ما رگِ جان را به آن زلفِ پریشان بستهایم
پیچوتابِ زلفِ او را بر رگِ جان بستهایم
از دلِ پرخون که قربانِ شهادت میرود
لالهی داغی به تابوتِ شهیدان بستهایم
شبنمیم اما ز فیضِ شوخچشمیهای عشق
با گلِ خورشید، مژگان را به مژگان بستهایم
دوری ما یکسرِتیر است از آن ابروکمان
بر خدنگِ راستکیشش دل چو پیکان بستهایم
دستِ دریا زیرِ بارِ گریهی خونین ماست
ما حنای رنگبستِ دستِ مرجان بستهایم
کی رویم از جا به سنگِ کودکانِ شوخچشم؟
ما و صحرای جنون دامان به دامان بستهایم
بر زبان افتاده رازِ بوسهدزدیهای ما
این نمک را ما به چشمِ پاسبانان بستهایم
پَر برآورده است چون مرغِ نگاه از اشتیاق
نامهی خود را اگر بر بالِ مژگان بستهایم
چون نسوزیم از ندامت؟ چون نمیریم از خمار؟
ما به زخمِ خود درِ فیضِ نمکدان بستهایم
چشمِ حسرت از گُلِ روی وطن پوشیدهایم
دل به زلفِ سرکشِ شامِ غریبان بستهایم
تا به کی ناخن زنی ای شانه؟ دستت خشک باد!
دل به امیدی در آن زلفِ پریشان بستهایم
کعبه از بابالسلام آغوش وا کرده است و ما
دامنِ محمل به مژگانِ مغیلان بستهایم
محملِ ما همچو شبنم هست بر دوشِ وداع
ما نه همچون غنچه، صائب! دل به بستان بستهایم
غزلیات_صائب ؛ تصحیح محمد قهرمان، انتشارات علمی و فرهنگی ۱۳۶۴ ، جلد۵ ، صفحه ۲۶۲۷ ، غزل ۵۴۴۰ .
Post #5938
1.48K
- ❤ 11
- 👏 8
- ❤🔥 3
- 🕊 1