«اگرچه نفسِ مرگ آدمی را نابود میکند، اندیشهی مرگ نجاتش میدهد».
این جمله، فرمولی دقیق و روانشناختی برای تغییر تراز زندگی است. #یالوم برای باز کردن این مفهوم، دست به دامن مارتین هایدگر میشود و به سال ۱۹۲۶ نقب میزند تا دو شیوهی متفاوت بودن در جهان را تبیین کند.
شیوهی اول، «مرتبهی فراموشی هستی» است. ما بخش عمدهی عمرمان را در این وضعیت میگذرانیم. ما در دنیای اشیا غرق میشویم، نگرانِ «چگونگیِ» ابزارهای اطرافمان هستیم و در روزمرگیهای بیپایان، در «وراجیهای بیارزش» و در آنچه هایدگر «آنها» (دیگرانِ گمنام) مینامد، مستغرق میشویم. در این مرتبه، ما زندگی نمیکنیم، بلکه فقط مصرف میشویم. ما از هستی خود غافلیم چون آن را بدیهی فرض کردهایم.
اما شیوهی دوم، «مرتبهی اندیشیدن به هستی» یا همان حالت هستیشناختی است. در اینجاست که معجزهی اندیشهی مرگ رخ میدهد. آگاهی از مرگ مانند یک «مهمیز» عمل میکند؛ ضربهای که ما را از خوابِ خرگوشیِ روزمرگی پرتاب میکند به مرتبهای بالاتر. در این وضعیت، فرد دیگر فقط به این فکر نمیکند که «چیزها چگونهاند» بلکه از اینکه «چیزها هستند» غرق در حیرت و تعجب میشود. زیستن در این مرتبه به معنای آگاهی دائمی از خودِ هستی است.
این همان نقطهای است که مرگ، زندگی را غنا میبخشد. وقتی سایهی مرگ را در پسزمینهی آگاهی خود حس میکنیم، دیگر نمیتوانیم به راحتی خودمان را درگیر مسائل پوچ و بیاهمیت کنیم. آگاهی از محدودیتِ زمان، ما را مجبور میکند که اصیلتر زندگی کنیم، مسئولیت انتخابهایمان را بپذیریم و برای هر لحظه از بودنمان حرمت قائل شویم. پس مرگ نه به معنای پایانِ معنا، بلکه به معنای انگیزهای برای خلق معناست. به قول #یالوم، اندیشهی مرگ به ما کمک میکند تا از مرتبهی اشیا به مرتبهی «بودن» نقل مکان کنیم و این دقیقاً همان «نجاتی» است که او از آن سخن میگوید؛ نجاتی از یک زندگیِ ناآگاهانه و غریب با خویشتن.
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12366
Post #12369
391