Post #5337
702
اگر بخواهیم فلسفه لودویگ ویتگنشتاین را خیلی ساده بفهمیم، باید از اینجا شروع کنیم که مسئله اصلی او زبان بود. ویتگنشتاین معتقد بود بسیاری از مشکلات فلسفی به این دلیل به وجود میآیند که ما از کلمات به شکل نادرست استفاده میکنیم و بعد تصور میکنیم با یک مسئله عمیق فلسفی روبهرو هستیم. در دوره اول فلسفهاش، بهویژه در کتاب رساله منطقی ـ فلسفی، تلاش کرد نشان دهد زبان چگونه واقعیت را توصیف میکند؛ یعنی جمله زمانی معنا دارد که بتواند وضعیتی ممکن از جهان را بیان کند. اما در دوره دوم، نظرش تغییر کرد و گفت زبان فقط برای توصیف واقعیت نیست؛ ما با زبان سؤال میپرسیم، دستور میدهیم، شوخی میکنیم، قول میدهیم، احساساتمان را بیان میکنیم و هزاران کار دیگر انجام میدهیم. او این شیوههای مختلف استفاده از زبان را بازیهای زبانی مینامید. مثلا کلمه بازی را در جمله من فوتبال بازی میکنم با جمله این یک بازی فلسفی است به یک شکل به کار نمیبریم. بنابراین معنای یک کلمه فقط در تعریف لغتنامهای آن نیست، بلکه تا حد زیادی از نحوه استفاده از آن در یک زمینه مشخص به دست میآید. ویتگنشتاین در کتاب پژوهشهای فلسفی به جای اینکه مدام بپرسیم معنای واقعی یک کلمه چیست، پیشنهاد میکند ببینیم مردم آن کلمه را چگونه به کار میبرند. به همین دلیل یکی از ایدههای مهم او این است که بسیاری از مسائل فلسفی در واقع نتیجه گرفتار شدن ما در دام زبان هستند؛ مثلا ممکن است درباره ذهن، زمان، آگاهی یا وجود پرسشی بسازیم که از نظر دستوری درست به نظر برسد، اما اصلا معلوم نباشد آیا پرسش معناداری است یا نه. پس کار فلسفه از نظر ویتگنشتاین لزوما ساختن یک نظریه جدید درباره جهان نیست، بلکه گاهی باید گرهای را که زبان در ذهن ما ایجاد کرده باز کنیم. خیلی ساده اگر بخواهیم کل فلسفه او را در یک جمله خلاصه کنیم: ویتگنشتاین میگوید قبل از اینکه دنبال پاسخ یک مسئله فلسفی بگردیم، باید ببینیم آیا خودِ زبان ما مسئلهای واقعی ساخته یا فقط ما را دچار سردرگمی کرده است.
- ❤ 11
- ❤🔥 1