندو.
بعد به سوجین.
و در آخر به ریو.
«پس همه‌تون یه چیزی رو از من قایم کردید.»
ریندو آرام گفت:
«آره.»
نئو خندید، اما خنده‌اش پر از ناراحتی بود.
«عالیه.»
ری جلو آمد.
«نئو، من اون موقع اونجا نبودم. من چیزی از گذشته‌ت نمی‌دونستم.»
نئو نگاهش کرد.
«تو تنها کسی هستی که مجبور نیستم ازش بپرسم چی رو قایم کرده.»
ری لبخند کمرنگی زد.
اما ریو گفت:
«مطمئنی؟»
نئو برگشت سمتش.
«چی می‌خوای بگی؟»
ریو به ری نگاه کرد.
«تو فکر می‌کنی اون تصادفی وارد زندگیت شده؟»
ری اخم کرد.
«ریو، کافیه.»
«نه.»
ریو به نئو نگاه کرد.
«همه فکر می‌کنن من خطرناکم. ولی تو هنوز نمی‌دونی ری چطور پیدات کرد.»
نئو آرام گفت:
«ری؟»
ری چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«من دنبالت می‌گشتم.»
نئو خشکش زد.
«چرا؟»
«چون اسمت رو از یکی شنیده بودم.»
«از کی؟»
ری به ریو نگاه کرد.
نئو نفسش را حبس کرد.
«ریو؟»
ری چیزی نگفت.
ریو لبخند تلخی زد.
«دیدی؟»
نئو به ری نزدیک شد.
«از اول می‌دونستی من کی‌ام؟»
ری آرام جواب داد:
«نه اون‌طوری که فکر می‌کنی.»
«پس چطوری؟»
«فقط می‌دونستم یه نفر هست که باید پیداش کنم.»
«و اون نفر من بودم.»
«آره.»
نئو عقب رفت.
«دیگه نمی‌دونم به کی اعتماد کنم.»
سوجین آرام گفت:
«به خودت.»
نئو نگاهش کرد.
سوجین ادامه داد:
«این بار تصمیم رو خودت بگیر. حتی اگه تصمیم بگیری از همه‌مون فاصله بگیری.»
نئو چیزی نگفت.
بعد آرام از ساختمان خارج شد.
چند دقیقه بعد، ری دنبالش رفت.
نئو روی پله‌های جلوی ساختمان نشسته بود.
ری کنارش نشست.
«می‌تونم توضیح بدم.»
نئو: «نمی‌خوام توضیح بشنوم.»
ری سکوت کرد.
«فقط یه سؤال جواب بده.»
«بپرس.»
«وقتی برای اولین بار منو دیدی... واقعاً هیچی ازم نمی‌دونستی؟»
ری چند ثانیه به زمین نگاه کرد.
«می‌دونستم اسمت نئوئه.»
نئو لبخند تلخی زد.
«پس دروغ گفتی.»
«آره.»
«چرا؟»
«چون اگر از اول می‌گفتم دنبالت بودم، هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادی نزدیکت بشم.»
نئو سرش را پایین انداخت.
«شاید حق داشتم.»
ری آرام گفت:
«شاید.»
چند ثانیه سکوت.
بعد ری گفت:
«اما یه چیز رو هیچ‌وقت دروغ نگفتم.»
نئو نگاهش کرد.
«چی؟»
«اینکه دوستت دارم.»
نئو چیزی نگفت.
ری دستش را جلو آورد، اما لمسش نکرد.
فقط همان‌جا نگه داشت.
«اگه نمی‌خوای، دستتو نمی‌گیرم.»
نئو چند ثانیه به دستش نگاه کرد.
بعد خودش دستش را گذاشت روی دست ری.
داخل ساختمان، ریندو و ریو روبه‌روی هم ایستاده بودند.
ریندو گفت:
«تو هنوز عاشق نئویی؟»
ریو جواب داد:
«آره.»
«پس چرا ولش نمی‌کنی؟»
ریو خندید.
«تو ولش کردی؟»
ریندو ساکت شد.
ریو ادامه داد:
«فرق من و تو اینه که من حداقل وانمود نمی‌کنم بی‌تفاوتم.»
ریندو آهسته گفت:
«من فقط نمی‌خوام دوباره به خاطر من آسیب ببینه.»
«پس ازش دور بمون.»
ریندو به او نگاه کرد.
«می‌مونم.»
ریو: «واقعاً؟»
«آره.»
ریندو آخرین نگاهش را به بیرون انداخت.
نئو و ری کنار هم نشسته بودند.
ریندو لبخند کوچکی زد.
«این بار انتخابش با خودشه.»
اما همان لحظه، نئو ناگهان چیزی را به یاد آورد.
نه از آن شب.
چیزی قبل‌تر.
یک اتاق سفید.
سوجین روبه‌رویش.
ریندو کنار در.
و ریو...
روی زمین.
نئو در خاطره فریاد زد:
«من نمی‌خوام فراموش کنم!»
سوجین گریه می‌کرد.
ریندو گفت:
«خودت خواستی.»
نئو در خاطره جواب داد:
«نه... من فقط نمی‌خوام اونا بمیرن.»
نئو با وحشت چشم‌هایش را باز کرد.
ری فوراً گفت:
«چی شد؟»
نئو آرام گفت:
«من اون شب فقط برای خودم حافظه‌م رو پاک نکردم.»
ری به او نگاه کرد.
«پس برای چی؟»
نئو بلند شد.
«برای اینکه از بقیه محافظت کنم.»
ری: «از کی؟»
نئو به ساختمان نگاه کرد.
«از ریو نه.»
مکث.
«از ریندو هم نه.»
صدایش لرزید.
«از خودم.»
ری اخم کرد.
«یعنی چی؟»
نئو آرام جواب داد:
«من اون شب کاری کردم که هیچ‌کدومشون نمی‌خواستن انجام بدم.»
ری: «چی؟»
نئو به چشم‌هایش نگاه کرد.
«من حقیقت رو فهمیده بودم.»
«چه حقیقتی؟»
نئو نفس عمیقی کشید.
«اینکه کسی که همه فکر می‌کنیم دشمنه...»
مکث کرد.
«در واقع کسیه که ما باید ازش محافظت کنیم.»
ری: «کی؟»
نئو برگشت.
نگاهش مستقیم روی ریو افتاد.
ریو از داخل ساختمان به او نگاه می‌کرد.
و وقتی نگاهشان به هم افتاد، رنگ صورت ریو پرید.
نئو آرام گفت:
«خود ریو.»
ریو زیر لب گفت:
«نه...»
و برای اولین بار...
واقعاً ترسید.
Post #382 6
ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶  ִ  ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ  ‿᷼ㅤ
نئو تمام شب خوابش نبرد.
یک تصویر مدام در ذهنش تکرار می‌شد.
یک راهروی تاریک.
صدای قدم‌ها.یون‌وو روی زمین.ریو روبه‌رویش.و یک نفر دیگر...
اما هر بار که می‌خواست چهره‌ی آن نفر را ببیند، تصویر محو می‌شد.
نئو زیر لب گفت:
«تو کی بودی...؟»
صبح، همه در خانه‌ی سوجین جمع شدند.
ریندو روی صندلی نشسته بود و دستش هنوز زخمی بود.
ایز کنار پنجره ایستاده بود.
خرمگس روی مبل نشسته بود و با اخم به همه نگاه می‌کرد.
ری ساکت کنار نئو بود.
سوجین یک لیوان آب جلوی نئو گذاشت.
«دوباره کابوس دیدی؟»
نئو سرش را تکان داد.«آره.»
ری پرسید:«چی دیدی؟»
نئو چند ثانیه فکر کرد.
«ریو... یون‌وو... و یه نفر دیگه.»
ریو که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود، ناگهان گفت:«چی ازش دیدی؟»
نئو به او نگاه کرد.
«هیچی. صورتش رو نمی‌دیدم.»ریو ساکت شد.
ریندو متوجه تغییر حالتش شد.«ریو.»
ریو جواب نداد.
ریندو دوباره گفت:
«تو چیزی می‌دونی.»
ریو آهسته گفت:«شاید.»
خرمگس از جایش بلند شد.
«پس حرف بزن.»
ریو به او نگاه کرد.
«اون شب، قبل از اینکه شما برسید، یک نفر با من تماس گرفت.»
نئو پرسید:«کی؟»
«نمی‌دونم.»
«پس چطور—»
«صدایش رو شنیدم.»
یون‌وو آرام گفت:
«منم شنیدم.»
نئو برگشت سمت او.
«چی گفت؟»
یون‌وو جواب داد:
«گفت اگر می‌خوام زنده بمونم، باید تو رو از اونجا دور کنم.»
نئو خشکش زد.«چی؟»
ریندو فوراً گفت:
«یعنی هدف اصلی از اول نئو بوده؟»
یون‌وو:
«احتمالش زیاده.»
