زباله ، صادقترین موجود جهان است.
همهچیز تلاش میکند خودش را مهم جلوه دهد؛
اما زباله از همان ابتدا تکلیفش را روشن کرده:
«من چیزی هستم که دیگر کسی نمیخواهد.»
و چه سرنوشت عجیبی...
بیشتر چیزهایی که امروز دور میاندازیم، دیروز آرزوی ما بودند.
گلهای خشکشده زمانی نشانهی عشق بودند،
جعبهی گوشی نو، زمانی بخشی از هیجان ما بود.
زباله، موزهی بیرحمِ آرزوهای منقضیشده است.
اگر بخواهی جامعهای را بشناسی ، کافی است زبالههایش را ببینی.
سطل زباله از خیلی چیزها دربارهی انسان بیشتر میداند؛
چون چیزهایی را جمع میکند که آدمها واقعاً هستند، نه چیزهایی که دوست دارند دربارهی خودشان بگویند.
حتی خاطره و فراموشی هم شبیه تفکیک زبالهاند.
مغز مدام انتخاب میکند، حذف میکند و بعضی چیزها را نگه میدارد.
شاید بخش زیادی از هویت ما، از چیزهایی ساخته شده که فراموش کردهایم.
اگر همهچیز را به یاد میآوردیم، احتمالاً دیوانه میشدیم
و شاید ترس ما از مرگ هم از همینجا میآید؛
از اینکه خودمان را چیزی تصور کنیم که جهان، بالاخره تصمیم گرفته دور بیندازد.
— روی دیگرِ روزمرگی | ۰۷
نَجْــــو𐇲نه
