TGViewer
Channel Public Channel
کاریز

کاریز

@kariznotes

حبّذا کاریزِ اصل چیزها...

در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن

مجید سلیمانی
@soleymanimajid
Subscribers
1.62K
Photos
109
Videos
3
Links
366

Showing posts older than #14 · Back to latest

Older Posts 10 shown
Post #12 938
از مثنوی و غرانیق العُلی...

حکایت غرانیق در قرآن و بحث‌ها در اطراف آن، آشنای علاقمندان مباحث دینی و تاریخی است. سابقه و منابعش خیلی قدیمی است، تاریخ طبری، طبقات ابن سعد، اصنام کلبی و بلکه کهن‌تر، تفسیر مقاتل بن سلیمان، قرن دوم هجری، از اوّلین تفاسیر قرآن.

مختصر آن که در برخی منابع کهن که ذکر شد آمده که روزی پیامبر در نزدیکی اطراف کعبه نشسته بود و این آیات از سوره نجم را تلاوت کرد: «[53:19] أَ فَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّی [53:20] وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْری‏» و ادامه داد: «تِلکَ الغَرانیقُ العُلی وَ اِنَّ شَفاعتَهُنَّ لَتُرتجَی (لترتضی/ ستُرتجی)» «این‌ها مرغان بلندپروازند که شفاعتشان امید است». سپس سجده کرد و حاضران هم عموما سجده کردند و مشرکان گفتند: محمّد خدایان ما را به نیکی یاد کرد امّا پیامبر بعد نادم و غمگین شد و گفت که این‌ها قول شیطان بوده است.

برداشت‌های دینی متاخر و معاصر، خصوصا متاثر از دیدگاه‌های کلامی، این روایت و وقوع تاریخی آن را به کلّ رد می‌کند منتهی به قول فردوسی «رَوِشْنِ زمانه به یکسان مدان». تا قرن هفتم، حدود عصر مولانا، حکایت چندان محلّ نقد نبوده و دست کم عالم و عارفی چون مولانا با آن مشکلی نداشته و به آن اشاره گذرایی در مثنوی دارد. منتهی در همان ابیات هم می‌بینیم که نوعی «تغییر گفتمان» در راه است:

هر دکانی راست سودایی دگر / مثنوی دکّانِ فقر است ای پسر
در دکانِ کفشگر چرم است خوب / قالبِ کفش است اگر بینی تو چوب‌
مثنوی ما دکانِ وحدت است / غیر واحد هر چه بینی آن بت است‌
بت ستودن بهر دامِ عامه را / همچنان دان کالغَرانیقُ العُلی‌
خوانْدَش در سورهٔ والنَّجم زود / لیک آن فتنه بُد از سوره نبود
جمله کُفّار آن زمان ساجد شدند / هم سِری بود آن که سَر بر در زدند
بعد از این حرفی‌ست پیچاپیچ و دور / با سلیمان باش و دیوان را مشور...

در میانه سخن می‌گوید مقصود من جذب عامه نیست. اعتبار سخن عام چه خواهد بودن؟ مثنوی دکان وحدت است و سود و سودای آن در حکایت و تمثیل نیست. اگر زر و زیور و مثل و تمثیل و داستان و حکایتی در مثنوی هست، مثل چوب است و آهن در دکان کفشگر که به مقصودی دیگر آنجاست. اگر قرار باشد با آن جلب خاطر عام کنند، چون حکایت غرانیق خواهد بود که پیامبر، از شدّت علاقه به دعوت عام، سخنی در قبول شفاعت بتان بگوید، که به واقع از سوره و سخن وحی هم نبود...

می‌بینیم. سخنی کوتاه می‌گوید و زود به قول قدما تدارک می‌کند. سخن خود را می‌خورد و می‌گوید که در آن «حرفی‌ست پیچاپیچ و تند» و بهتر است با ورود به آن دیوان را نشوراند! اصل واقعه را قبول دارد منتهی تفسیر خود را می‌آورد که در آن سِرّی بود که سَرها جذب شوند و به درگاهی فرود‌ آیند، منتهی همان هم اگر به ستودن بت‌ها بیانجامد، فتنه است... و کلمه «فتنه» هم نظر به آیه دیگری دارد که آن را مرتبط با این حکایت دانسته‌اند، وَ إِنْ کادُوا لَیفْتِنُونَک عَنِ الَّذِی أَوْحَینا إِلَیک لِتَفْتَرِی عَلَینا غَیرَهُ...

