چشمانش را باز کرد. روی سنگی مقابل وی، ماری با چشمان و پستانهای یک زن نشسته بود. زبان روی لبان خود میکشید و به وی نگاه میکرد. تارک دنیا با وحشت عقب رفت. مار بود، زن بود ، یا شیطان حیلهگر بیابان ؟چنین ماری خود را دور درخت ممنوعه بهشت پیچیده و نخستین مرد و زن را از راه بدر کرده بود. با در آمیختن آنان ، گناه زاده شده بود... صدای خنده و آوای شیرین زن بگوشش خورد.
«پسر مریم، دلم به حالت سوخت، فریاد زدی: (دوست ندارم تنها باشم کمکم کن!) بر تو رحمت آوردم و آمدم. چه میتوانم برایت بکنم؟»
ـ من ترا نمیخواهم. صدایت نکردم. تو کی هستی؟
ـ روح تو.
عیسی گفت: «روح من؟» و چشمانش را از وحشت فروبست.
ـ آری روح تو. تو از تنهایی میترسی. جد بزرگت آدم هم همین ترس را داشت. او نیز کمک را فریاد میزد. جسم و روحش با هم پیوند خوردند، و زن از استخوان پشت او بیرون آمد تا مونسش گردد.
آخرین وسوسه مسیح، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه دکتر صالح حسینی، صفحه ۲۴۰
https://t.me/hezar_khom
Post #9708
570

- ❤ 8
- 👍 3
- 😍 1