Post #4461
139
«غریق!» بهرام از شصتویک یا شهاب پرسید: «دزدی کردی؟!» و شهاب با چشمانی گردشده گفت: «دزدی؟! من دزدی نکردم، غذا شکار کردم!»
و میدانید دلیلِ این شکار چه بود؟ دستگاهِ atm شهاب خراب شده بود و پولی تحویل اینها نمیداد. و بیپول مانده بودند و حتی نان شبشان را هم نداشتند. این شرایط و این دیالوگ فکری را به سرم زد! فکری که مدتهاست به آن باور دارم. که ما معمولا رویاپرداز میاندیشیم! که خیال میکنیم میان شرایطی که بقا در خطر است، اخلاق و عُرف قیمتیست و باارزش. اما این چیزی جز خیالی پوچ نیست! در شرایطی که کسی در غذایش بماند، در اولین نیازهایش برای زیستن، عُرف و اخلاق کیلویی چند است؟! کسی که از درد و فلاکت جان به لبش برسد، دزدی نمیکند، ذرهای زندگی شکار میکند! حتی با زدنِ جیبِ من و شما.
- ❤ 1