#p595
_ساکت شو!
_اهیل!
_آرمینت گو..ه خورده!
محکم لبهای شور و خیسش را بوسیدم.
شکه نگاهم کرد حتی گریه کردن را هم فراموش کرده بود.
_وقتی تو بغل من داری درد و دل میکنی یعنی هنوز هیچ کسی نتونسته مثل من نمیتونه قلب تو باشه!
_من حالم خیلی خوب شده بود اهیل
یه عالمه انرژی مثبت...
تا این که پروا مشکوک شد و خواهرت قبل تماسی که تو هم اونجا بودی
چند هفته قبلش باهام تماس گرفت
و از تغییرات دخترم گفت...
سرش را پایین انداخت:
_دوباره به هم زدم
باسعید...
_اسمشو نیار همینطوری هم علاقه دارم گردن اون بیناموسو بشکنم!
_عاقل باش اون خیلی کمکم کرد...
فریاد کشیدم:
_نمیخوام عاقل باشم اون پف..وز برای این که بچهها رو بگیره منو تا کلانتری و پاسگاه کشوند.
اگه خدا کمکم نمیکرد الان بیچاره بودم...
لبخندش میان اشکهایش تضاد زیبایی ساخته بود:
_همون کارش از چشمم انداختش
میخواست مثلا بچهها رو بگیره که زودتر ازدواج کنیم چون مادرش پیر بود
کلا دخترش زندگی کاریشو مختل کرده بود.
وسواس زیادی هم روش داشت، اما نشد.
Post #8634
424
- ❤ 39
- 😢 6