📚جهانبینی یهودی وبر
تفاوت تمدنهای شرق و غرب از دیدگاه ماکس وبر
✏️یدالله موقن
♦️آنچه ذهن وبر را به خود مشغول داشته و درصدد تبیین علّی آن برآمده است، خردگرایی جدید غربی است که به نظر او در هیچ تمدن دیگری نظیر آن را نمیتوان یافت. ازاینرو جامعهشناسی او، نظریهای درباره تحول تمدن غرب و کوششی برای درک تاریخ چندهزارساله غرب است. بنابراین هنگام مطالعه آثار وبر باید این نکته را در نظر داشت که وبر گاهی در مقام تاریخنگار سخن میگوید و بعضی مواقع بهعنوان جامعهشناس، اما به جای آنکه تاریخ وقایع را دنبال کند، دامنه تاریخ تحولات غرب را در سه قلمروی دین، حقوق و سلطه مطالعه میکند. اما تحولات اجتماعی را میتوان از دو دیدگاه مطالعه کرد: یکی دیدگاه تکاملی و دیگری دیدگاه تطبیقی. از دیدگاه تکاملی، تاریخ از چندین مرحله گذر کرده است که هر مرحله، از مرحله پیش از خود سربرمیآورد، در مرتبه بالاتری قرار گرفته و در ضمن دستاوردهای مرحله پیشین را نیز حفظ میکند. بنابراین نظریهپردازان تکاملی از تحول اجتماعی تکخطی سخن میگویند که به نظر آنان ضروری، پیوسته و انباشتشونده است. اما آنها درباره ابعاد تحولی که انتخاب میکنند، یعنی در خصوص واحدهایی که در نظرشان حامل تحولاند و نیز تعداد مراحلی که تصور میکنند در روند تحول وجود دارند و همچنین معیاری که برای جهتیابی تحول این واحدها در نظر میگیرند، اختلافنظر دارند. سایر اختلافنظرها میتواند در اینباره باشد که آیا آنها تحول ساختاری را از تاریخ رویدادها جدا میکنند یا اینکه آنها از دیدگاه پسنگری (retrospectvie) تحولات را بررسی میکنند یا آنکه در خصوص تحولات در پیشرو (prospective) ادعاهایی دارند. به این معنا، نظریههای تکاملی را امروزه میتوان بهویژه در مارکسیسم، کارکردگرایی در زمانی (زمانسپار) (diachronic functionalism) و تفسیر روانشناسانه از ساختارگرایی تکوینی یافت.
♦️وینکلمان (Winckelmann) ویراستار اثر بزرگ وبر «اقتصاد و جامعه»، معتقد است که جامعهشناسی وبر «پدیدارشناسی ساختارِ تاریخِ جهان است»؛ اما بعضی از وبرشناسان، جامعهشناسی او و بهویژه جامعهشناسی دین او را تکاملی میدانند. مثلاً فردریش تنبروک (Tenbruck) مدعی است که هدف وبر صرفاً تعیین هویت فراگرد عقلانیشدن که تمامی تاریخ فرهنگ اروپا را اشباع کرده، نبوده است، بلکه وبر میخواسته تحول «عقلانیت» را در سطح جهانی کشف کند. این عقلانیت در منطق بهسامان جهانبینیهای دینی وجود دارد که نیروی محرک درونی آنها به سوی عقلانیشدن است. البته نمیتوان انکار کرد که از دیدگاه وبر، نیروی تاریخی این منطق همیشه پایدار نیست ولی در درازمدت، لااقل در غرب، بر دیگر نیروهای تاریخی غلبه میکند؛ و نیروی تاریخی همین منطقِ جهانبینیهای دینی است که عامل عقلانیشدن فرهنگ غربی میشود. این عقلانیشدن در دو مرحله صورت میگیرد: 1- مرحله جادوزدایی به وسیله دین؛ 2- مرحله مدرنشدن که بر اساس علم، اقتصاد و سیاست انجام میشود. وبر برای تحلیل منشأ خردگرایی غرب و بیهمتا بودنش در تاریخ جهان، به بررسی اخلاقهای دینهای جهان به روش غیرتاریخی میپردازد یعنی این اخلاقها را به طور سیستماتیک بررسی میکند؛ بدینمعنا که آنها را بسیار منسجمتر از آنچه واقعاً در سیلان تحول تاریخی هستند، میبیند. او این اخلاقها را نه در قالب خودشان و نه به خاطر خودشان، بلکه از دیدگاه خردگرایی جدید اقتصادی بررسی میکند.
♦️به اعتقاد وبر، سمتگیری اساسی عقلانیشدن به سوی قانون شکلی است، نه قانون ماهوی، یعنی اصل اساسی این است که قانون باید «بدون در نظر گرفتن شخصی که قانون در موردش اجرا میشود»، وضع شده باشد. فقط قاعده عمومی و انتزاعی اعتبار دارد؛ خواه این قاعده به طور ابزاری، عقلانی شده باشد، خواه از لحاظ ارزش و خواه هر دو. جای وفاداری به شخص فرمانروا را اصل قانونی بودن مقام (office) و جای سنت و فرمانروای انضمامی و مشخص را قواعد انتزاعی گرفتهاند که میتوان سر این قواعد به توافق رسید و آنها را به اجرا گذاشت. بنابراین وبر میتوانست بگوید که دولت مدرن غربی برخلاف حکومت شخصی فرمانروا، «سلطه قانونی» را عرضه میکند که از طریق آن «اتباع از نظم قانونی مستقر که خصلتش غیرشخصی بودن آن است، اطاعت میکنند. این فرمانبرداری شامل مدیران نیز میشود، زیرا گرچه دستورات آنان جنبه قانونی دارند اما از این دستورات فقط در محدوده همان اداره اطاعت میشوند»(215)، اما دیگر این محدوده را حقوق شخصی صاحبمنصب تعیین نمیکند، بلکه قانون عمومی، حیطه اطاعت از آن دستورات را تعیین میکند.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۸ سیاستنامه در تامبرد مطالعه کنید.
🦉 @goftemaann
Post #3064
320
- ❤ 3