#گروگان_گیری
دختر کوچکی حدوداً هجده ساله، غرق شور و حرارت و از اشغال سفارت بسیار هیجان زده بود. عاشق این بود که به اتاق من بیاید و با من تمرین مکالمه انگلیسی کند؛ برای این کار راجع به هر چیزی حرف میزد.
عصر روز سوم یا چهارم اسارتمان، با چشمانی سرخ از بی خوابی سروکله اش پیدا شد. از بس داد زده بود صدایش کاملاً گرفته بود. لباسش لک و پاره و دستانش چرک بود، اما در پوست خود نمی گنجید.
حرکاتش شتاب زده بود، خیال بافی میکرد و کثیف بود، بسیار کثیف! من که نمیتوانستم نقشم را در خانه خودمان در سمت خواهر بزرگ تر کنار بگذارم، با او بگومگو کردم که باید قدری آرام تر باشد، کمی بخوابد و حمام کند!
هرگز شور و اشتیاق و سرسپردگی مطلق او را از یاد نخواهم برد. پیروزمندانه گفت: ما یه هفته، دو هفته، سه ماه یا هر چه قدر که لازم باشه اینجا میمونیم تا شاه رو برگردونیم.
همان طور که از در بیرون میرفت و مانتو قهوه ای کثیفش دور بدنش موج میزد، رو به من کرد و گفت: تا وقتی این اتفاق نیفته حموم نمیکنم!
Post #3475
2.99K
