#نیکوس_کازانتزاکیس (Nikos Kazantzakis) در ۱۸ فوریهٔ ۱۸۸۳ در شهر هراکلیون در جزیرهٔ کِرت (آن زمان بخشی از امپراتوری عثمانی بود) به دنیا آمد. خانوادهای مذهبی و وطندوست داشت. پدرش میخالیس، مردی سختگیر و متعصب بود. خشونت پدر و عطوفت مادر، باعث شکلگیری روحیهای در او شد که تا پایان عمر او را میان ایمان و شک، آسمان و زمین معلق نگاه داشت. تحصیلاتش را در آتن گذراند و با اینکه در ۱۹۰۶ در رشتهٔ حقوق فارغالتحصیل شد، علاقمند به فلسفه شد. در ۱۹۰۷ به پاریس رفت و در سوربن نزد فیلسوف بزرگ، آنری برگسون، شاگردی کرد و اندیشهٔ «پویایی حیات» برگسون در تمام نوشتههایش اثر گذاشت. پس از بازگشت به یونان، کازانتزاکیس زندگی خود را وقف سفر و جستجو کرد. از اروپا تا آسیا، از روسیه تا تبت، در پی معنای زندگی و خدا گام برداشت. مدتی وزیر آموزش و پرورش و سپس نمایندهٔ فرهنگی یونان در یونسکو بود، اما از سیاست کناره گرفت.
در فلسفهاش، خدا جوهری درون انسان بود؛ تلاشی برای صعود از خاک به نور.
در کتاب نجاتدهندگان خدا نوشت: «وظیفهٔ انسان این است که خدا را از درون خاک و خون خود نجات دهد.» آثارش حاصل این نبرد درونی میان ایمان و تردید، عشق و عقل است.
از میان بیش از چهل اثرش، چند کتاب جایگاهی ویژه دارند: «زوربای یونانی» دربارهٔ آزادی و شادمانی زیستن؛ «مسیح بازمصلوب» و «وسوسهٔ آخر مسیح» دربارهٔ رنج انسان و ایمان؛ «آزادی یا مرگ» در ستایش مقاومت مردم کرت، «فرانسیس قدیس» که تصویری شاعرانه از عرفان و فقر مقدس است و «گزارش به خاک یونان»، گفتوگوی فلسفی با روح و میهن و «اودیسه دنبالهٔ مدرن»، حماسهای فلسفی در ۳۳٬۳۳۳ بیت که جستجوی جاودان انسان را روایت میکند.
کلیسای ارتدوکس او را تکفیر کرد و سیاستمداران از افکارش گریختند و بسیاری هم جهان او را ستودند. سرانجام در ۲۶ اکتبر ۱۹۵۷ در شهر فرایبورگ آلمان درگذشت. بر سنگ قبرش در کرت چنین نوشتند:
«هیچ امیدی ندارم، هیچ ترسی ندارم؛ من آزاد هستم.»
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom/9590?single
Post #9593
525