بحث غرانیق در حاشیه سخن مولانا در باب مثنوی آمده منتهی همین احتراز از ورود به آن بحث پیچاپیچ نشان می‌دهد که سخن در این باب داغ بوده است، آن پیچ تغییر گفتمان که گفتیم و البته نظایر متعدد دارد.

امّا فارغ از تاریخ و منابع و بحث وثاقت آن‌ها، از منظر مطالعات صرف متن‌پژوهانه در این خصوص چه می‌توان گفت؟ حرفی‌ست پیچاپیچ و دور، مناسب مجال دیگر.
.
  • ❤ 1
Post #11 391
«شبِ اورمزد آمد از ماه دی، ز گفتن بیاسای و بردار می» منتهی «مرا نیست، فرّخ مر آن را که هست» این است که به جای باده‌های کهن سراغ این دست‌نویس کم و بیش هزار ساله قانون مسعودی بیاییم: «نوشته شد به اصفهان، اواخر رمضان ۵۰۱ هجری». می‌بینید که بیرونی در شمار اعیاد ایرانیان پیش از اسلام، روز اوّل (اورمزد) از ماه دی را «عید خره روز و یُسمّی نودروز» گفته است، «خره روز» که «نود روز» هم نامیده می‌شود. نام و وجه آن محلّ تامل و تحقیق است و به ظاهر نسبتی دارد با خور و خورشید. در آثار الباقیه هم «خور روز» آمده است...

یلداتان خوش
  • ❤ 1
Post #10 751
اهریمن و نامِ او نگون باد...

متن از شایست و ناشایست که ترجمه متنی پهلوی است و چنان که می‌بینید، «اهریمن» همیشه وارونه نوشته شده است. دوستان آشنا با خطّ و ادبیات پهلوی گفتند که در دست‌نویس‌های پهلوی هم اینگونه است، پس آنچه اینجا به فارسی نو آمده، به واقع انعکاس آن سنّت کهن بوده است.

این سنن خاص کتابت بسیار جالب هستند. برخی سنت‌های کتابت نسخ قرآنی که آشنای ماست منتهی به مثال کاتبان یهودی قرون میانه هم در نوشتن کلمه یهوه بسیار حساسیت داشته‌اند. هر بار که به این کلمه می‌رسیدند باید دست خود را می‌شستند و قلم را عوض می‌کردند. اسم آن را هم که بر زبان نمی‌آورند و از آن پیشتر گفته‌ایم. منتهی، در عالمی خیلی متفاوت، متنی مغولی فارسی، در خصوص اخبار پادشاهان مغول و فرزندان آن‌ها دیده بودم که روشی یگانه داشت و آن این که در شجره‌نامه، نام دشمنان پادشاه یا مغضوبین را عامدانه بسیار بدخط می‌نوشتند و گاه هم مثل این متن ترجمه پهلوی به شکل وارونه... آن خطاط سه گونه خط نوشتی...
  • ❤ 1
Post #9 527
بر سر توقیعش از سلطان صحی‌ست....

آخرین نمونه‌خوانی علّامه قزوینی پیش از چاپ حافظ به تصحیح او. تصحیحات را در حاشیه صفحه نوشته‌اند و علّامه قزوینی یک به یک به نشانه تایید بر آن‌ها خط کشیده و برگ به برگ امضا کرده است. تاریخ امضاها، مهر ۱۳۱۹ تا خرداد ۱۳۲۰. تصحیحات در این مرحله آخر جزیی بوده‌اند، همچون افزودن تشدید یا صداها، حذف الف، پیوستن یا گسستن کلمات و رسم الخط و نظایر آن. براستی که رفتند و نظیر خود بنگذاشتند...
  • ❤ 1
Post #7 394
دیدم اندر چشم تو من نقش خود...

«من برِ مولانا آمدم، شرط این بود اوّل که من نمی‌آیم به شیخی، آن که شیخِ مولانا باشد او را هنوز خدا بر زمین نیاورده است و بشر نباشد. من نیز آن نیستم که مریدی کنم، آن نمانده است مرا... اکنون من دوست مولانا باشم» (مقالات شمس)

این دست‌نویس را می‌دیدم که نسبت شیوخ صوفیه و سلسله ارادت و اسناد خرقه آنان را با نمودارهایی مصوّر کرده است. به مولانا و شمس که رسیده، از سر آشنایی و آگاهی، رابطه یگانه‌ای را با خطوط دوگانه‌ ترسیم کرده که نمونه دیگری در آن مجموعه ندارد.
  • ❤ 1
Post #6 398
در کتابفروشی‌ها چرخی می‌زدم، چشمم به این سه کتاب افتاد، در کنار هم.

