شاه؛ از حکومت تا نماد
امروزه در ۴۳ کشور مستقل جهان، شاه، سلطان، امپراتور، ملکه، امیر، شیخ یا شاهزاده در جایگاه رئیس کشور قرار دارد؛ آن هم در پنج قاره جهان.
پرسش بنیادین این است: اگر دولت مدرن بر پایه حقوق شهروندی، حاکمیت مردم، قانون و انتخابات شکل گرفته است، چرا هنوز در سده بیستویکم، در کشورهایی مانند بریتانیا، ژاپن، سوئد، نروژ و دانمارک، «شاه» یا «امپراتور» یا همان رژیم موروثی در رأس کشور قرار دارد؟ آیا سلطنت، ذاتا نهادی واپسگرا و متعلق به گذشته نیست؟
پاسخ کوتاه این است: سلطنت در همه این کشورها یک معنا ندارد. در بسیاری از آنها، سلطنت از «حکومت کردن» به «نماد بودن» تغییر ماهیت داده است. بنابراین باید میان «سلطنت به عنوان شکل حکومت» و «قدرت واقعی سیاسی» تفاوت گذاشت.
امروزه روز، کشورهای پادشاهی را نمیتوان در یک دسته واحد جای داد:
۱. پادشاهیهای پارلمانی
مانند بریتانیا، سوئد، نروژ، دانمارک، هلند، بلژیک، اسپانیا، لوکزامبورگ، ژاپن، کانادا، استرالیا و نیوزیلند و چند کشور کوچکتر.
در این کشورها، پادشاه یا امپراتور عملا حکومت نمیکند. دولت از دل انتخابات و پارلمان شکل میگیرد و قدرت اجرایی در اختیار نخستوزیر و کابینه است. پادشاه عمدتا نماد استمرار و وحدت کشور است.
۲. پادشاهیهای قانون اساسی
مانند اردن و مراکش.
در اینجا پادشاه تنها یک نماد تشریفاتی نیست و همچنان اختیارات سیاسی و اجرایی مهمی دارد. میزان این اختیارات در هر کشور متفاوت است.
۳. سلطنتهای اقتدارگرا یا مطلقه
مانند عربستان سعودی، عمان، برونئی و برخی کشورهای عربی خلیج فارس.
در این کشورها، سلطنت هنوز بخش مهمی از ساختار واقعی قدرت است و نمیتوان آن را صرفا یک نهاد تشریفاتی یا نماد ملی دانست.
آیا سلطنت مانع توسعه است؟
اگر معیار را ترکیبی از درآمد، توسعه انسانی، ثبات نهادی، اقتصاد پیشرفته، رفاه و آزادیهای مدنی بدانیم، شماری از پادشاهیهای پارلمانی مانند ژاپن، بریتانیا، سوئد، نروژ، دانمارک، هلند، بلژیک، اسپانیا، لوکزامبورگ، کانادا، استرالیا و نیوزیلند، در شمار کشورهای توسعهیافته و برخوردار جهان قرار دارند. در کنار آنها، کشورهایی مانند لیختناشتاین، موناکو و آندورا نیز از سطح بالای درآمد و رفاه برخوردارند.
بنابراین، صرفا با مشاهده این نمونهها نمیتوان گفت:
جمهوری = توسعه و سلطنت = عدم توسعه.
رابطه میان شکل حکومت و توسعه، بسیار پیچیدهتر از این معادله ساده است.
پس آیا سلطنت با منطق دولت مدرن متناقض است؟
اگر سلطنت را به معنای حکومت موروثی بدانیم، تا اندازهای بله.
در نظامهای پیشامدرن، مشروعیت سیاسی عمدتا از بالا به پایین تعریف میشد: خدا، شاه، حکومت و رعیت.
ولی در دولت مدرن، منطق مشروعیت تقریبا معکوس شده است: مردم، قانون اساسی، نهادهای منتخب و سرانجام دولت و حکومت.
با این حال، سلطنتهای پارلمانی مدرن در بسیاری از کشورها با همین منطق جدید سازگار شدهاند؛ نه از طریق حذف سلطنت، بلکه از طریق خلع قدرت سیاسی از آن.
برای نمونه، امپراتور ژاپن طبق قانون اساسی نقشی نمادین دارد و فاقد اختیارات حکومتی است.
بنابراین میتوان گفت:
دولت مدرن در برخی کشورها سلطنت را حذف نکرد؛ بلکه آن را از قدرت سیاسی تهی کرد.
چرا مردم این کشورها سلطنت را کنار نگذاشتهاند؟
پاسخ را باید در یک واقعیت ساده جستجو کرد: وقتی قدرت واقعی در دست مردم و نهادهای منتخب باشد، عنوان رئیس کشور ممکن است به مسئلهای درجه دوم تبدیل شود.
شهروند یک کشور پادشاهی پارلمانی میتواند دولت خود را تغییر دهد، پارلمان را به رأی بگذارد، حزب تشکیل دهد، از حکومت انتقاد کند و از دادگاه مستقل برخوردار باشد. در چنین شرایطی، اینکه نماد کشور «پادشاه» باشد یا «رئیسجمهور»، ممکن است برای بخش بزرگی از جامعه اهمیت سیاسی تعیینکنندهای نداشته باشد.
از این منظر، قدرت واقعی برای شهروند مهمتر از عنوان رئیس کشور است.
نکته دیگر آن است که پادشاه موروثی، در اصل برای دستیابی به قدرت سیاسی به رقابت انتخاباتی و حزبی نیاز ندارد. در نتیجه میتواند از سیاست روزمره فاصله بگیرد.
در الگوی کلاسیک سلطنت پارلمانی:
نخستوزیر، مدیر سیاسی و اجرایی کشور است؛
پارلمان، نهاد قانونگذاری است؛
و پادشاه، نماد کشور و استمرار دولت.
البته این الگو همگانی نیست و در برخی سلطنتها، پادشاه همچنان قدرت سیاسی قابل توجهی دارد. تنها با ژاپن و نروژ و دانمارک نمی توان به داوری شاهی پرداخت. خوب است...
#یدالله_کریمی_پور
#karimipour_k
با پوزش؛ یادداشت های تکمیلی این پست به هفته آینده موکول شد.
Post #6274
14.2K