جاماندهام از ایل هواخواهم
عبسی مهملانه از چشمان فراخ
بر نگاه کجم.. میافتد
ذره ذره عقاقیر دوا از افاقه میکاهد و
درد به درمان نمیرسد
کوه می شود عطار! از درد خلیج همّی که بر روان دارم
و کوه بر سر فشان برگهاش مینشیند این نخیل
خیل خونبار میدهد نه بار
تکچشم نور جبین را سوزاندهست داغ پند میبرم و
هیچ نمیآرم جز عدهای عدم به دست
کور و کبود از تجلی ناب حایر چه دیده ام مگر گمم
کور و کبود از تجلی ناب عصای عسر از دست پیرم نمیافتد
کو جوانیام جوانی سروَر ندارم چرا
دهان ملتزم مقفل است
بی هوده زردم که چه از امساک سکر؟
خوار من، که قاموس آب بر دوش و
خمیده بر گور تهی میگریم چنان که دوست در بَرِ دوست
به درک بردهام از غرهی زادم اشکها
گر پر پرش ندارم جان ثانیام بخش
با دو درنا بر دوش
یکی بر کتف و دیگری بر پشت
از شکستگاه دو چشم حلقهام که سیاهی دیشبینه بود
دو پرنده بیرون کش
که از استخوان دویده ام تا
مظلمهی وفور رگ آن رسن خونی نهان
بنگرید حایران
که جغدی برون جست و سهرهی سبزی درون شد
گرهم کن
کور تر
از دهانهی شیوعم
دو صد نعشه به بیرون کش
تعلیق یافته از انزال درد
نفسی محتمل در سیال یکی رگ و
دارالفنون تن
به صناعتِ رنج
آراسته
حایر
آن گریخته به دورهای بایر
دگر آواز غیژهای فلاخن نمیشنود، حایر
می پرورد او وحوش مست را که
هوش میروبند از زیر پَرهاش
و این اعتلایی اعلاست
آنکه خفته به موضعِ مرگ
جنون اجدادیاش از جریرهی جغدانی است
که زائران سیاهیاند و
کوخنشینِ نیمشبی سیمابی
سرحدات جهاناند
حواس باستانی
باروها در آتش و خمرهها به آبکی، مشتاق
به سردابهای هفت سبو
و به هر سبو، یک جرعهی خون،
لاجرم خون
دندانطلای مردگان به خمرهها
نهادینهاند
که.. نه، هرگز
از قعر گورها. گورها
هرگز دزدیده ام
رخانی هزار بر چهره دارم
و تن
از این قاعده مستثنی است
مسلول یکی تنم
سلسله تاری
بر اندامم
تنیدهاند
قوز کردهی اقلیم گوشههام
اشباع زیستن ها در بعدهای بعید
مخروبهی حواس جنوبی
نهان ز دید
فیالنفسه میجهد به جهد
بر شریان و شیار رگها و
رگهام
ای انفوان روز
گرچه قیرفامم اما
در شبی تاریک هرگز کسی را نکشتهام
در این سرسرای آسود حایر
عذار چه بر رخم است ؟
ز خاکستر او پاسخی نمی آید
#پگاه_حسینی
@jom_jom_e
Post #11025
196
- ❤ 3
- 👌 2
- 👏 1