📗آخرین تابستان کلینگزور
👤هرمان هسه
📝خلاصه کتاب
«آخرین تابستان کلینگزور» یکی از شخصیترین نوشتههای هسه است؛ زیرا در بستر بحرانیترین سالهای زندگی او نوشته شده است و از همین رو، نوعی اعترافنامهی هنری و روحی نیز به شمار میآید. این اثر در سال ۱۹۱۹ نوشته شد؛ زمانی که هسه پس از تجربهی فروپاشی خانوادگی، مرگ پدر، بیماری روانی همسر و ویرانیهای ناشی از جنگ جهانی اول، به سوئیس و بهویژه منطقهی تِسین پناه برد. کلینگزور، نقاشِ میانسال، در واقع یکی از آشکارترین چهرههای همزادِ هسه است: هنرمندی در آستانهی مرگ، سرشار از اضطراب، شور، مالیخولیا و میلِ بیمهار به آفرینش. رمان با لحنی شبیه به آگهیِ درگذشت آغاز میشود. راوی، در همان آغاز، خبر مرگ کلینگزور را میدهد و سپس با لحنی روشن میکوشد شایعات پیرامون مرگ او را رفع کند. برخلاف آنچه ممکن است از گفتهها و نامههای او درباره مرگ پنداشته شود، مرگ کلینگزور نه حاصلِ خودکشی است و نه دیوانگی، او را فرسودگی جسمی و روحی، بهویژه افراط در نوشیدن از پا درآورده است. نویسنده با این مقدمه پلی میزند به گذشته، به واپسین تابستان زندگی شخصیت، تابستانی که روایت اصلی در آن رخ میدهد. کلینگزور هنرمندی است که بهخوبی از نزدیک شدن مرگ آگاه است. او در جنوب سوئیس، در ناحیهای گرم و آفتابی، روزها را با نقاشیهای پیاپی میگذراند و با رنگهای تند، روشن و آتشین، چشماندازهای پیرامون خود را بر بوم مینشاند. طبیعت برای او میدانِ تجربهی درونی است؛ میدانی که رنگ و نور و حرکت، همزمان به زبانِ جان او تبدیل میشوند. اما این شورِ آفرینش، بهایی سنگین دارد. کلینگزور هرچه بیشتر در نقاشی غرق میشود، بیشتر نیز فرسوده میگردد. او با آگاهی از پایان نزدیک، نوعی زیستنِ افراطی را برمیگزیند؛ زیستنی که در آن شبزندهداری، نوشیدن، میل، رؤیا و آفرینش در هم میآمیزند. او از خواب میگریزد، زیرا خواب را نوعی عقبنشینی از زندگی میداند؛ گویی بیم دارد اگر چشم برهم بگذارد، جهانِ رنگها و صورتی که هنوز در برابر اوست، برای همیشه از دست برود. او در این واپسین تابستان با چند دوست و همراه معاشرت میکند که هر یک وجهی از جهانِ درونی و فکری او را بازتاب میدهند. از جمله «لوئیسِ بیرحم» که نقاشی سرکش و تلخخو است و تابِ نالهها و افسردگیهای کلینگزور را ندارد؛ و نیز هِرمان، که دوستانش او را با نام شاعر چینی «دوفو» میخوانند. در کنار آنان، یک ستارهشناس ارمنی نیز حضور دارد و این جمع کوچک، فضای گفتوگو، بازی، شعر، شوخی و تأمل حاکم بر داستان را میسازند. کلینگزور خود را با «لیتایپه» یکی میانگارد؛ شاعر بزرگ چینی، که در نگاه او نمادی از شورِ شاعرانه، آزادی، سرمستی و زیستن در مرز باریک لذت و فناست. بدین ترتیب هسه، از خلال ارجاع به شاعران مشرقزمین، جهانی میانفرهنگی میآفریند که در آن هنرمندِ تنها، خویشاوندان روحی خود را در سنتهای دور و کهن مییابد.
آنچه در مرکز داستان قرار دارد، آخرین کوششِ کلینگزور برای آفرینش است. او میداند که این تابستان، آخرین تابستان اوست و بنابراین هر لحظه، هر رنگ، هر ضربهی قلممو، و هر تجربهی حسیای باید بهگونهای فشرده و نهایی زیسته شود بنابراین نقاشی برای او به شیوهای برای رسیدن به حقیقتِ وجود بدل میشود. او میکوشد در واپسین آثار خود، ضرباهنگِ نفسِ خویش را ثبت کند. اینجاست که هنر، راهی میشود برای مواجهه با مرگ. کلینگزور مرگ را انکار نمیکند، اما میکوشد آن را در قالب آفرینش جذب کند. از همین رو، نقاشیهای او چیزی فراتر از بازنمایی طبیعتاند: آنها فشردهای از تجربهی زیسته، اضطراب، میل، تنهایی و اشتیاقاند. با فرارسیدن پایان تابستان، روایت نیز به آرامی به سوی مرگ کلینگزور حرکت میکند. آنچه از او باقی میماند صورتبندیِ تراژیکِ روحی جستوجوگر است که تا واپسین دم از آفرینش دست نکشیده است. او با جسمی فرسوده، اما با آگاهی و شور، تابستان آخر را به سر میبرد و سپس از جهان میرود؛ گویی مرگ فرجامِ طبیعیِ زیستی است در تبِ آفرینش.
این کتاب، داستانِ زیستن است در آستانهی مرگ، ماجرای تجربهی شخصیِ بحران، رنج، فرسودگی و میل به رهایی. کلینگزور در مقامِ هنرمندی تبزده و خسته، مرگ را به نیرویی برای طراوتبخشیدن به زندگی بدل کرد. آخرین تابستان، رمانی است دربارهی امکانِ جاودانه کردنِ لحظهی زیستن؛ سرودی که از دلِ ویرانیهای پساجنگ، توانِ هنر را برای ایستادن در برابر نیستی برجسته میکند.
#آخرینتابستانکلینگزور
#هرمان_هسه
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12927
Post #12928
739