اگر بخواهیم فلسفه مارتین هایدگر را خیلی ساده بفهمیم، باید از یک پرسش اساسی شروع کنیم: اصلا بودن یعنی چه؟ هایدگر معتقد بود فلسفه غرب در طول تاریخ درباره موجودات مختلف زیاد صحبت کرده، اما خودِ معنای وجود را فراموش کرده است. مثلا درباره انسان، درخت یا سنگ سؤال میکنیم که چه هستند، اما کمتر میپرسیم اصلا بودن این چیزها یعنی چه.
هایدگر برای توضیح این مسئله از مفهوم دازاین استفاده میکند. دازاین به انسان از این جهت اشاره دارد که انسان موجودی است که میتواند درباره بودن خودش سؤال کند. ما فقط در جهان وجود نداریم، بلکه میدانیم که وجود داریم و درباره زندگی، آینده، مرگ و انتخابهای خود فکر میکنیم. به همین دلیل، انسان همیشه در یک جهان مشخص، با شرایطی که خودش انتخاب نکرده، قرار گرفته است.
از نظر هایدگر، انسان معمولا در زندگی روزمره خودش را با دیگران هماهنگ میکند و همان کاری را انجام میدهد که دیگران انجام میدهند. اینکه چه چیزی بپوشیم، چه چیزی بخواهیم، چه شغلی داشته باشیم یا چگونه زندگی کنیم، گاهی بیشتر تحت تأثیر چیزی است که مردم معمول میدانند و انجام میدهند. هایدگر این وضعیت را زندگی کردن در میان دیگران به شکلی میداند که فرد از امکانهای خاص خودش فاصله میگیرد.
اما انسان میتواند از این وضعیت فاصله بگیرد و نسبت آگاهانهتری با زندگی خودش پیدا کند. یکی از چیزهایی که این آگاهی را شدیدتر میکند، مواجهه با مرگ است. وقتی انسان میفهمد زندگیاش محدود و پایانپذیر است، متوجه میشود که فرصت زندگی کردن برای همیشه وجود ندارد. مرگ برای هایدگر فقط یک اتفاق در پایان زندگی نیست؛ آگاهی از مرگ میتواند باعث شود انسان جدیتر به شیوه زندگی خودش فکر کند.
در نتیجه، فلسفه هایدگر درباره این است که انسان چگونه در جهان وجود دارد، چگونه معمولا در زندگی روزمره از خودش فاصله میگیرد و چگونه میتواند نسبت اصیلتری با وجود، انتخابها، زمان و مرگ خود پیدا کند. به زبان خیلی ساده، پرسش اصلی هایدگر این است: وقتی من در این جهان هستم و میدانم که روزی نخواهم بود، چگونه باید بودن خودم را بفهمم؟
Post #5335
712
- ❤ 13
- ❤🔥 2