#p596
کمی خودش را عقب کشید و با ترس و لرز گفت:
_امشب باهاش ساعت 7 قرار داشتم
قرار بود بیاد دنبالم.
وقتی کنسلش کردم ، عصبی شد
بهم گفت...
_چی گفت؟ چه کار کردی با زندگیمون اهو
سکوت.
_چی گفت اهو ؟
میدونی که وقت امشب مشاورمون گذشت...
_میدونم، هیچی.اصلا پشیمون شدم تو هنوز حق به جانبی
خودش را عقب کشید
خودم هم تا الانش را به خاطر دل پر اهویم صبر کرده بودم ،
هر چه کمتر از بقایی میگفت برای روان من بهتر بود.
بازویش را به طرف خودم کشیدم:
_بریم دنبال بچهها بعدشم بیرون؟
سرش پایین بود و تند تند بینیاش را بالا کشید:
_کیفمو فراموش کردم.
دوباره دست به زیر چانهاش بردمو صورتش را بالا کشیدم .
کمی به چشمان هم خیره شدیم.
لبخندی کنج لبم نشست:
_بالاخره موفق شدم گریهتو رو بند بیارم!
_شاید چون این بار خودت، باعث بانی گریه کردنم نبودی...
یکی تونست مثل خودت اشکمو دربیاره!
لبخند زیبایش دندانهایش را هم نشان داد.
برایم سخت بود زیاد قربان صدقهاش بروم،
عادت نداشتم.
برای اهو هم این روزها زیادی صرفش کرده بودم...
اما چه میدانست برای لبخندش جان میدادم!
Post #8638
378
- ❤ 33