TGViewer
‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ׁ۪ انجمݧ عاشڦان نِئـۅ ۫ ‌ ‌‌ @kharmagasbemir · 3 subscribers
Post #382 6
ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶  ִ  ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ  ‿᷼ㅤ
نئو تمام شب خوابش نبرد.
یک تصویر مدام در ذهنش تکرار می‌شد.
یک راهروی تاریک.
صدای قدم‌ها.یون‌وو روی زمین.ریو روبه‌رویش.و یک نفر دیگر...
اما هر بار که می‌خواست چهره‌ی آن نفر را ببیند، تصویر محو می‌شد.
نئو زیر لب گفت:
«تو کی بودی...؟»
صبح، همه در خانه‌ی سوجین جمع شدند.
ریندو روی صندلی نشسته بود و دستش هنوز زخمی بود.
ایز کنار پنجره ایستاده بود.
خرمگس روی مبل نشسته بود و با اخم به همه نگاه می‌کرد.
ری ساکت کنار نئو بود.
سوجین یک لیوان آب جلوی نئو گذاشت.
«دوباره کابوس دیدی؟»
نئو سرش را تکان داد.«آره.»
ری پرسید:«چی دیدی؟»
نئو چند ثانیه فکر کرد.
«ریو... یون‌وو... و یه نفر دیگه.»
ریو که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود، ناگهان گفت:«چی ازش دیدی؟»
نئو به او نگاه کرد.
«هیچی. صورتش رو نمی‌دیدم.»ریو ساکت شد.
ریندو متوجه تغییر حالتش شد.«ریو.»
ریو جواب نداد.
ریندو دوباره گفت:
«تو چیزی می‌دونی.»
ریو آهسته گفت:«شاید.»
خرمگس از جایش بلند شد.
«پس حرف بزن.»
ریو به او نگاه کرد.
«اون شب، قبل از اینکه شما برسید، یک نفر با من تماس گرفت.»
نئو پرسید:«کی؟»
«نمی‌دونم.»
«پس چطور—»
«صدایش رو شنیدم.»
یون‌وو آرام گفت:
«منم شنیدم.»
نئو برگشت سمت او.
«چی گفت؟»
یون‌وو جواب داد:
«گفت اگر می‌خوام زنده بمونم، باید تو رو از اونجا دور کنم.»
نئو خشکش زد.«چی؟»
ریندو فوراً گفت:
«یعنی هدف اصلی از اول نئو بوده؟»
یون‌وو:
«احتمالش زیاده.»
سوجین آرام گفت:«نه.»
همه به او نگاه کردند.
سوجین ادامه داد:
«هدفش فقط نئو نبود.»
ری پرسید:
«پس چی بود؟»
سوجین به نئو نگاه کرد.
«خاطراتش.»سکوت.
نئو: «چرا خاطرات من؟»
سوجین لب‌هایش را روی هم فشار داد.
«چون تو تنها کسی بودی که حقیقت رو دیده بودی.»ریو آرام گفت:«و اگر نئو یادش بیاد...»
ریندو ادامه داد:
«همه‌چی لو می‌ره.»نئو بلند شد.
«پس من باید یادم بیاد.»
سوجین دستش را گرفت.«نه.»
نئو به او نگاه کرد.«چرا؟»
«چون ممکنه چیزی که یادت میاد، از چیزی که فکر می‌کنی بدتر باشه.»
نئو دستش را آرام آزاد کرد.
«دیگه از حقیقت نمی‌ترسم.»
ری کنار نئو ایستاد.«منم باهات میام.»
ریندو چیزی نگفت.
فقط به نئو نگاه کرد.
این بار واقعاً به انتخابش احترام گذاشت.
آن‌ها دوباره به ساختمان متروکه برگشتند.
جایی که همه‌چیز شروع شده بود.
نئو وارد همان راهرو شد.
یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.
ناگهان ایستاد.«اینجا...»
ری پرسید:
«چی؟»
نئو دستش را روی دیوار گذاشت.
«اینجا رو یادمه.»
همه ساکت شدند.
نئو چشم‌هایش را بست.
تصویرها برگشتند.