سوجین آرام گفت:«نه.»
همه به او نگاه کردند.
سوجین ادامه داد:
«هدفش فقط نئو نبود.»
ری پرسید:
«پس چی بود؟»
سوجین به نئو نگاه کرد.
«خاطراتش.»سکوت.
نئو: «چرا خاطرات من؟»
سوجین لب‌هایش را روی هم فشار داد.
«چون تو تنها کسی بودی که حقیقت رو دیده بودی.»ریو آرام گفت:«و اگر نئو یادش بیاد...»
ریندو ادامه داد:
«همه‌چی لو می‌ره.»نئو بلند شد.
«پس من باید یادم بیاد.»
سوجین دستش را گرفت.«نه.»
نئو به او نگاه کرد.«چرا؟»
«چون ممکنه چیزی که یادت میاد، از چیزی که فکر می‌کنی بدتر باشه.»
نئو دستش را آرام آزاد کرد.
«دیگه از حقیقت نمی‌ترسم.»
ری کنار نئو ایستاد.«منم باهات میام.»
ریندو چیزی نگفت.
فقط به نئو نگاه کرد.
این بار واقعاً به انتخابش احترام گذاشت.
آن‌ها دوباره به ساختمان متروکه برگشتند.
جایی که همه‌چیز شروع شده بود.
نئو وارد همان راهرو شد.
یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.
ناگهان ایستاد.«اینجا...»
ری پرسید:
«چی؟»
نئو دستش را روی دیوار گذاشت.
«اینجا رو یادمه.»
همه ساکت شدند.
نئو چشم‌هایش را بست.
تصویرها برگشتند.
ریو. یون‌وو. سوجین.و خودش.
اما این بار یک چیز جدید دید.
سوجین داشت با کسی بحث می‌کرد.
نئو با وحشت چشم‌هایش را باز کرد.
«سوجین...»
سوجین رنگش پرید.
«چی؟»
«تو اون شب با اون آدم حرف زدی.»
سوجین چیزی نگفت.
نئو جلو رفت.
«کی بود؟»
سوجین اشک در چشمانش جمع شد.
«نئو، من—»
«کی بود؟»
سوجین بالاخره گفت:
«ریندو.»
همه برگشتند سمت ریندو.
ریندو خشکش زد.
«چی؟»
سوجین گفت:
«اون شب ریندو هم اونجا بود.»
نئو با ناباوری به ریندو نگاه کرد.
«تو؟»
ریندو آرام گفت:
«آره.»
نئو یک قدم عقب رفت.
«پس تو هم می‌دونستی.»
ریندو گفت:
«می‌دونستم.»
«و بهم نگفتی؟»
«چون—»
«نه.»
نئو سرش را تکان داد.
«دیگه هیچ "چون"ی نمی‌خوام بشنوم.»
ریندو ساکت شد.
اما ناگهان نئو چیزی را به یاد آورد.
یک جمله.
صدای خودش.
صدای آن شب.
«اگه اتفاقی برای من افتاد، به هیچ‌کس اعتماد نکن.»
نئو نفسش بند آمد.
ری با نگرانی گفت:
«نئو؟»
نئو به آرامی گفت:
«من خودم این جمله رو گفتم.»
همه ساکت شدند.
نئو ادامه داد:
«ولی به کی؟»
تصویر آخر برگشت.
آن شخص کنار نئو ایستاده بود.
صورتش هنوز تار بود.
اما این بار...
نئو دستش را دید.
یک انگشتر خاص.
نئو ناگهان به دست ریندو نگاه کرد.
انگشتر.
همان مدل.
چشم‌هایش گشاد شد.
ریندو فهمید.
«نئو...»
نئو عقب رفت.
«تو نبودی که به من حمله کردی.»
مکث کرد.
«تو کسی بودی که من ازش کمک خواستم.»
ریندو آرام گفت:
«آره.»
«پس چرا بعدش خاطراتم پاک شد؟»
ریندو جواب نداد.
سوجین اشک‌هایش را پاک کرد.
«چون خودت از ما خواستی.»
نئو با ناباوری نگاهش کرد.
«چی؟»
سوجین گفت:
«تو گفتی اگر زنده موندی، همه‌چیز رو از یادت ببریم.»
ریندو آرام گفت:
«و ما این کار رو کردیم.»
نئو خشکش زد. تمام آن سال‌ها..
او خودش خواسته بود فراموش کند.
اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود.
نئو به ریو نگاه کرد.
«پس چرا تو برگشتی؟»
ریو جواب داد:
«چون من تنها کسی بودم که نمی‌تونستم اون قول رو نگه دارم.» نئو: «چرا؟»
ریو به او نگاه کرد.
«چون من عاشق تو بودم.»
سکوت.
ریندو چشم‌هایش را بست.
ری برای اولین بار چیزی نگفت.
و نئو...
فقط ایستاد.
چون حالا تازه فهمیده بود:
راز واقعی آن شب این نبود که چه کسی به او آسیب زده بود.
راز این بود که نئو خودش تصمیم گرفته بود همه‌چیز را فراموش کند.
و حالا...
تمام آدم‌هایی که دوستشان داشت، بخشی از همان فراموشی بودند.
Post #380 6
به آن دو نگاه کرد.
بعد آرام برگشت.
این بار نه برای فرار.
برای اینکه واقعاً اجازه بدهد نئو زندگی خودش را داشته باشد.
اما قبل از اینکه از آنجا دور شود، گوشی‌اش لرزید.
پیام جدیدی نبود.
فقط یک عکس قدیمی.
عکس خودش، نئو و بقیه.
ریندو چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد آن را پاک نکرد.
فقط گوشی را خاموش کرد و زیر لب گفت:
«بعضی خاطره‌ها رو باید نگه داشت... حتی وقتی دیگه مال تو نیستن.»
و برای اولین بار...
رفت.
بدون اینکه برگردد.
Post #379 5
ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶  ִ  ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ  ‿᷼ㅤ
در آرام باز شد.
همه برای چند ثانیه خشکشان زد.
نئو به شخصی که وارد شده بود نگاه کرد و زیر لب گفت:
«...تو؟»
ریندو هم او را شناخت.
«نه.»
ری با تعجب پرسید:
«چی شده؟»
ریندو جلو رفت.
«این آدم نباید اینجا باشه.»
ایز دت یو 👃🏿 با اخم گفت:
«یکی بالاخره توضیح می‌ده یا نه؟»
آن شخص لبخند زد.
«هنوزم همون‌قدر عجولی.»
نئو به ریندو نگاه کرد.
«تو می‌شناسیش.»
ریندو جواب نداد.
نئو صدایش را بالا برد:
«ریندو!»
ریندو بالاخره گفت:
«آره.»
مکث کرد.
«می‌شناسمش.»
سوجین دست نئو را گرفت.
«آروم باش.»
نئو دستش را پس نکشید، اما نگاهش هنوز روی ریندو بود.
«پس چرا همه‌چی رو از من مخفی کردی؟»
ریندو نفس عمیقی کشید.
«چون فکر می‌کردم اگه حقیقت رو بدونی، دوباره همه‌چیز تکرار می‌شه.»
ریو جلو آمد.
«ولی دیگه تکرار شده.»
ریندو به او نگاه کرد.
«تو هم ساکت باش.»
ریو: «نه.»
سکوت سنگینی افتاد.
ریو ادامه داد:
«این بار همه باید بدونن.»
نئو: «چی رو؟»
ریو به نئو نگاه کرد.
«اون شب، ریندو اولین کسی نبود که رسید.»
نئو اخم کرد.
«پس کی بود؟»
ریو به سوجین نگاه کرد.
سوجین فوراً گفت:
«نه.»
نئو آرام برگشت سمت او.
«تو؟»
سوجین چیزی نگفت.
نئو: «سوجین... تو اونجا بودی؟»
چشم‌های سوجین پر از اشک شد.
«آره.»
نئو یک قدم عقب رفت.
«پس تمام این مدت...»
سوجین گفت:
«من می‌خواستم ازت محافظت کنم.»
«با دروغ گفتن؟»
«می‌ترسیدم اگه یادت بیاد، دوباره آسیب ببینی.»
نئو با عصبانیت گفت:
«همه‌تون همینو می‌گید! "می‌خواستم ازت محافظت کنم." ولی هیچ‌کس نمی‌پرسه خودم چی می‌خوام!»
ریندو آرام گفت:
«حق داری.»
نئو به او نگاه کرد.
«تو یکی دیگه حرف نزن.»
ریندو ساکت شد.
ایز جلو آمد.
«نئو...»
«تو هم نه.»
ایز ایستاد.
خرمگس از گوشه‌ی اتاق نگاهشان می‌کرد.
بعد آرام گفت:
«بسه.»
همه ساکت شدند.
