داستایفسکی: قطعیتِ تهی از امید!
شاید عمیقترین تحلیل انسانشناختی از وضعیتِ اعدام را داستایفسکی در رمان "ابله" تقریر کرده است:
"گیوتین" بیآنکه "بدن" را لمس کند، میکُشد. انسانگرایان مدرن مدعی بودند به خاطر فقدان شکنجه در نظام حقوقی مدرن، گیوتین انسانیترین شکلِ کُشتن است.
چه تعبیر متناقضنمایی: "انسانیسازیِ قتل" !
مدعا آن است که گیوتین کمتر از ساطورِ جلادِ سنتی قساوت و شکنجه بر بدنِ محکوم اِعمال میکند.
پیشفرضِ این حکم آن است که شکنجهبدنی بدترین و وحشیانهترین عذابهاست.
اما داستایفسکی در رمان #ابله این پیشفرض را به چالش میکشد:
"وقتی کسی را با شکنجه میکُشند رنج و دردِ زخمها جسمانی است. و این عذاب جسمانی آدم را از عذاب روحی غافل میکند، به طوریکه تنها عذابی که میکِشد از همان زخمهاست تا بمیرد.
حال آنکه چه بسا درد بزرگ، رنجی که به راستی تحملناپذیر است از زخم نیست، بلکه در این است که میدانی و به یقین میدانی که یکساعت دیگر، بعد ده دقیقهی دیگر، بعد نیمدقیقهی دیگر، بعد همین حالا، در همین آن روحت از تنت جدا میشود و دیگر انسان نیستی و ابدا چون و چرایی هم ندارد.
در این است که سرت را میگذاری درست زیر تیغ و صدای غژغژ فرودآمدن آن را میشنوی و همین ربعثانیه از همه وحشتناکتر است."
گیوتین بدن را پسزده تا به روح چنگ زند. بدن که محفظه روح بود، کنار رفته و روح را تنها گذاشته با گیوتین.
آدمهای بزرگ و قویای را دیدهایم که هیچگاه در سختترین لحظات زندگی گریهاشان را ندیدیم، اما در دقایق مانده به اعدام به گریه افتادهاند مثل بچههای درمانده!
"من نمیتوانستم فکر کنم که یک آدم بزرگ، کسی که هیچوقت گریه نکرده، یک مرد چهل و پنجساله از وحشت گریه کند. به فکر آدم نمیگنجد که روح آدم در این چند دقیقه چه میکشد. تشنجش به کجا میرسد! این اهانت است به روح انسان. و غیر از این هیچچیز نیست. دین به ما میگوید: "نکُش". ولی انسانی را میکُشند چون آدم کشته است."
داستایفسکی میپرسد: آیا اعدام با قتل برابری میکند؟
"مجازات اعدام به گناه آدمکشی، به مراتب وحشتناکتر از خودِ آدمکشی است. کشتهشدن به حکم دادگاه به قدری هولناک است که هیچ تناسبی با کشتهشدن به دست تبهکاران ندارد. آنکسی که مثلا شب در جنگل یا به هرکیفیتی به دست دزدان کُشته میشود تا آخرین لحظه امیدوار است که به طریقی نجات یابد.
حال آنکه اینجا همین امیدی که تا آخرین دم دل را گرم میدارد و مرگ را دهبار آسانتر میکند بیچونوچرا از محکوم گرفته میشود. اینجا حکم صادر شده و همین که حکم است و قطعیست و اجباریست و هولناکترین عذاب است و بدتر از آن چیزی نیست.
سربازی را در میدان جنگ جلو توپ بگذارید و شلیک کنید. او تا آخرین لحظه امیدوار است. ولی حکم "قطعیِ"اعدامِ همین سرباز را برایش بخوانید، از وحشت ناامیدی دیوانه میشود یا به گریه میافتد.
چه کسی گفته است که انسان قادر است چنین عذابی را تحمل کند و دیوانه نشود؟"
نه، حکمِ اعدام از طاقت انسان بیرون است. این اهانت به روح انسان است.
آنچه انسان را از پای درمیآورد، روحاش را میکُشد، قطعیتی است که از کوچکترین امیدی عاریست.
#ابله، داستایفسکی، سروش حبیبی
صص ۳۸ تا ۴۰
https://t.me/hezar_khom/9982?single
Post #9990
793