#معرفی_کتاب۳
قصه های شیخ اشراق
شهاب الدین یحیای سهروردی
ویرایش متن : جعفر مدرس صادقی
#فی_حقیقة_العشق
پس اوّل پایه معرفت است و دوم پایه محبّت و سِیُم پایه عشق . و به عالَمِ عشق،-- که بالای همه است -- نتوان رسیدن ، تا از معرفت و محبّت دو پایه ی نردبان نسازد .( و معنیِ "خُطوَتَینَ وَ قدَ وَصَلَ " این است .) و همچنان که عالَمِ عشق مّنتهای عالَمِ معرفت و محبّت است . و اصل او مُنتهای عُلَمای راسخ و حُکَمایِ مُتَاٌلّه باشد .
عشق را از " عَشَقه" گرفته اند و عَشَقه آن گیاه است که در باغ پدید آید ، در بُنِ درخت .اوّل بیخ در زمین سخت کند ، پس برآرَد و خود را در درخت میپیچد و همچنان میرود تا جمله ی درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نَم در میانِ رگِ درخت نَمانَد و هر غذا که به واسطهی آب و غذا به درخت رسد به تاراج میبَرَد ، تا آن گاه که درخت خشک شود.
همچنان در عالَمِ انسانیّت -- که خلاصهی موجودات است -- درختی است مُنتَصِبُ القامَت که به آن حَبَّت القَلب پیوسته است و حَبَّت القَلب پیوسته است و حَبَّت القلب دانهای است که باغبانِ اَزَل و اَبَد در باغ ملکوت نشانده است و به خودی خود آن را تربیت فرماید . و چون مَدَدِ آبِ به این حَبَّت القلب میرسد ، صد هزار شاخ و برگ روحانی از او سَر برمی آوُرَد . پس حبَّت القلب کهاو را کلمه ی طَیّبه خوانند و "بدَن "خوانند و درختِ مُنتَصِبُ القامَت است -- ضعیف تر و زردتر میشود تا به یکبارگی علاقه ُنقّطع گردد پس آن شَجَره روانِ مُطلق گردد و شایسته ی آن شود که در باغ الاهی جان گیرد .پس عشق اگر چه جان را به عالَمِ بَقا میرسانَد ، تن را به عالَم فَنا بازآرَد ، زیرا که در عالمِ کُون و فساد هیچ چیز نیست که طاقتِ بارِ عشق،تواند داشت .
عشق بنده ای است خانه زاد که در شهرستانِ اَزَل پرورده شده است و سُلطانِ آَزَل و اُبَد شِحنَگیِ کَونََین به او ارزانی داشته است . و این شِحنه هر وقتی بر طرفی زَنَد و هر مدُتی نظز بر اقلیمی افکَند . و در منشور او چنین نبشته است که در هر شهری که روی نًهًد ، می باید که خداوندِ آن شهر گاوی از برای او قُربان کند و تا گاوِ نفس را نَکُشد ، قَدَم در آن شهر ننهد و بَدَن انسان بر مثالِ شهری ست .اعضای او کویهای او و رگهایِ او جویهاست که در کوچه رانده اند و حواسِ او پیشه وران اند که هر یکی به کاری مشغولاند و نفس گاوی است که در این شهر خرابی ها میکند و اورا سُروست : یکی حرص و یکی اَمَل ، و رنگی،خوش دارد : زردی روشن است فریبنده هرکه در او نگاه کند ، خرّم شود نه پیر است که به او تبرّک جویند ، نه جوان است که قلمِ تکلیف از وی بردارند ، نه مَشروع در یابد ، نه معقول فهم کند . نه به بهشت نازَد ، نه از دوزخ ترسد . نه به آهنِ ریاضت زمینِ بدن را بشکافد تا مُستَعد آن شود که تُخم عمل در او افشانند ، نه به دَلوِ فکرت از چاه استنباط آبِ علم میکشد تا به واسطهی معلوم به مجهول رسد . پیوسته در بیابان خودکامی چون افسار گسبختهای میگردد .
هر گاوی لایقِ این قربان نیست و در هر شهری را آن دل نباشد این گاو قّربان تواند کردن و همه وقتی این توفیق به کسی روی ننماید .
#پایان
Post #107
722
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم قصه های شیخ اشراق شهاب الدین یحیای سهروردی ویرایش متن : جعفر مدرس صادقی #فی_حقیقة_العشق زُلیخا چون این سخن بشنید ، خانه به عشق پرداخت و عشق را گرامیتر از جانِ خود میداشت . تا آن گاه که یوسف به مصر افتاد. اهل مصر به هم بر آمدند . خبر به زُلَیخا رسید…