⚠️ رهیافت ناسازگاری دین و فلسفه از منظر جناب آقای حسنزاده
در میان اهل فلسفه شعار آزاداندیشی بسیار رایج و مرسوم است. با این وجود، در عمل بسیاری اوقات رویکردهایی خلاف این به چشم میخورد، و به نظر میآید آمیزش عمیق فلسفه با عرفان بر شخصیتزدگی و نگاههای تعصبآمیز جمعی از متفلسفان اثر کاملاً محسوسی داشته است.
اما نکته آنکه این گرایش در بعضی از شخصیتهای سرشناس این عرصه نیز هویدا است. آقای حسنزاده در خاطرات خویش بعد از اقرار به شکش در زماني نسبت به موافقت دين و فلسفه، بلکه اعتراف به تضاد این دو، راه پاسخ را اين چنين مييابد که اگر واقعاً مخالفتي بین این دو بود، بزرگان يعني فارابی و ابن عربی و بوعلي و ملاصدرا و... دنبال آن نمي رفتند! و این پاسخ را راه رهایی بخش از ورطه هولناك هلاك میشمارد! (در ادامه کلمات ایشان و راهکار امروزیشان در این زمینه خواهد آمد.)
این استدلال عقلانی نیست؛ که صرف تقلید در مسائلی اعتقادی است که در آن اختلاف شدید وجود دارد. اگر عقل ایشان به ناسازگاری دین و فلسفه حکم میکند، جا ندارد به صرف تقلید از دستهای خاص از این حکم چشم پوشد. پس یا فلسفه را باطل بداند، و یا دین را! اما اگر به فرض دین اهل بیت ع را بر حق میداند، البته چرا تنها به کلمات چند تن از پیروان فلسفه یونانی نظر دارد، و به استدلالهای عقلي معصومان و متکلمان امامیه چندان اهتمامی نمیکند، تا چه بسا ابهامشان در مسائل عقلی رفع گردد؟
🔺عبارت ایشان چنین است:
«در اثناى تدرس و تعلم علوم عقلى و صحف عرفانى دچار وسوسهاى سخت سهمگين و دژخيم و بدكنشت و بدسرشت در راه تحصيل اصول عقايد حقه به برهان و عرفان شده ام، و آزرده خاطرى شگفت از حكمت و ميزان كه از هر سوى شبهات گوناگون به من روى مى آورد. ريشه اين شبهات و وسوسه ها از ناحيت انطباق ظواهر شرع انور على صادعه الصلوة والسلام با مسائل عقلى و عرفانى بوده است كه در وفق آنها با يكديگر عاجز مانده بودم، و از كثرت فكرت به خستگى و فرسودگى موحش و مدهش مبتلا گشته ام، و از بسيارى سؤال از محضر مشايخم: آن عالمان دين به حق در سماى علم سياره و ثوابت و الا گهر مرا بيم جسارت و ترس اسائه ادب و خوف ايذاء خاطر و احتمال بدگمانى مى رفت. اين وسوسه چنانكه گفته ايم موجب بدبينى به علوم عقلى، و بيزارى از منطق و حكمت و عرفان شده است. و لكن به رجاء اين كه لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً، در درسها حاضر مى شدم، و راز خويش را ابراز نمى كردم، و از تضرع و زارى اعاظم حكماء در نيل به فهم مسائل انديشه مى كردم مانند گفتار صاحب اسفار در مساله اتحاد نفس به عقل فعال و استفاضه از آن كه فرمود «: و قد كنا ابتهلنا اليه بعقولنا، و رفعنا اليه ايدينا الباطنة لا ايدينا الدائرة فقط، و بسطنا انفسنا بين يديه، و تضرعنا اليه طلبا لكشف هذه المساله و امثالها ... (اسفار، ج1 ط1 ص284). تنها چيزى كه مرا از اين ورطه هولناك هلاك، رهايى بخشيد لطف الهى بود كه خويشتن را تلقين مى كردم به اين كه: اگر امر داير شود بين نفهميدن و نرسيدن مثل تويى، و بين نفهميدن و نرسيدن مثل معلم ثانى ابونصر فارابى و شيخ رئيس ابوعلى سينا و شيخ اكبر محيى الدين عربى و استاد بشر خواجه نصيرالدين طوسى و ابو الفضائل شيخ بهايى و معلم ثالث مير داماد و صدر المتالهين محمد شيرازى، آيا شخص مثل توبه نفهميدن و نرسيدن اولى است يا آن همه اسطوانه هاى معارف؟ و همچنين خودم را به يك سو قرار مى دادم، و اكابر ديگر علم را كه از شاگردان بنام آن بزرگان بودند و نظاير آنان را به سوى ديگر، و سپس همان مقايسه را پيش مى كشيدم و به خودم تلقين مى كردم، تا منتهى مى شدم به اساتيدم كه بحق وارثان انبياء و خازنان خزاين معارف بوده اند رفع الله تعالى درجاتهم كه باز خودم را به يك جانب و آن حاملان و دايع علم و دين را به جانبى، و همان مقايسه و تلقين را اعمال مى كردم كه تو اولايى به نفهميدن يا اين مفاخر دهر؟ نظير مطلبى را كه علامه شيخ بهايى درباره شيخ اجل صدوق كه قايل به سهو النبى شده است، فرموده است...» (کتاب قرآن و عرفان و برهان از هم جدائى ندارند، ص19؛ هزار و يك كلمه، ج1، ص102؛ نجم الدين، ص121)
ادامه دارد...
@gholow2
Post #818
4.87K