1⃣2⃣🔃
از زمانی که انسان بر هستی خویش آگاه شد، بر مرگ هم آگاهی پیدا کرد. انسان میآید و میرود، حال آنکه جهان، زندگی، و زمان برجای میمانند. در تاریخ فرهنگ، میبینیم که چگونه آدمیان با پارادوکس گریزناپذیر زندگی و - با توجه به این پارادوکس - با مسئلهی معنای زندگی انسانی کنار آمدهاند.
📄 صفحه ۱۵۱
آنهایی که تعلیم و تربیتی عقلباورانه گرفتهاند - بچههای عصر فنآوری یا عصر اتم - وقتی سخن از کیش کُهن رستاخیز جسم در آخرالزمان به میان میآید چهره درهم میکشند.
📄 صفحه ۱۵۳
یک قرن و نیم پیش، شاعر چک، کارل هنیک ماخا، به نحوی درخشان احساسات کسی را که با جهانی بیخدا مواجه میشود چنین به کلام درآورده است:
ستارهای از بلندای آسمان فرو افتاد
ستارهای مرده، نوری نیلگون
ستاره میافتد در پهنهای بیانتها،
میافتد بیزمان در هستی بیزمان.
پژواک گریهاش از گور همه چیز شنیده میشود،
پژواک صدای هقهق، پژواک نالهای هولناک
«چه هنگام این هستی من به پایان خواهد آمد؟»
هرگز - هیچجا - مقصدی در کار نیست.
📄 صفحه ۱۵۳
ایمان از آسمان به زمین نقل مکان کرده است، از زندگی پس از مرگ به زندگی در این جهان، جایی که انسان، و نه خدا، پرستیده میشود. روز به روز بیشتر، این فقط انسان است که به صورت یک نماد، که در وجود یک رهبر بزرگ متجلی میشود، پرستیده میشود.
نویسندگان دوران مدرن هم غالباً، یا دلشان نمیخواهد، یا نمیتوانند ایمانی را بپذیرند که نیاکانشان را به رستگاری رهنمون میکرد. نویسندگان دوران مدرن هم مکرر این جمله را بر زبان میرانند: «بنایی برپا کردهام که از مفرغ پایدارتر است.» اما اینان نمیتوانند از پس پایهایترین پارادوکس هستی و نیستی خودشان برآیند. و این نویسندگان چه امیدی دارند که به مردم عرضه کنند؟
📄 صفحه ۱۵۴
ابتدا بشر، آسمان توخالی را میپرستید. بعد در قرن بیستم، فلسفهی اگزیستانسیالیسم، خدا را بیاعتبار کرد و به وجود انسان اهمیت داد. «وجود مقدم بر ماهیت است.» و بعد فهمیده شد که انسان هم هیچ است. پوچی از راه رسید. فعلاً همه چیز پوچ است. و یا همه چیز پول است که باز هم به پوچی ختم میشود و فقط انسانهای منسوخ شده که تعدادشان هم زیاد است به دنبال معنایی یا هدفی در این زندگی میگردند تا زمان مرگ.
به مدد جنگ جهانی بیمورد - انقلاب پرولتری در یک ششم مساحت کرهی زمین به پیروزی رسید. نخستین دولت سوسیالیستی زاده شد، و دورنگاه آن پیامبران بیشمار سوسیالیست به ثمر نشست. امید نجات بار دیگر در میان مردمان شایع شد. بدین ترتیب، آن زوج کهن، عقل و ایمان، بار دیگر به چنگ آمدند. اما این زوج اینبار با زوجهای سنتی قدیمی از جهات مختلف متفاوت بود. آنچه اکنون پرستیده میشد حاصل همان عقلی بود که ایمان را رد میکرد، یعنی ایمان به شخصی که فراتر از زمین ایستاده است. عقل ستایشگر فرآوردهی خود شده بود، ستایشگر عقلانیترین کارش، و حال یک منشأ تازهی امید به مردمان عرضه میکرد. فاصلهی میان محدودیت و ابدیت، میان انسانی و الاهی، میان جسم و روح از میان رفته بود. امید دیگر آن ابعاد متافیزیکی سابق را نداشت.
📄 صفحه ۱۵۷
چرا در قرنی که نبوغ بشری این همه دستاورد داشته است چنین جنگهای ویرانگری، چنین قتلعامهایی، و چنین اردوگاههای مرگی به وجود آمده است؟ چرا مردمان با چنین جنونی همهی چیزهایی را که ارزش فرهنگی دارند و تا پیش از این بسیاری ستودند، ویران میکنند؟
📄 صفحه ۱۷۲
📗#روحپراگ
👤#ایوانکلیما
🔁 #خشایاردیهیمی
💎 #ادمینپبج
https://t.me/hezar_khom/8766
1⃣2⃣🔃
Post #8776
614