زنی از مصر؛ خاطرات جهانسادات
این جمله از ویلیام شکسپیر، نمایشنامهنویس شهیر انگلیسی، در نمایشنامهٔ «شب دوازدهم» آمده است. شخصیت مالولیو در پردهٔ دوم، صحنهٔ پنجم آن را بر زبان میآورد:
«از بزرگی نترس؛ بعضی بزرگ زاده میشوند، برخی بزرگی را به دست میآورند و بعضی بزرگی را به دامانشان میاندازند.»
شاه ایران و انور سادات در کجای این تقسیمبندی قرار میگیرند؟
خاطرات جهانسادات، همسر انور سادات، با ترجمهٔ روان و پاکیزهٔ مریم بیات (نشر نو) که به فارسی درآمده، کتابی خوشچاپ و خوشخوان است که پنجرهای میگشاید رو به تاریخ معاصر خاورمیانه؛ اما نه از دریچهٔ تلخ سیاست مردان، که از پشت چشمهای زنی که در قلب رخدادها ایستاده بود.
جهان سادات دختر یک پدر مصری و مادر بریتانیایی بود. در خانهشان هم کریسمس جشن میگرفتند و هم رمضان روزه میگرفتند. همین دوگانگی به او چشمی داد که هم از درون و هم از بیرون به مصر بنگرد.
در پانزدهسالگی انور سادات را دید؛ مردی انقلابی و مطلقه که تقریباً دو برابر او سن داشت و تازه از زندان آزاده شده بود. مادرش مخالف بود، اما انور او را با گفتوگویی دربارهٔ چارلز دیکنز متقاعد کرد. ازدواجی که سه دهه طول کشید و چهار فرزند به بار آورد.
محمدرضاشاه مصر را سرزمینی خاص میدانست. فوزیه، خواهر ملک فاروق، مدتی همسرش بود. با جمال عبدالناصر دشمنی داشت و او را «عوامفریب» و «دیوانه» میدانست. اما با جانشین ناصر، انور سادات، پیوندی ساخت که در سختترین لحظات تاریخ معاصر ایران آزموده شد.
در جنگ اکتبر ۱۹۷۳، شاه از مصر پشتیبانی کرد و نفت فرستاد. سادات این کمک را هرگز از یاد نبرد. در ماجرای صلح با اسرائیل، تنها رهبر خاورمیانه که از سادات حمایت کرد، شاه بود و هنگامی که زندگی چهرهٔ زشتش را به شاه راندهشده نشان داد، سادات به او پناه داد. شاه و شهبانو از تهران به مصر رفتند. مشاوران سادات خواسته بودند حرارت استقبال را کم کنند، اما به خرج سادات نرفت. استقبالی رسمی و باشکوه. شاه در اتومبیل به سادات گفت هنگام ترک تهران احساس فرماندهی را داشت که میدان را ترک میکند.
وقتی شایعه شد دولت کارتر میخواهد شاه را با گروگانهای آمریکایی معاوضه کند، جهان سادات شخصاً با فرح پهلوی تماس گرفت و دست دوستی به سوی خانوادهٔ شاه دراز کرد. و در آخر عمر، وقتی همه شاه بیمار و آواره را وانهاده بودند، انور سادات مردانه او را پذیرفت. در زمانی که شاه ظالمانهترین ضربه را از متحد خود، آمریکا، خورده بود. سادات برای تشییع جنازهٔ شاه نیز سنگ تمام گذاشت؛ شخصاً مراسم را سازماندهی کرد و بر کوچکترین جزئیات نظارت داشت. باشکوهترین تشییع جنازهای که مصر دیده بود. سادات پیشنهاد داده بود که شاه هواپیماها و ناوگان دریایی ایران را به مصر منتقل کند تا در آرامش حفظ شوند. شاه اما گفته بود آمریکاییها اجازه نمیدهند. و این ماجرای عجیب را شاه برای سادات تعریف کرد: در روز ترک ایران، در فرودگاه، سفیر آمریکا دمبهدم به ساعتش مینگریست تا شاه بداند باید هرچه زودتر برود. سادات بهتزده شد. به همسرش گفت کار شاه تمام است. باور نمیکرد هیچ رهبری، بهویژه شاه، اجازه دهد امور مملکتش به دست کشور دیگری اداره شود.
جهان سادات فقط همسر یک رئیسجمهور نبود. در دههٔ ۱۹۶۰ در روستایی به نام طلا در دلتای نیل با زنانی روبهرو شد که سخت نیازمند بودند. تعاونیای راه انداخت با ۲۵ چرخ خیاطی در ساختمانی متروک. این تعاونی بعدها به خط تولیدی بزرگ تبدیل شد که بیش از صد زن روزانه چهار هزار یونیفرم میدوختند. فهمید اگر زنان از نظر اقتصادی توانمند شوند، از نظر سیاسی نیز توانمند خواهند شد.
در ۱۹۷۹ کمپینی را رهبری کرد که به زنان مصر حق طلاق و حضانت فرزندان داد. این قوانین به «قوانین جهان» شهرت یافتند. انور سادات با وجود مخالفتها فرمانهایی صادر کرد که وضعیت طلاق زنان را بهبود بخشید و سی کرسی پارلمان را به زنان اختصاص داد.
درخشانترین برگ کتاب، روایت سفر جهانسادات به ایران در سال ۱۹۷۶ است. از موزهٔ جواهرات سلطنتی که چشمهایش را خیره کرده بود. و خاطرهای تأملبرانگیز: در مهمانی شامی که یکی از مقامات به افتخار شاه و سادات برگزار کرده بود، آنقدر اسراف و ریختوپاش دید که در هیچ جای دنیا ندیده بود. سادات هم از آنهمه زیادهروی به حیرت افتاد.
جهان سادات به شوهرش گفت: «احساس میکنم بهزودی اینجا انقلاب میشود. پولدارها خیلی پولدارند و فقرا خیلی فقیر. طبقهٔ متوسط به اندازهٔ کافی نیست. شاه باید فوراً برای آرام کردن مردم دست به اقدامی بزند؛ از املاکش بیشتر به مردم ببخشد؛ شاید بهتر باشد لقب شاهنشاه را کنار بگذارد و خود را رئیسجمهور بنامد.
ادامه دارد...
Post #595
326