#p88
تا مخمل کوه که جنگل بود راه زیادی نبود
اما من وقتی رسیدم اول جنگل ،با نگاه به ساعتم دیدم برای پشیمونی خیلی دیره، زنگ آخرمون خورده.
دست به زانو به جنگل نگاه کردم.
کنار لبم یکمی میسوخت ولی واسم مهم نبود.
از کارمم اصلا پشیمون نبودم.
وارد جنگل شدم و شروع به پیاده روی کردم .
بین درختا شاخهی بلندی پیدا کردم و اونو به جای عصا استفاده کردم .
جنگل راهش صاف نبود!
بلواقع کوهی بود که روش درخت بود.
وقتی پایین اومدم پام به یه سنگ گیر کرد و زمین خوردم .
با سختی بلند شدم .
وسط هفته کسی اینجا پیداش نبود.
زانوم میسوخت.
نگاهش کردم، پاره شده بود و دست و پام خاکی بود.
از جام بلند شدم بالاخره جنگل رفتن و تنها زندگی کردن این سختیا رو هم داشت!
وارد یک دشت شدم.
افتاب مستقیم بود.
شکمم از گرسنگی قار و قور می کرد .
کولم رو گذاشتم، با یه تیکه نون شکممو سیر کردم .
یه گاز از نون میزدم و یه دور جنگلو چک میکردم.
نمیدونستم از کدوم طرف باید ادامه بدم، اصلا حتی نمیدونستم حالا که نزدیک شبه باید چه کار کنم!
میخواستم جنگلی زندگی کنم
پس باید خیلی دور میرفتم.
اون قدری که دیگه هیچ ادمی منو نبینه!
از همون اولم جغرافیای خوبی نداشتم.
این که سر یک جنگل میتونه یه شهر باشه و تهشم به یه شهر ختم بشه و یا حتی جنگل میتونه وسط یه شهر قرار بگیره...
Post #8642
288
- ❤ 8