به حوالیِ دو چشمش حَشَمِ بلا نشسته
چو قبیله گِردِ لیلی همهجا بجا نشسته...
ننشسته ناز چندان به حوالیِ دو چشمش
که به حلقههای زلفش دلِ مبتلا نشسته
سر و کارِ من فتاده به غزالِ شوخچشمی
که درونِ دیدهی من ز نظر جدا نشسته
به دو دستِ پُرنگارش بنگر ز کشتنِ من
که پس از هلاک، نقشم چه به مدّعا نشسته
نه مروّت است ما را ز جنون کنارهکردن
که به هر گذار، طفلی به امیدِ ما نشسته
که گذشته زین گلستان شبِ دوش مست و خندان
که به رویِ گل ز شبنم عرقِ حیا نشسته؟
چه عجب اگر خدنگش به سرم فکند سایه
که به خواب دیده بودم: به سرم هما نشسته
تو که عکسِ خود ندیدی ز حجاب و شرم هرگز،
به رخت عرق چه دانی که چه خوشنما نشسته؟
به زکاتِ حسن بگذر سویِ گلسِتان که گلها
همه با کفِ گشاده ز پیِ دعا نشسته
ز نسیم، بال بستان؛ به نظارهی گلستان
که چراغِ لاله و گل به ره صبا نشسته
ز دو سنگ، دانه مشکل به کنار سالم آید
ننهم قدم به بزمی که دو آشنا نشسته
به دو چشم چون ز خاطر، غمِ روزگار شویم؟
که غبار بر دلِ من ز نُه آسیا نشسته
به ثباتِ حسنِ خوبان دلِ خود مبند صائب!
که به رویِ خار، دایم گلِ بیوفا نشسته
غزلیات #صائب ؛ تصحیح محمد قهرمان، انتشارات علمی و فرهنگی ۱۳۶۴ ،
جلد۶ ، صفحه ۳۲۳۷ ، غزل ۶۶۶۷
Post #6230
1.5K
- ❤ 27
- 👍 3
- 👏 1