ریو. یون‌وو. سوجین.و خودش.
اما این بار یک چیز جدید دید.
سوجین داشت با کسی بحث می‌کرد.
نئو با وحشت چشم‌هایش را باز کرد.
«سوجین...»
سوجین رنگش پرید.
«چی؟»
«تو اون شب با اون آدم حرف زدی.»
سوجین چیزی نگفت.
نئو جلو رفت.
«کی بود؟»
سوجین اشک در چشمانش جمع شد.
«نئو، من—»
«کی بود؟»
سوجین بالاخره گفت:
«ریندو.»
همه برگشتند سمت ریندو.
ریندو خشکش زد.
«چی؟»
سوجین گفت:
«اون شب ریندو هم اونجا بود.»
نئو با ناباوری به ریندو نگاه کرد.
«تو؟»
ریندو آرام گفت:
«آره.»
نئو یک قدم عقب رفت.
«پس تو هم می‌دونستی.»
ریندو گفت:
«می‌دونستم.»
«و بهم نگفتی؟»
«چون—»
«نه.»
نئو سرش را تکان داد.
«دیگه هیچ "چون"ی نمی‌خوام بشنوم.»
ریندو ساکت شد.
اما ناگهان نئو چیزی را به یاد آورد.
یک جمله.
صدای خودش.
صدای آن شب.
«اگه اتفاقی برای من افتاد، به هیچ‌کس اعتماد نکن.»
نئو نفسش بند آمد.
ری با نگرانی گفت:
«نئو؟»
نئو به آرامی گفت:
«من خودم این جمله رو گفتم.»
همه ساکت شدند.
نئو ادامه داد:
«ولی به کی؟»
تصویر آخر برگشت.
آن شخص کنار نئو ایستاده بود.
صورتش هنوز تار بود.
اما این بار...
نئو دستش را دید.
یک انگشتر خاص.
نئو ناگهان به دست ریندو نگاه کرد.
انگشتر.
همان مدل.
چشم‌هایش گشاد شد.
ریندو فهمید.
«نئو...»
نئو عقب رفت.
«تو نبودی که به من حمله کردی.»
مکث کرد.
«تو کسی بودی که من ازش کمک خواستم.»
ریندو آرام گفت:
«آره.»
«پس چرا بعدش خاطراتم پاک شد؟»
ریندو جواب نداد.
سوجین اشک‌هایش را پاک کرد.
«چون خودت از ما خواستی.»
نئو با ناباوری نگاهش کرد.
«چی؟»
سوجین گفت:
«تو گفتی اگر زنده موندی، همه‌چیز رو از یادت ببریم.»
ریندو آرام گفت:
«و ما این کار رو کردیم.»
نئو خشکش زد. تمام آن سال‌ها..
او خودش خواسته بود فراموش کند.
اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود.
نئو به ریو نگاه کرد.
«پس چرا تو برگشتی؟»
ریو جواب داد:
«چون من تنها کسی بودم که نمی‌تونستم اون قول رو نگه دارم.» نئو: «چرا؟»
ریو به او نگاه کرد.
«چون من عاشق تو بودم.»
سکوت.
ریندو چشم‌هایش را بست.
ری برای اولین بار چیزی نگفت.
و نئو...
فقط ایستاد.
چون حالا تازه فهمیده بود:
راز واقعی آن شب این نبود که چه کسی به او آسیب زده بود.
راز این بود که نئو خودش تصمیم گرفته بود همه‌چیز را فراموش کند.
و حالا...
تمام آدم‌هایی که دوستشان داشت، بخشی از همان فراموشی بودند.
More from @kharmagasbemir
  1. Sep 7, 2026Post #522
  2. Aug 28, 2026Post #465
  3. Aug 28, 2026ㅤ᷼‿⏜ְ ୨ ⏝ׄ︶ ִ ︶⏝ׄ ୧ ⏜ְ ‿᷼ㅤ نئو و ۸ تا بدبختی چرا همه عاشق نئون؟ عشق، خیانت، دماغ ریندو و ا…
  4. Aug 28, 2026Post #460
  5. Aug 28, 2026photo post
  6. Aug 28, 2026Post #426
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →