اول کتاب یه جمله از گوته میگه
فقط خورشید حق دارد که لکه داشته باشد
تنهایی خودش و به خورشید تشبیه کرده الان میفهمم چرا اینو اول کتاب نوشته و در تمام کتاب دین خودش و تمام نویسنده ها و فلاسفه و هنرمندان ادا کرده
او فقط فیزیکی وجسما تنهاست اما تو ذهنش پر از هیاهوی جمله های نویسنده هایی هست که ازشون کتاب خونده
همون صفحه ی اول میگه
من وقتی چیزی میخوانم در واقع نمی خوانم جمله ای زیبا را در دهان می اندازم و مثل آب نبات می مکم یا مثل لیکوری می نوشم تا مثل الکل در وجود من حل شود ودر رگهایم جاری شود وبه ریشه ی هر گلبول خونی برسد
او خودش را سبويي مي نامد كه پر است از آب زندگاني و مردگاني. كه كافيست كمي به يك سو خم شود تا از او سيل افكار زيبا جاري شود. اين تقابل و تضاد دروني و بيروني كتاب از همين اول برای ما اشكار میشه از اسم كتاب مشخصه او تنهاست اما اطرافش مغزش ،درونش محل كارش خونه و تختخواب او پر از هياهوست. او با آدمهايي تو محل كارش،خونه ومغزش و قلبش زندگي مي كنه كه مردن اما همه هانتا رو دربرگرفتن اونا اونو احاطه كردن نقاش نويسنده فلاسفه هنرمندان
Post #669
172