خرمگس ادامه داد:
«ما همه یه جوری خرابش کردیم.»
ایز به او نگاه کرد.
«من بیشتر.»
خرمگس: «آره.»
ایز: «ممنون.»
خرمگس برای اولین بار بعد از مدت‌ها لبخند کوچکی زد.
اما نئو هنوز ناراحت بود.
ری کنارش آمد.
«می‌خوای بریم بیرون؟»
نئو چند ثانیه به او نگاه کرد.
«آره.»
ری دستش را جلو آورد.
نئو دستش را گرفت.
آن دو از اتاق بیرون رفتند.
بیرون، هوا سرد بود.
نئو روی پله نشست.
ری کنارش نشست.
«لازم نیست الان چیزی رو حل کنی.»
نئو آرام گفت:
«من فقط خسته‌ام.»
«می‌دونم.»
«از اینکه همه فکر می‌کنن می‌دونن چی برام بهتره.»
ری چیزی نگفت.
فقط کنارش ماند.
نئو سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.
«تو حداقل چیزی رو ازم قایم نمی‌کنی؟»
ری مکث کرد.
«نه.»
نئو سرش را بلند کرد.
«مطمئنی؟»
ری لبخند زد.
«تا جایی که خودم می‌دونم.»
نئو خندید.
«جواب خطرناکیه.»
«ولی صادقانه‌ست.»
نئو دوباره سرش را روی شانه‌اش گذاشت.
چند دقیقه سکوت کردند.
داخل ساختمان، ریندو کنار پنجره ایستاده بود.
خرمگس کنارش آمد.
«حالت خوبه؟»
ریندو خندید.
«نه.»
«هنوز دوستش داری؟»
ریندو به بیرون نگاه کرد.
نئو و ری را دید.
«آره.»
خرمگس گفت:
«پس چرا چیزی نمی‌گی؟»
«چون برای اولین بار فهمیدم دوست داشتن به معنی به دست آوردن نیست.»
خرمگس لبخند زد.
«بالاخره یه چیز درست یاد گرفتی.»
ریندو نگاهش کرد.
«تو هم ظاهراً برگشتی.»
«موقتاً.»
«ایز می‌دونه؟»
خرمگس ابرو بالا انداخت.
«به خودش مربوطه.»
از پشت سرشان صدای ایز آمد:
«من شنیدم.»
خرمگس برگشت.
«تو چرا همیشه وسط حرف مردم ظاهر می‌شی؟»
ایز: «چون کنجکاوم.»
خرمگس: «مشکل همینه.»
ایز لبخند زد.
«دلم برای دعوا باهات تنگ شده بود.»
خرمگس چند ثانیه نگاهش کرد.
«من دلم برای هیچ‌چیت تنگ نشده بود.»
ایز: «دروغ می‌گی.»
خرمگس لبخند زد.
«شاید.»
آن طرف، سوجین هنوز تنها مانده بود.
ریندو کنارش نشست.
«تو هنوز نئو رو دوست داری.»
سوجین آرام گفت:
«آره.»
«ولی اون ری رو انتخاب کرده.»
سوجین به زمین نگاه کرد.
«می‌دونم.»
ریندو آهسته گفت:
«پس حالا فهمیدیم درد واقعی چیه.»
سوجین: «چی؟»
ریندو به بیرون نگاه کرد.
«اینکه آدم کسی رو دوست داشته باشه، ولی دیگه حق نداشته باشه بهش نزدیک بشه.»
سوجین لبخند تلخی زد.
«تو بالاخره عاقل شدی.»
ریندو خندید.
«متأسفانه دیر.»
همان شب، همه از ساختمان خارج شدند.
هیچ‌چیز مثل قبل نبود.
خرمگس دیگر دشمن کسی نبود.
ایز بالاخره سکوت کرده بود.
سوجین تصمیم گرفته بود فاصله بگیرد.
ریندو برای اولین بار نئو را دنبال نکرد.
و نئو...
کنار ری راه می‌رفت.
ری دستش را گرفت.
نئو نگاهش کرد.
«ری؟»
«هوم؟»
«فکر کنم ازت خوشم میاد.»
ری لبخند زد.
«فکر می‌کنی؟»
نئو خندید.
«خیلی مطمئن نباش.»
ری دستش را محکم‌تر گرفت.
«باشه.»
پشت سرشان، ریندو ایستاده بود.
Older posts →

About this channel

How can I read @kharmagasbemir without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for ‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does ‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌ have?
‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌ (@kharmagasbemir) has 3 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does ‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →