TGViewer
‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌ @kharmagasbemir · 3 subscribers
Post #386 6
ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶  ִ  ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ  ‿᷼ㅤ
قسمت آخر — حقیقت
ریو دیگر چیزی نگفت.
فقط به نئو خیره مانده بود.
نئو آرام پرسید:
«اون شب چی شد؟»
ریو جواب نداد.
ریندو جلو آمد.
«ریو.»
ریو بالاخره گفت:
«نئو درست یادش اومده.»
همه ساکت شدند.
ریو ادامه داد:
«من دشمن نبودم.»
نئو: «پس چرا همه فکر می‌کردن هستی؟»
«چون مجبور بودم بذارم این‌طور فکر کنن.»
سوجین آرام گفت:
«برای محافظت از نئو.»
ریو سرش را تکان داد.
«و برای محافظت از خودتون.»
یون‌وو پرسید:
«از چی؟»
ریو به او نگاه کرد.
«از حقیقتی که اگر اون شب فاش می‌شد، همه‌مون نابود می‌شدیم.»
نئو نزدیک‌تر رفت.
«چه حقیقتی؟»
ریو گفت:
«من فهمیده بودم کسی که پشت تمام این اتفاقاته، می‌خواد از نئو استفاده کنه تا به بقیه برسه.»
نئو: «پس چرا من؟»
ریو: «چون تو تنها کسی بودی که به همه‌مون نزدیک بودی.»
ریندو آرام گفت:
«برای همین خاطراتش رو پاک کردیم.»
ریو: «نه.»
همه به او نگاه کردند.
«نئو خودش این تصمیم رو گرفت.»
نئو آرام گفت:
«یادم اومد.»
تصویر آن شب دوباره در ذهنش ظاهر شد.
خودش.
ریو.
ریندو.
سوجین.
یون‌وو.
خرمگس.
همه در همان اتاق.
نئو در خاطره گریه می‌کرد.
«اگه من یادم بیاد، دوباره سراغ شما میان.»
ریو گفته بود:
«پس فراموش کن.»
نئو سرش را تکان داده بود.
«نه.»
ریندو کنار او زانو زده بود.
«نئو، به ما اعتماد کن.»
نئو اشک‌هایش را پاک کرده بود.
«قول بدید هیچ‌کس به خاطر من آسیب نبینه.»
همه قول داده بودند.
اما حالا...
خرمگس آرام گفت:
«قولمون شکست.»
نئو به او نگاه کرد.
خرمگس لبخند تلخی زد.
«ولی هنوز زنده‌ام.»
ایز فوراً گفت:
«و قرار نیست دوباره بمری.»
خرمگس خندید.
«نگرانمی؟»
ایز: «نه.»
«دروغگو.»
ایز چیزی نگفت.
نئو به ریندو نگاه کرد.
«تو چرا هیچ‌وقت حقیقت رو نگفتی؟»
ریندو جواب داد:
«چون قول داده بودم.»
«حتی وقتی ازت متنفر شدم؟»
«حتی اون موقع.»
نئو لبخند کوچکی زد.
«احمقی.»
ریندو: «می‌دونم.»
نئو جلو رفت و او را در آغوش گرفت.
ریندو برای چند ثانیه کاملاً شوکه شد.
بعد آرام دست‌هایش را دور نئو گذاشت.
«خوشحالم زنده‌ای.»
نئو آرام گفت:
«منم.»
بعد از آغوشش بیرون آمد.
«ولی دیگه نمی‌خوام گذشته‌م رو به خاطر کسی فراموش کنم.»
ریندو لبخند زد.
«این بار خودت انتخاب می‌کنی.»
سوجین جلو آمد.
«نئو...»
نئو به او نگاه کرد.
«تو هم اشتباه کردی.»
سوجین سرش را پایین انداخت.
«می‌دونم.»
«ولی ازم محافظت کردی.»
سوجین اشک ریخت.
نئو او را در آغوش گرفت.
«فقط دفعه‌ی بعد راستشو بگو.»
سوجین با گریه خندید.
«قول می‌دم.»
یون‌وو کنار ریو ایستاد.
«پس تمام این مدت...»
ریو گفت:
«آره.»
یون‌وو آهسته خندید.
«لعنتی.»
ریو: «می‌دونم.»
«فکر کردم می‌خواستی منو بکشی.»
«هیچ‌وقت نمی‌خواستم.»
یون‌وو دستش را دراز کرد.
ریو بعد از چند ثانیه دستش را گرفت.
«پس تمومش کنیم.»
ریو سرش را تکان داد.
«تموم شد.»
در آخر، فقط ری مانده بود.
او کنار نئو ایستاد.
«حالت خوبه؟»
نئو لبخند زد.
«برای اولین بار، آره.»
ری: «مطمئنی؟»
«آره.»
ری دستش را گرفت.
«پس بریم؟»
نئو به بقیه نگاه کرد.
ریندو.
سوجین.
خرمگس.
ایز.
یون‌وو.
و ریو.
همه کسانی که زمانی بخشی از یک راز بودند.
حالا دیگر لازم نبود چیزی را از هم پنهان کنند.
نئو دست ری را محکم‌تر گرفت.
«بریم.»
آن دو از ساختمان دور شدند.
ریندو از دور نگاهشان کرد.
خرمگس کنار او ایستاد.
«ناراحتی؟»
ریندو لبخند زد.
«یه کم.»
«پس چرا می‌خندی؟»
ریندو گفت:
«چون بالاخره خوشحاله.»
ایز از پشت سر گفت:
«وای، چه فاز فیلم هندی‌ای.»
خرمگس: «خفه شو.»
ایز: «دوباره شروع شد.»
خرمگس: «دلم برای دعوامون تنگ شده بود.»
ایز لبخند زد.
«منم.»
سوجین خندید.
یون‌وو سرش را تکان داد.
ریو برای اولین بار بدون آن حالت مرموز همیشگی لبخند زد.
و نئو...
در حالی که کنار ری راه می‌رفت، به آسمان نگاه کرد.
او بالاخره همه‌چیز را به یاد آورده بود.
نه برای اینکه در گذشته زندگی کند.
بلکه برای اینکه دیگر مجبور نباشد از آن فرار کند.
پایان. 🖤
More from @kharmagasbemir
  1. Sep 7, 2026Post #522
  2. Aug 28, 2026Post #465
  3. Aug 28, 2026ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶ ִ ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ ‿᷼ㅤ نئو و ۸ تا بدبختی چرا همه عاشق نئون؟ عشق، خیانت، دماغ ریندو و ا…
  4. Aug 28, 2026Post #460
  5. Aug 28, 2026photo post
  6. Aug 28, 2026Post #426
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →