گاهی آدم وسط چهارراهی میایسته که هیچکدوم از تابلوها اسم خیابون رو نگفتن.
نه راهِ رفتن قطعیه، نه ایستادن بیخطر.
انگار قطبنما تصمیم گرفته اعتصاب کنه و شمال، صرفاً یک شایعهست.
نمیدونم.
و این روزها «نمیدانم» صادقانهترین جملهایست که میشه گفت؛
مثل اعترافِ چراغی که میفهمه خورشید نیست.
نمیدانم بازگشتن به روال قبل شجاعت است
یا نوعی مهارت در ندیدنِ ترکهای دیوار.
نمیدانم سکوت، حکمت است
یا فقط صدایی که از ترس، در گلوی خودش تبعید شده.
حتی امید هم دیگر چهرهی ثابتی ندارد؛
گاهی شبیه فانوس است،
گاهی شبیه نقاشیِ فانوس روی دیوارِ زندان.
به آنها که میتوانند ادامه دهند حسادت نمیکنم،
به «تعادلِ در طوفان»شان حسادت میکنم.
به اینکه چطور بعضیها یاد گرفتهاند
روی کشتیِ سوراخ هم
چایشان را بیلرزش بنوشند.
شرکتی که فرو ریخت،
فقط یک محل کار نبود؛
یادآوری این بود که
در زمانهای زندگی میکنیم که حتی «اتصال» هم
به نخ باریکی بند است
که هر لحظه ممکن است قیچی شود.
انگار جهان با یک دکمه خاموش میشود
و ما تازه میفهمیم چقدر زندگیمان آنلاین بوده،
حتی وقتی فکر میکردیم آفلاینیم.
اما ترس بزرگتر چیز دیگریست؛
نه سقوط،
نه شکست،
بلکه «عادت کردن به سقفِ کوتاه».
انسان به زندان هم عادت میکند،
و این، خطرناکتر از میلههاست.
ذهنم این روزها پر از «کِ چِ» است؛
صدای قیچیای نامرئی
که قبل از تولد هر ایدهای
بند نافش را میبُرد.
هر فکر، پیش از اینکه پر بگیرد
با یک سؤال میمیرد:
«خب که چی؟»
انگار معنا تبدیل شده به کالایی لوکس،
و ما با جیبهای خالیِ یقین
جلوی ویترینش ایستادهایم.
کسانی پیام میدهند، راه میپرسند،
و من ماندهام با دستی پر از مه.
چطور میشود در جهانی که معادلاتش
با عقلِ یک نفر حل نمیشود
نسخهی قطعی پیچید؟
وقتی خودِ زمین زیر پا
در حال بازنویسی قوانین تعادل است؟
شاید مسئله این نیست که نمیدانیم چه درست است،
شاید مسئله این است که
برای اولین بار داریم میفهمیم
قطعیت، توهمِ دورانِ آرامش بوده.
و حالا ایستادهایم
نه در تاریکی مطلق،
بلکه در گرگومیشی که
چشمها را مجبور میکند
واقعاً تلاش کنند برای دیدن.
این روزها «نمیدانم»
نشانهی گمبودن نیست؛
نشانهی این است که
دیگر حاضر نیستیم
دروغِ «میدانم» را
به خودمان بفروشیم.
و شاید
اولین قدمِ فهمیدن
دقیقاً از همینجا شروع میشود.
Post #678
2.9K
- ❤ 28
- 💔 13
- ⚡ 2