دنیا دارد تغییر میکند و دیگر جایی برای یک امپراتور نیست. این را به شاه خواهم گفت.»
انور منفجر شد. سرم فریاد کشید: «جهان! تو هیچ چیز به او نخواهی گفت. به تو مربوط نیست. شاه برای امپراتور بودن متولد شده است. آنوقت تو میخواهی عنوانش را تغییر دهد؟ اجازه نداری این را به او بگویی. به تو دستور میدهم یک کلمه از این حرفها را به شاه نزنی.»
جهان سادات این را نوشته است؛ زنی که در اوج قدرت، در قلب کاخ، انقلاب را دید و گفت. و کسی به حرفش گوش نداد. تاریخ اما گوش داد.
در ششم اکتبر ۱۹۸۱، جهان سادات در جایگاه تماشاگران رژهٔ ارتش در قاهره نشسته بود، تنها چند متر دورتر از شوهرش. مهاجمان آتش گشودند. انور سادات به گلوله بسته شد و دو ساعت بعد در بیمارستان درگذشت. ده سال بانوی اول بودن مصر در یک لحظه به پایان رسید.
اما جهان سادات متوقف نشد. در چهلویکسالگی به دانشگاه بازگشت و دکتری گرفت. و سالها بعد، وقتی فرح پهلوی در غم از دست دادن همسرش تنها ماند، جهان سادات در کنارش ایستاد؛ همانطور که سالها پیش در کنار فرح ایستاده بود.
«زنی از مصر» فقط خاطرات همسر یک رئیسجمهور نیست. روایت زنی است که تاریخ را از نزدیک لمس کرد، اما از پشت دیوار قدرت هم توانست ببیند. و این، کمیاب است.
@IranvaIslam
Post #596
358