آواز عاشقانهٔ دختر دیوانه
سیلویا پلات
چشمهایم را میبندم و همهٔ جهان میمیرد؛
پلکهایم را برمیدارم و همه چیز از نو زاده میشود.
(گمان کنم تو را درون سرم جعل کردهام.)
ستارهها به رقص بیرون میروند، به رنگ آبی و سرخ،
و سیاهی خودکامه به تاخت درمیآید:
چشمهایم را میبندم و همهٔ جهان میمیرد.
خواب دیدم که تو مرا افسون کردی و به بستر کشاندی
و برایم از ماه خواندی، مرا کاملاً دیوانه بوسیدی.
(گمان کنم تو را درون سرم جعل کردهام.)
خدا از آسمان سرنگون میشود، شعلههای دوزخ محو میگردند:
فرشتگان مقرب و سپاهیان شیطان، خارج شوید!
چشمهایم را میبندم و همهٔ جهان میمیرد.
خیال میکردم همانطور که گفتی بازخواهی گشت،
اما من دارم پیر میشوم و نامت را از یاد میبرم.
(گمان کنم تو را درون سرم جعل کردهام.)
میبایست به جای تو «پرندهٔ رعد»* را دوست میداشتم؛
حداقل وقتی بهار از راه میرسد، آنها دوباره غرش میکنند.
چشمهایم را میبندم و همهٔ جهان میمیرد.
(گمان کنم تو را درون سرم جعل کردهام.)
*موجودی افسانهای در فرهنگ برخی از بومیان آمریکا که با رعد و برق و توفان مرتبط است.
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom
Post #9423
1.83K



- ❤ 13
- 👍 1