#پارت_۲۲۳
بی ربط به نصیحتهاش پرسیدم :
- میشه خیلی سیگار نکشی ! ؟ ریه هات آسیب میبینن....
اهمیتی نداد . یعنی اگه میخواست بده که خب خیلی زود
می گفت باشه بخاطر تو هم شده اینکارو نمیکنم . پاکتش
رو تو جیب شلوارش جا داد و بعد هم گفت :
- از پدرم یاد گرفتم . شده عادت ... ترک عادت مرض
است !
آهسته قدم برداشت . کنج چشمهاش چین افتاد . فراموش
کردم تا چنددقیقه پیش چقدر ازش بیزار بودم برا ی
همین گفتم :
- بعضی عادتها ترک نکردنشون مرض هست !
سوتی زد و بعد گفت :
- اووووه ! سخن بزرگان ! برو بخواب بچه ... برو ...
نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم :
- بچه تو قنداقه ! من برای خودت میگم . سیگار یه آسیب
جدی به ریه هات می رسونه . آخه اصلا مگه چندسالته
که میخوا ی اینجور ی شبی یکی دو پاکت بکشی ! ؟
دستشو پشت شونه اش گذاشت . شبیه کسی که قلبش تیر
بکشه و پشت شونه اش درد بگیره . ماساژش داد و
بعد همونطور که صورتش رو از درد تو هم جمع
کرده بود گفت :
خب دیگه ... برو بخواب !
زور زدم ازش متنفر بشم اما نمی شد . واقعا نمی شد .
وقتی تَه ته قلب آدم واسه یه شخص خاصی بتپه دیگه
سخت میشه ازش متنفر شد .
تا حس کردم پشت شونه اش درد گرفته نگرانش شدم .
اونقدر که دیگه نتونستم بیخیالش بشم و حتی بااینکه
چرخیده بودم تا مسیر عوض کنم و برم سمت اتاقم اما
گفتم :
- درد داره ! ؟
با دست همون قسمت رو ماساژ داد و بعد
درحالی که پشت به من سمت اتاقش که تا قبل
برگشتنش ننجون چهار قفله اش کرده بود تا کسی حتی
بهش نزدیک نشه،می رفت جواب داد :
گاهی آره ... عصبیم می کنه !
بازم به سمت اتاقم گام برداشتم اما لعنت به من
احمق . آره ... من احمق بودم . ساده لوح بودم که اجازه
می دادم یه نفر اینجور ی به بازیم بگیره، اذیتم بکنه
احساساتمو نسبت به خودش نادیده بگیره ولی بعد
دوباره نگرانش بشم .
از ساده لوحیم بود . ساده لوحی و ساده دلیم ...
عقب گرد کردم و پرسیدم :
- از من کمکی برمیاد ! ؟
ایستاد . چند ثانیه ای تو همون حالت موند وبعد سرش
رو به آرومی برگردوند سمتم و پرسید :
بلدی! ؟
لبهامو روهم مالیدم و بعد با گره کردن و قفل کردن
انگشتهام توی هم جواب دادم :
- بلدی که نمی خواد ... فقط یکم ماساژ لازمه ....
مردد بود . اما بچه پررویش و عادی بودن این رفتارها
از طرف اون همچی رو براش ساده می کرد .
دستشو از روی شونه اش پس کشید و بعد گفت :
- خیلی خب پس بیا بریم اتاق و من و یکم ماساژم بده
خانم بلدی
@harimezendgi👩❤️👨🦋