📗دوستِ من «کنولپ»
👤هرمان هسه
📝بازخوانیِ آرکیتایپِ «آواره»
داستانِ دوستِ من کِنولْپ،
مانیفستِ هرمان هسه برای ستایشِ «رهاییِ محض» در برابرِ «انقیادِ اجتماعی» است. این داستان که در مجموعهیِ «حکایتهایِ گربِرساو» آمده، در بازهیِ سالهایِ ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۴ شکل گرفت و در سال ۱۹۱۵ منتشر شد؛ یعنی در روزگاری که اروپا با سرعتی سرسامآور بهسویِ صنعتیشدن و تخصصگرایی پیش میرفت و کنولپِ ولگرد، در واقع طغیانیِ نمادین است علیه همین سودمندپرستی نظام سرمایهداری.
قصه با بازگشتِ کنولپ از بیمارستان در سوز و سرمایِ زمستان آغاز میشود. او به خانهیِ دوستِ قدیمیاش، امیل روتفوس (دبّاغ) پناه میبرد. آنچه در قسمت حائزِ اهمیت است، تقابلِ «منِ درونیِ» کنولپ با «منِ اجتماعی» اوست. کنولپ در دفترچهیِ کارآموزیاش، زندگیای خیالی و پرمشغله ترسیم کرده است؛ این دفترچه، بازتابی است از «نقابهای اجتماعی» که انسان برایِ فرار از داوریِ جامعه بر چهره میزند. او در پیِ آزادیِ مطلق است و از هرگونه تعلقِ ساختاری پرهیز میکند. ملاقاتش با باربِله و خیاط (شلوتربک) وجوهِ دیگرِ این شخصیت را آشکار میکند. کنولپ در جمع، عنصری است که رنگِ ملال را از چهرهیِ روزمرگی میشوید، اما اعترافِ او مبنی بر داشتنِ پسری که هرگز نمیتواند نقشِ «پدر» را برایش ایفا کند، درونِ تراژیکِ وجودِ او را برملا میسازد: کنولپ، بیاحساس نیست منتهی از همه چیز میگریزد تا در پناهگاهی قرار بگیرد که برایِ تابآوردنِ دردِ زیستن ساخته است.
بازگشتِ کنولپ به زادگاهش، گرچه دیرهنگام اما بازگشت به «آنچه میتوانست باشد» است. گفتوگویِ کنولپ با دکترِ پیر، مواجههیِ «امکان» با «واقعیت» است. دکتر نمایندهیِ عقلانیتِ بورژوایی و مسیرهایِ هموارِ موفقیت است، و کنولپ تجسمِ سرنوشتی که خود، با آگاهیِ تمام، انتخاب کرده است.
صحنهیِ مرگِ چوببر پیر که کنولپ در لحظاتِ آخر بر بالینش حضور دارد، همان موقعیتِ فلسفی است که کنولپ را با این پرسشِ روبهرو میکند: آیا ولگردی، تنها فرار از «آغوش» و «مسئولیت» است؟
کنولپ در برف و سرما، آواره میانِ پوچیِ مرگ و معنایِ زندگی، در حالِ جستوجویِ تعادلی است که هنوز بدان دست نیافته است... کنولپ در آستانهیِ مرگ قرار میگیرد. ملاقاتِ او با رفیقِ قدیمی (که نمودِ بیرونیِ خودِ هسه است) بسترِ نهاییِ بحثِ درونیِ اوست. این کنولپِ فرتوت، دیگر از زندگیِ «بیحاصلِ» خود دفاع نمیکند؛ بلکه شروع به «توجیه» آن میکند. اینجاست که در یکی از درخشانترین صحنههای داستان، کنولپ واردِ گفتوگویی عرفانی با خدا میشود. او درمییابد که رسالتش در این جهان، «تولیدِ کالا» یا «ساختِ بنا» نبوده بلکه میبایست «بذرپاشیِ شادی» را در دلها میپراکنده است. او «هدیهای» بوده برایِ آدمیان تا بدانند زندگی، فراتر از زنجیرهایِ اجتماعی، میتواند «هنرِ بودن» باشد. مرگِ او در میانِ برف، انگار «عروجِ یک قدیسِ دنیوی» است. او با درکِ این نکته که تمامِ آوارگیهایش، شکلی از «عشقِ جاری» بوده در نهایت آرامش به ابدیت میپیوندد.
#داستاندوستمنکنولپ نقدِ رادیکالِ هسه بر تمدنی است که «شخصیت» را در «کارکرد» خلاصه میکند. کنولپ، قدیسی است که با تهیدستیِ خویش، ثروتی بیکران از «آزادی» را به نمایش میگذارد. بدین ترتیب، بیانیهی هسه در دفاع از ارزشِ واقعی «انسان» فارغ از هرگونه برچسبِ موفقیتِ دنیوی، صادر میشود.
#دوستمنکنولپ
#هرمان_هسه
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12907
Post #12908
724