#p598
از فشار دست مرد برای گرفتن شانهاش، به عقب هول داده شد و تنش محکم به در ماشینم خورد. آخ کشید و روی زمین افتاد.
بهت زده به موتوری که از او دور میشد،
نگاه میکردم و درد تازه در شانه و مچ دستش انگار در دست من درحال پخش شدن بود.
به سرعت خودم را به او رساندم مقابلش زانو زدم و پرسیدم:
_خوبی؟
نگاه بهتزدهاش از مسیری که موتور طی کرده بود، کنده شد و به صورت من نگاه کرد.
مجددا پرسیدم:
_حالت خوبه؟ چیزیت نشد؟ میتونی بلند شی؟
درد شانه و مچش دیوانه کننده بود چون از درد رنگش پریده بوده وحشت کرده و هنوز شوکزده بود.
لب خشک شده و ترک خوردهاش یکبار تکان خورد، اما صدایی از آن در نیامد.
اخمهای درهم من در تضاد صدای نگرانم بود.
فاصلهمان آنقدری کم بود که شنید زیرلبی غریدم:
_بیچارهشون میکنم.
سر برگرداندم و نگاهم، به چشمهای پر اشک و بهتزدهی اهو گره خورد.
شماره پلاک موتور را حفظ شده بودم، پدرشان را در میآوردم.
کسی حق نداشت از من یا اطرافیانم چیزی بدزدد و به این حال و روز بیندازدشان.
چه برسد به مهمترین فرد زندگیام!
اخمم غلیظتر شد و دست به سمتش دراز کردم:
_میتونی بلند شی؟ به من تکیه کن.
دست زیر بازویش انداختم و فشاری وارد کردم تا بلند شود که بلند آخ کشید.
دست آسیب دیدهاش را گرفته بود.
نچ کشیدم، اخمهایم بهشدت درهم بود. نمیخواستم معذبش کنم مخصوصا این که بقایی همین دور و بر بود.
مردم دورمان جمع شده بودند و اظهار نظرهایی میکردند.
Post #8648
283
- ❤ 31
- 💔 1