کتاب میانی، «هزار و یک کتاب که در زندگی باید خواند»، موضوعش روشن است. به قاعده فهرست کتاب‌هایی که بعد از مرگ باید خواند خیلی بلندتر است. ژان دُرمِسُن، عضو آکادمی فرانسه، بر آن پیشگفتاری نوشته است. این همان فیلسوف نام‌آور فرانسوی است که می‌گفت خوب است آدمی در زمان مرگش هم خوش اقبال باشد و موقعی بمیرد که اخبار مهم دیگری نباشد. از قضا روز مرگش، همزمان شد با فوت جانی هالیدی، سوپر پاپ استار فرانسه، و به کلّی اخبار مرگش و کارنامه‌اش در سایه رفت.

کتاب سمت راست، «ادای احترام به واژگان»، از آلن ری، زبان‌شناس فرانسوی است که کتابی هم دارد در خصوص ریشه فارسی و عربی برخی لغات فرانسه.

امّا آن کتاب سمت چپ، مجموعه‌ای‌ست از دلنشین‌ترین قصه‌ها. تصویر روی جلدش هم حکایتی‌ست که صورتی از آن در مثنوی - که نامش در آن هزار و یک کتاب نیست - آمده است. حکایت چغز و رشته‌ بین او و موش:
گفت کای یار عزیزِ مِهرْکار / من ندارم بی رُخَت یک دم قرار
بر لبِ جو من به جان می‌خوانمت / می‌نبینم از اجابت مرحمت‌..
آن سرشتهٔ عشق رشته می‌کشد / بر امیدِ وصلِ چغزِ با رَشَد...
  • ❤ 1
Post #4 837
از سابقه مسیحی داستان خُمِّ عیسی

او ز یک رنگی عیسی بو نداشت / وز مزاج خُمّ عیسی خو نداشت
جامهٔ صد رنگ از آن خُمّ صفا / ساده و یک‌رنگ گشتی چون صبا...

مولانا در همان فصول ابتدای مثنوی به حکایتی اشاره می‌کند که در آن، مطابق روایات تفاسیر و قصص الانبیا، مریم عیسی کودک را جهت کارآموزی به دکان رنگرزی می‌برد. صبّاغ کار را به او می‌آموزاند و خود به سفری می‌رود. چون باز می‌‌آید، می‌بیند که عیسی همه جامه‌ها را در یک خُم نیل ریخته. بانگ و فریاد می‌کند که همه جامه‌ها را تباه کردی و من اینک پاسخ مردم را چه دهم؟ و عیسی جامه‌ها را، یک به یک، از آن خُم واحد، به رنگ‌های مختلف بیرون می‌آورد.

استاد فروزانفر سابقه حکایت را در کشف الاسرار، تفسیر ابوالفتوح و قصص الانبیای ثعلبی نشان داده است. امّا سابقه کهن‌تر مسیحی آن چیست؟

حکایت در انجیل‌های رسمی نیست امّا در انجیل‌های متاخر غیررسمی (آپوکریف) آمده که داستان معجزات مسیح را در کودکی جمع‌آوری و روایت کرده‌اند. نکته جالب آن که یکی از کهن‌ترین سوابق نقل این حکایت به کتابی بازمی‌گردد که امروزه آن را «انجیل عربی طفولیت» یا «انجیل طفولیت سریانی» می‌نامند چرا که اینک ترجمه عربی آن، از اصل سریانی، باقی‌ست. کتاب این نوع روایات را از منابع پیش از خود چون انجیل توماس و یعقوب گرد آورده است. مشابهتی هم در برخی معجزات با روایات قرآنی می‌توان یافت از جمله سخن گفتن عیسی در مهد یا دمیدن در مرغان گِلی و برخی هم در تفاسیر یا قصص و از آنجا در آثار ادبی.

