شبهایی بود که در گذر از شهر به سوی رستوران، دلم آنچنان برای مادام دوگرمانت تنگ میشد که نفسم به دشواری بالا میآمد: پنداری بخشی از سینهام را جراح کاردانی بریده، برداشته، بخش همسنگی از درد معنوی، یا همان اندازه حسرت و عشق به جایش نشانده بود، و آنگاه که حسرت دلداری به جای پارههایی از تن مینشیند، بخیهها هرچه خوب دوخته شده باشد باز زندگی رنجناک میشود، پنداری که حسرت جای بیشتری میگیرد، همواره حسش میکنی، و چه ابهامی است در این که ناگزیر باشی پارهای از تنت را بیندیشی! فقط چنین مینماید که ارج آدمی بیشتر میشود، با کوچکترین نسیم آه میکشیم: از بیداد، اما همچنین از درد عشق.
در جستجوی زمان از دست رفته، مارسل پروست،جلد سوم: طرف گرمانت۱،ترجمه مهدی سحابی، نشر مرکز،ص ۱۵۲
https://t.me/hezar_khom
Post #10261
501






- ❤ 12
- 👍 2
- 🙏 1