Post #4414
203
امروز صبح را میتوانم به هراس و تعجیل نامگذاری کنم. صبح، پیش از آنکه عقربهها روی هشت بایستند، مادرم ترسیده بیدارم کرد. انگار که باورش نشدهباشد من هنوز روی تختِ خواب دراز کشیدهام و هفت پادشاه را خواب میبینم. اما متاسفانه و یا خوشبختانه، هنوز روی تشکِ دوستداشتنیام غلت میزدم و رویاها میبافیدم. صدای مادرم را که شنیدم، در جایم پریدم و چشم گشودم. نمیفهمیدم چه میگوید. تنها گوشهایم میشنید که او میگفت: «کلاس داری!» و پس از آن به سمت دیگری میدوید. هرکسی میدیدش فکر میکرد خانهاش ویران شده و زندگیاش از هم پاشیده. ولی چنین نبود! مادرِ من از خوابماندنِ من میخواست خاک بر سرش بریزد و هیاهو به پا کند. با چهرهای پریشان. انگار که میانِ کابوس دستوپا زده باشد. سعی کردم تنم را از تخت جدا کنم. پس از چند دقیقه از پسِ این امرِ سخت برآمدم و در ذهنم زمزمه کردم؛ باید به خیاطانِ عزیزم بگویم که بار بعدی مرا کمی شُلتر به این تخت وصله بزنند.
- 🤣 7
- ❤ 3
- 🐳 1