#p89
به گیاهها نگاه کردم .
غذای زیادی نداشتم...
از فردا باید برگ و ریشه گیاه میخوردم!
دقیقا مثه تارزان!
بهتون گفته بودم فیلم مورد علاقهام بعد از خط قرمز ، تارزان بود؟
تشنه بودم و اب قمقمهام تموم شده بود.
وسط دشت نفس عمیقی کشیدم.
اکسیژن به ریههام رسید و حالمو خوب کرد.
اگه سوزش زانومو فاکتور میگرفتمو دهنمو کمتر باز و بسته میکردم!
صدای اواوی گرگا بلند شد .
من اینجا چه کار میکردم؟
نفسم یه لحظه بند اومد، انگار هورمونای نوجونی کار خودشو کرده بود و حالا سر جاش برگشته بود و مغزم دیگه تو مشت خودم بود.
کولم و چنگ زدمو راهی که اومده بودم با بیشترین سرعت دویدم .
برای اومدن به این نقطه وسط جنگل که ایستاده بودم یک روز تموم وقت گذاشته بودم.
اون قدر تند تند میدویدم که نمیدونستم دارم چه کار می کنم.
یه وقت سرمو بالا گرفتم دیدم برگشتم داخل شهر
حالا چه کار کنم؟
اگه مدرسه به مامانو بابام خبر داده بود چی؟ اگه دنبالم باشن ؟
تو هفت آسمون یه ستاره نداشتم، تنهایی بهم فشار اورده بود.
اگه بابام پلیس خبر کرده باشه اگه زخم کنار لبم رو ببینن وحرفمو باور نکنن!
مامان من روی من حساس بود .
وسواس داشت، اگه میفهمید خونی شدم تموم بدنمو میشست.
اگه میفهمید رفتم تو کوه و کمر ،منو مثه یه بچه چهارساله سر تاپا میشست .
شاید بعد یه روز سخت خودم ،نیاز به حموم گرم داشتم .
اما نه اون طور نه با خفت، نه این که پشت سرمو تا حموم اب بکشن.
من به دوش برای تمدد اعصاب نیاز داشتم و متاسفانه فرارم با شکست روبه رو شده بود...
اما با این مراسم ، حموم رفتنو متنفر بودم!
صدای الهی عظم البلا بعد اذان مغرب اومد.
خیلی گرسنم بود. یکم دیگه که پیاده روی کردم از جلوی حوزه علمیه که سر درش نوشته بود حوزه کمالیه رد شدم .
از یک بازارچه به یه مسجد رسیدم .
خوشحال اومدم پامو داخل مسجد بذارم چشمم روی شیشه ماشین افتاد که عکس منو منعکس میکرد.
Post #8646
318
- ❤ 8