آثار هایک به وضوح ایدههایی را بیان میکنند که طنین این برداشت از سنت به مثابه ظهور تدریجی و درونی دلالتهای یک نظام فکری یا عملی در آنها شنیده میشود. این نکته بیش از همه در قواعد و نظم مشهود است که هایک در آن، تکامل قواعد عملی (که در نظامهای اخلاقی و به ویژه در قوانین عرفی تجسم مییابند) را به عنوان فرآیندی بررسی میکند که قواعد غالبا ناآشکار یا ضمنی به تدریج به واسطه آن بیان میشوند و با پیدایش نهادهای جدید، دلالتهایشان استخراج میگردد.
در این برداشت، قانون و اخلاق نیز نه یک نظام بسته تصنعی پدیدآمده از راه حکم و دستور، بلکه یک ساختار نظامیافته و متکامل را شکل میدهند؛ یک نظم خودانگیخته که به خاطر سرشت مساله نمیتواند یکباره به طور کامل تعریف شود، بلکه آن را تنها میتوان به شکلی تدریجی تبیین کرد و حتی در این صورت نیز چنین نیست که تعریفش پایان یافته باشد، چون اصولا نه شرایط جدید حدی دارند و نه دلالتهای ذاتی، اما ناشناخته این نظام. این از نگاه هایک بخشی از دلیل امکانناپذیری سوسیالیسم است، چون نظامهای حقوقی از جمله قوانینی که برنامههای «توزیع عادلانه» ثروت باید به واسطه آنها پیاده شود، چنان پیچیدهاند که بشر نمیتواند آگاهانه طراحیشان کند، زیرا شرایطی که قانون باید تحت پوشش خود قرار دهد، همانند اطلاعات اقتصادی که برنامهریزان سوسیالیست برای انجام کارشان نیاز دارند، پیچیده، تکهتکه و پراکنده است و هیچ ذهنی نمیتواند به تنهایی از آنها آگاهی یابد. نظام حقوقی قابل اجرا باید در بنیادیترین سطح خود به شکلی خودانگیخته تکامل یابد و طراحی آگاهانه انسان، حداکثر آن را اصلاح و پالایش کند و دستی به لبهها و مرزهایش بکشد.
با این همه میتوان گفت که آنچه تاکنون بیان شده، نشان میدهد که تفسیرهای صورتگرفته از هایک که برداشت او از تکامل را یک «پویایی» ریشهای تعبیر میکنند، چقدر غلط است، چون از نگاه هایک، تکامل یک نظام قواعد یا اعمال از درون، تکاملی نظاممند از نوعی است که چسترتون شرح داده. این تکامل نوعا فرآیندی نیست که در آن هر چه پیشتر وجود داشته، به کلی برافتد یا چیزی مخالف به جای آن بنشیند (مثل اینکه بچهگربهای به یک سگ تبدیل شود)، بلکه در برابر، آنچه ضمنی و مضمر است، آشکار میشود و دلالتهایش سر برمیآورد و کل این سیستم، نظاممندتر و یکدستتر میشود همچون وقتی که یک کودک رشد میکند و فردی بالغ میشود و آنچه رخ میدهد، تغییری است معنادار، اما تدریجی و مرتبط با آنچه پیشتر وجود داشته؛ و حتی تغییرات شدیدی (مثل افتادن دندانهای کودک، رشد موی صورت و یائسگی) که در این میان رخ میدهند، تغییری بنیادین در کل سیستم ایجاد نمیکنند. از این رو این تکامل درونی، فرآیندی اساسا محافظهکارانه است، نه انقلابی و از دید هایک معیار بنیادین در آن برای مشروعیت تغییر در یک قاعده، کشف ناسازگاری آن با یک قاعده بنیادیتر موجود است.
به طور مثال اختیار قواعدی توسط سوسیالیستها که با اصول بنیادین مالکیت خصوصی و قرارداد تعارض کامل داشتند (اصولی که هزاران سال بر جامعه غربی حکم راندهاند)، مثالی خوب از تغییری انقلابی است که از یک فرآیند تکاملی طبیعی که از درون سیستم برخیزد، نتیجه نمیشود. در مقابل، برچیده شدن بردهداری در غرب دقیقا یک فرآیند تکاملی درونی و پیامد طبیعی مفاهیم آزادی سیاسی و مالکیت (در این مورد خاص، مالکیت بر خود) بود که مدتهای درازی غیرآشکارا بر جامعه غربی حکومت کرده بودند، اما هنوز به شکلی کامل و منسجم، بیان نشده و کاربستی نیافته بودند. باید اشاره کرد که محافظهکاری موجود در این تکامل درونی شبیه محافظهکاری تکامل زیستشناختی است. عادت داریم که به تکامل زیستشناختی به مثابه یک فرآیند تغییر ریشهای بنگریم، اما تغییر تکاملی صرفا به معنایی نسبی و تنها در گذر دورههای زمانی بسیار دراز، ریشهای است.
🔹
@Iranian_right_wing