قدمت تالیف متن سریانی مفقود را قرن ششم میلادی دانسته‌اند. تاریخ ترجمه عربی چندان روشن نیست گرچه به قاعده پس از اسلام است. هنری سایک در پایان قرن هفدهم، ۱۶۹۷ م، همین متن را همراه با ترجمه لاتین منتشر کرده است. تصویر جلد و پاره‌ای از متن این حکایت را آورده‌ام. در آنجا می‌خوانیم که «یسوع» در گردش و بازی با هم‌سالان خود، به دکّان صبّاغی به نام «سالم» می‌رسد و بقیه حکایت با روایت کشف الاسرار و ابوالفتوح بسیار نزدیک است.

متن حکایت در انجیل الطفولیة چاپ سایک:
«وكان الرب يسوع فى بعض الايام داير ولاعب مع الصبيان فاجتاز بحانوت رجل صباغ واسم ذلك الصباغ سالم وكان فى حانوت هذا الصباغ ثياب كثير لاهل المدينة اراد ان يصبغها. فلما جاء الرب يسوع الى حانوت الصباغ، تناول الثياب جميعها وطرحها فى دن النيل. فلما جاء سالم الصباغ ونظر الثياب وقد فسدت ابتدا وصرخ باعلى صوته وخاصم الرب يسوع وقال ما ذا فعلت بى ابن مريم؟ لقد فضحتنى مع كل اهل المدينة لان كل واحد منهم اراد حاجته لون فجيت انت فسدت للجميع. فقال له الرب يسوع كل ثوب تريد تغير لونه انا اغيره لك وفى تلك الساعة ابتدا الرب يسوع واخرج من ذلك الدن الثياب كل واحد مثل اللون الذى اراده الصباغ حتى ان اخرج الجميع. فلما نظروا اليهود هذه العجوبة والاية سبحوا الله».

نادیده نماند که مترجم، شاید متاثر از فرهنگ اسلامی، از قول صبّاغ، عیسی را «ابن مریم» می‌خواند.

به مولانا بازگردیم:
ای شاه جسم و جان ما، خندان‌کُنِ دندان ما / سرمه‌کش چشمان ما ای چشمِ جان را توتیا
تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد / شیّاد ما شیدا شود، یک‌رنگ چون شمس الضحی
زین رنگ‌ها مفرد شود در «خُنب عیسی» دررود / در صبغة الله رو نهد تا یَفعلُ الله ما یشا
Telegram Majid Soleymani in K-images
  • ❤ 1
Post #3 1.44K
در ستایش آهستگی و آهسته خواندن

نیچه، در «سپیده‌دم»، نه چند سال و ده سال‌، بلکه یک و نیم سده پیش از شتاب دیجیتال عصر ما از آهستگی می‌گوید:

«این پیشگفتار به تاخیر افتاد، امّا نه چندان. آخر پنج یا شش سال چه تفاوتی دارد؟ همچو کتابی، و همچو موضوعی، عجله ندارند. علاوه بر این، من و کتابم، از دوستان آهستگی بوده‌ایم. مرا بیهوده فیلولوگ نخوانده‌اند. شاید هنوز هم باشم. آموزگار آهسته خواندن! بلکه امروزه آهسته هم می‌نویسم. این فقط عادت من نیست، بلکه ذوق و ذائقه من است، یک ذوق تباه شاید، که چیزی نمی‌نویسد مگر خوانندگان عجول را ناامید و سرخورده کند...

در روزگار «تمامش کن»، کار متن‌پژوه آن نیست که مطلب را هر چه سریعتر به پایان رساند. نه، آن است که شیوهٔ خوب خواندن را بیاموزاند، یعنی آهسته، عمیق، با حضور ذهن، محتاطانه، با تامّل، با ذهنی باز و با انگشتان و چشمانی دقیق... دوستان شکیبای من، این کتاب همچو خوانندهٔ کاملی را دعوت می‌کند که بیاموز تا مرا خوب بخوانی!»

جنوا، پاییز ۱۸۸۶
.
  • 👍 4
  • ❤ 1
Post #2 468
شهره‌ کاریزی‌ست پر آبِ حیات...

می‌گفت:
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مِهر،
آن مِهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟

حافظ این بیت دلنشین را از «گفته» کمال اسماعیل به یاد داشت، پیش از کمال امّا دمنه به کلیله گفته بود، و دمنه هم آن را در دفتر مسعود سعد خوانده بود.

ما هم اینک آن را خطاب به معشوق هزارساله می‌خوانیم: ادب پارسی
من جرعه‌نوش بزم تو بودم هزار سال،
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم؟

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مِهر...
  • ❤ 2
Post #1
Channel created
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →