❌ نقد مجعولات غلات و صوفیه (1)
#حلول
از جمله مطالب فاسدی که غالیان دین ستیز مانند رسول شریفیان و محسن ذبیحی بدان دل خوش کرده و نشر داده اند؛ داستان زیر است:
«خطیب و واعظ مشهور حاج شیخ مهدی خراسانی در شب جمعه هفتم جمادی الاولی سال 1369 هجری در نجف اشرف بر روی منبر در مسجد انصاری قدس سره از آیه اللَّه حاج شیخ جعفر شوشتری نقل کرده که ایشان در کربلا بر روی منبر این روایت را به شرحی که گفته می شود برای مردم بیان کرد. هنگامی که منصور امام صادق علیه السلام را احضار کرد و آن حضرت از مدینه به بغداد آمد، در کنار دجله نزول اجلال فرمود، پیرمردی از شیعیانش با او ملاقات کرد و عرض کرد: خودت را به من بشناسان. امام علیه السلام فرمود: آیا می خواهی مرا بشناسی؟ عرض کرد: بلی. امام علیه السلام به اصحاب خود که در خدمتش بودند فرمود: او را در دجله بیندازید. آنها هم اطاعت کردند و او را در میان دجله انداختند، آن بنده خدا که چنین دید شروع کرد به فریاد کردن و تعجّب کردن از آنچه در مقابل خواسته اش ملاقات کرد، در میان آب دست و پا زد، بالا و پائین رفت تا آنکه خود را با شناوری از دجله خارج کرد، او اظهار تعجّب می کرد که این چه کاری بود و چرا امام علیه السلام چنین دستوری داد. امام علیه السلام دستور داد دوباره او را در دجله بیندازند، و اطرافیان او را گرفته و در دجله انداختند، آتش خشم او برافروخته گردید و کلماتی که تعجّب او را نشان می داد پشت سر هم می گفت تا اینکه این بار هم با زحمت خود را خارج کرد و آن حضرت را مورد سرزنش قرار داد و چنین کاری را از ایشان بعید شمرد. امام علیه السلام دستور داد برای بار سوّم او را در میان دجله بیندازند، و لحظه ای بعد خود را در میان آب دید که توان شناکردن دیگر برایش نمانده بود، امواج آب هم او را در وسط رودخانه برده بود، در چنین وضعی حالت انقطاع به او دست داد. امام علیه السلام چون ناتوانی او را از شناکردن و خارج شدن مشاهده فرمود دست کریمانه خود را دراز کرد و او را که در وسط دجله بود خارج کرد، همینکه از آب بیرون آمد خود را بر قدم های حضرت انداخت و اظهار کرد که امام را بخوبی شناخته است. اطرافیان از او سؤال کردند: چگونه شناختی؟ عرض کرد: هنگامی که از شناکردن عاجز شدم و یقین به هلاکت و نابودی خود کردم از همه جا و همه چیز دل بریدم و خدا را صدا زدم، چیزی نمانده بود که در ته آب فرو روم و خفه شوم که پرده ها از مقابل چشمانم کنار رفت، امام صادق علیه السلام را دیدم که بین مشرق و مغرب را پر کرده بود و غیر از او چیزی را نمی دیدم، او مرا نجات داد.»
📚 ترجمه القطرة، ج1، ص556، حدیث 392
🔍 تبیین و نقد:
1. متأسفانه کتاب پر آسیب القطرة با ذکر احادیث بی سند و روایات غالیان زمینه ساز انحرافات بسیاری است. روایت فوق یک نمونه از روایات بی اساس این کتاب است.
روحیه حشوی گری آن چنان در جامعه ما مستحکم شده است که مؤلف کم دقت کتاب القطرة بی هیچ دغدغه ای چنین روایتی را پس از هزار و چند صد سال با استناد به منبر فلان گوینده در کتاب خود ضبط کند!! روشن است که چنین سند عامیانه ای سزاوار چنین کتابی نیست که عهده دار نقل روایات اهل بیت علیهم السلام است!
2. آخرین و مهم ترین بخش داستان، فراز آخر آن است که در راستای القای عقیده غالیانه حلول است که در مطالب پیشین به نقد آن پرداختیم.
3. بیان گزارش در تجویز افراط در آزاردهی خود و دیگران، کاملاً متناسب با منش آثار صوفیه است. با مراجعه ای به این منابع معلوم می شود که قصّه ی پر اشکال فوق بر اساس تحریف یکی از جعلیات عطار نیشابوری در تذکرة الاولیاء پدید آمده است. اصل افسانه چنین است:
«نقل است كه يكى پيش صادق آمد و گفت: «خداى را به من نماى». گفت: «آخر نشنيده اى كه موسى را گفتند: لن ترانى؟» گفت: «آرى. امّا اين ملّت محمّد است كه يكى فرياد مىكند كه: رأى قلبى ربّى. و ديگرى نعره مىزند كه: لم اعبد ربّا لم اره». صادق گفت: «او را ببنديد و در دجله اندازيد». او را ببستند و در دجله انداختند. آب او را فروبرد. بازبرانداخت. گفت: «يا ابن رسول اللّه الغياث، الغياث». صادق گفت: «اى آب! فروبرش». فروبرد. باز برآورد. گفت: «يا ابن رسول اللّه! الغياث، الغياث». صادق دگر بار گفت: «اى آب! فروبرش». همچنين فرومىبرد و برمىآورد، چندين كرّت. چون اميد از خلايق به يك بارگى منقطع گردانيد، اين نوبت گفت: «يا الهى! الغياث، الغياث». صادق گفت: «او را برآريد». برآوردند و ساعتى بگذاشتند تا باز قرار آمد. پس گفتند: «خداى را ديدى؟». گفت: «تا دست در غيرى مىزدم، در حجاب مىبودم. چون به كلّى پناه بدو بردم و مضطر شدم، روزنه يى در درون دلم گشاده شد. آنجا فرونگرستم. آنچه مىجستم بديدم و تا اضطرار نبود آن نبود، كه امّن يجيب المضطرّ اذا دعاه». (تذكره الأولياء؛ چاپ لیدن؛ ص13)
Post #733
1.59K