به آن دو نگاه کرد.
بعد آرام برگشت.
این بار نه برای فرار.
برای اینکه واقعاً اجازه بدهد نئو زندگی خودش را داشته باشد.
اما قبل از اینکه از آنجا دور شود، گوشیاش لرزید.
پیام جدیدی نبود.
فقط یک عکس قدیمی.
عکس خودش، نئو و بقیه.
ریندو چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
بعد آن را پاک نکرد.
فقط گوشی را خاموش کرد و زیر لب گفت:
«بعضی خاطرهها رو باید نگه داشت... حتی وقتی دیگه مال تو نیستن.»
و برای اولین بار...
رفت.
بدون اینکه برگردد.
Post #380
6