#p592
به خودم جرات دادم
دستم را از به زیر روسریاش کشاندم
و بالای گردنش را آرام ماساژ دادم .
اگر عقب میکشید ناراحت نمیشدم
در ذهنم فقط آرام کردنش بود و بس!
لحظهای به خودم فکر نمیکردم.
_ناز چشاتو مخفی کردی
ولی دل من همین جوریشم داره واست میمیره.
_از گریه کردنم خوشت نمیاد ولی کاش قبل این که منو و خودتو به این روز بندازی
این قدر قشنگ حرف میزدی و محبت میکردی
هنوز « حالم از گریههات بهم میخوره»هات، تو ذهنم میچرخه ،حداقل هفتهای دوسه بار به چند علت حالت ازم بهم میخورد
مگه من غیر محبت ازت چی خواستم؟
آب دهانم را قورت دادم!
خودم را به آن راه فرعی زدم:
_حالا دیگه چرا خوشم میاد
نبودی دیدم عاشق اشکاتم
بگو ببینم چرا تحملت تموم شده؟
_روی من فشار میآره که هر چی زودتر زنش بشم.
بینگ بنگ چیزی به گستردگی جهان منفجر رسید
کاش بقایی را نگفته باشد..کاش...
_من..من اهیل خیلی امتحان کردم
این که حرفامو به مشاوره بگم
ولی نتونستم.
از بین دندانهایم نفیر کشیدم:
_اذیتت میکرد؟
_میکنه .. مرد بدی نیست ولی مادرش مریضه بچهاش تنهاست
پرستارا خوب واسش بچهشو نگه نمیدارن
منو به عنوان پرستار بچهاش میخواد.
Post #8625
490
- 💔 44
- ❤ 11