میدونی چی برای من خیلی جالبه بعضیاتون بیرون از خونه کسب و کارتون رو اداره میکنید، پروژه جمع میکنید و گرههای کور رو باز میکنید، ولی پای جلو رفتن و یه سلام دادن ساده به یه آدمی که جذاب براتون ، دستوپاتون شل میشه و زبونتون قفل میکنه
پای رابطه که وسط میاد، دقیقاً دستت میخوره روی نقشهٔ عاطفی و کهنهزخمهایی که از خانواده و گذشتهت به ارث بردی اگه یه مشتری قرارت رو کنسل کنه ککت هم نمیگزه، اما اگه اون آدمی که ازش خوشت اومده جواب پیامت رو نده دنیا برات تیره و تار میشه؛ چون ناخودآگاهت فکر میکنه دوباره همون بچهٔ بیپناهی شده که محبت رو ازش دریغ کردن و قراره تا ابد تنها بمونه به جای اینکه شجاعت به خرج بدی و حست رو بگی و صادقانه مکالمه رو باهاش پیش ببری ، ساعتها زل میزنی به چشماش و پشت ی عالمه بهونه مسخره مثل اینکه الان هنوز وقتش نشده بهش بگم قایم میشی تا مبادا اون ترس قدیمی دهن باز کنه! خندهداره که کوه جابهجا میکنی، اما جلوی یه آدم معمولی مثل ماست وا میری و توهمات ذهنیت رو با واقعیت یکی میدونی
ببین رفیق طرف نه مامانته که اگه نخوادت از گشنگی تلف شی، نه قاضی دادگاهه که برات حکم ببره اون فقط یه آدم معمولیه و تنها چیزی که فلجت کرده، تروماها و زخم هاییه که هنوز به دوش میکشی
چالش امروز
👊 روی کاغذ بنویس: بزرگترین ترسی که موقع قدم اول یا ابراز حس به یه آدم توی گلوم گیر میکنه چیه؟ (طرد شدن؟ کافی نبودن؟ بیارزش دیده شدن؟) زیرش با خط درشت بنویس: من دیگه اون بچهٔ بیپناه نیستم؛ امروز توی اولین فرصت، قبل از اینکه مغزت شروع کنه به چیدن بهانههای صدمنیهغاز، بدون مقدمهچینی با ی آدم جدید سر صحبت رو باز کن