قصه های شیخ اشراق
شهاب الدین یحیای سهروردی
#فی_حقیقة_العشق
چون آدم خاکی را بیافریدند ، آوازه در ملاٌ اعلا افتاد كه از " چهار مخالف خلیفه ای ترتیب دادند " ناگاه ، نگار گر تقدیر پرگارِ تدبیر بر تخته ی خاک نهاد .صورتی زیبا پیدا شد .این چهار طبع را که دشمنِ یکدیگرند به دست این هفت رَوَنده که سرهنگانِ خاصّ اند باز دادند تا در زندانِ شش جهتشان مَحبوس کردند.چندان که جمشیدِ خورشید چهل بار پیرامُنِ مرکز برآمد، کِسوَتِ انسانیّت در گردنشان افگندند، تا چهار گانه یگانه شد.
چون خبرِ آدم در مَلَکوت شایع گشت ، اهلِ مَلَکوت را آرزوی دیدار خاست .این حال بر حُسن عرضه کردند .
حُسن که پادشاه بود گفت که " اوّل من یکسواره پیش بروم .اگر مرا خوش آید ، روزی چند آنجا مُقام کنم ، شما نیز پِی من بیایید !"
پس سلطانِ حُسن بر مَرکَب کِبریا سوار شد و روی به شهرستانِ وجودِ آدم نهاد جایی خوش و نُزهَتگاهی دلکش یافت . فرود آمد. همگی آدم را بگرفت .چنان که هیچ چیز در آدم نگذاشت .
عِشق چون از رفتنِ حُسن خبر یافت ، دست در گردن حُزن آورد و قصدِ حُسن کرد.اهلِِ مّلَکوت چون واقف شدند ، به یکبارگی بر پیِ ایشان براندند .
عشق چون به مملکتِ آدم رسید ، حُسن را دید که تاجِ تَعَزُّز بر سر نهاده و بر تَخت وجود آدم قرار گرفته ، خواست تا خود را در آنجا گُنجاند ، پیشانیش به دیوارِ دهشَت افتاد، از پای درآمد ، حُزن حالی دستش بگرفت .
عشق چون دیده باز کرد ، اهل مَلَکوت را دید کا تنگ درآمده بودند روی به ایشان نهاد ، ایشان خود را به او تسلیم کردند و پادشاهیِ خود به او دادند و جمله روی به درگاهِ حُسن نهادند .
چون نزدیک رسیدند ، عشق که سپه سالار بود نیابت به حُزن داد و بفرمود تا همه از دور زمین بوسی کنند ، زیرا که طاقتِ نزدیکی نداشتند ، چون اهلِ مَلَکوت را دیده بر حُسن افتاد ، جمله به سجود درآمدند و زمین را بوسه دادند .
ادامه دارد ....
Post #100
628
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم #معرفی_کتاب قصه های شیخ اشراق شهاب الدین یحیای سهروردی #فی_حقیقة_العشق بدان اوّل چیزی که حَق بیافرید گوهری بود تابناک . او را "عقل" نام کرد . و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شِناخت حق یکی شناخت خود یکی شناختِ آن که نبود پس ببود . از آن صفت که به…
- 👍 1