TGViewer
Channel Public Channel
𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽

𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽

@fughzh

𝖲𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖻𝖾𝗒𝗈𝗇𝖽 𝗐𝗈𝗋𝖽𝗌.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8846499873
Subscribers
102
Photos
7
Videos
0
Links
0
Recent Posts 20 shown
Post #1344 8
نفرت، همان عشقی‌ست که ترک برداشته و دیگر راهی برای بازگشت ندارد.
Post #1342 44
سکوت همیشه نشانه‌ی رضایت نیست؛ گاهی تنها درماندگی واژه‌هاست در برابر آن‌چه که در اعماق ذهن می‌گذرد؛ جایی که هیچ کلمه‌ای توان بیان آن را ندارد.
Post #1340 136
نمی‌دید؛ هیچ‌چیز جز آن سرخی جاری بر گردن معشوقش را نمی‌دید؛ سرخی‌ای که بر سفیدی پیراهنش نشسته و آن را نیز به رنگ خود آلوده کرده بود.
همین تصویر، با تمام تلخی‌اش، لبخندی آرام بر لبانش نشاند.
آهسته روی زانو نشست و چشم به چهره‌ای دوخت که پلک‌هایش برای همیشه بسته شده بودند؛ همان چشمانی که تنها چند لحظه پیش، با ترس و التماس به او خیره شده بودند؛ چشمانی که انگار تا آخرین لحظه، هنوز امید داشتند در نگاه او چیزی پیدا کنند که نجاتشان دهد.
دستش را بالا آورد و نوک انگشتانش را با نرمی بر صورت زیبایش کشید.
ـ الان قشنگ‌تری...
صدایش آرام بود؛ آرامشی غریب، چنان بیگانه با آنچه گذشته بود که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
پیکر بی‌جانش را در آغوش گرفت و برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست؛ انگار می‌خواست زمان را همان‌جا متوقف کند؛ در همان لحظه‌ای که دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده بود.
ـ الان دیگه نمی‌تونی برای هیچ‌کس دیگه‌ای باشی.

نگاهش را از چهره‌اش گرفت.
پلک زد و آن خاطره آرام‌آرام، از دید چشمانش محو شد و سفیدی سرد و بی‌روح دیوارها دوباره جای آن تصویر را گرفت؛ همان دیوارهایی که مدت‌ها بود که سکوت‌ پر از حرفش را در میان خود نگه داشته بودند.
هنوز نمی‌توانست بفهمد چرا او را دیوانه خطاب کرده بودند.
«دیوانه...»

این کلمه بارها در ذهنش تکرار شده بود؛ اما هرچه بیشتر به آن فکر می‌کرد، کمتر می‌توانست خودش را در آن پیدا کند.
به هر حال، او فقط نمی‌خواست چیزی که مال خودش هست را از دست بدهد.
و حالا، در میان آن دیوارهای سفید، برای نخستین بار مدتی طولانی به دست‌هایش خیره شد و لبخندی زد. انگار هنوز چیزی را می‌دید که دیگر در آن اتاق وجود نداشت.
ـ دیدی؟ آخرش موندی.
Post #1332 142
برای تو، افسانه‌ی گمشده.
نمی‌دانم...
می‌گویند افسانه‌ها از حقیقتی پا گرفته‌اند؛ شاید آنچه میان من و توست هم از همان حقیقتی آمده باشد که هیچ‌کدام هنوز جرئت نکرده‌ایم روبه‌رویش بایستیم.
اما...
عجیب از این قصه می‌ترسم. نه از اینکه شاید تمامش خیال باشد، از اینکه شاید واقعاً چیزی میان ما بوده باشد؛ چیزی که هر بار در نگاهت، در سکوتت، در آن لحظه‌هایی که کنار هم بودیم حسش کردم، اما هیچ‌وقت نتوانستم به زبان بیاورمش.
هرچه بیشتر سعی می‌کنم این احساس را نادیده بگیرم، بیشتر به تو برمی‌گردم؛به حرف‌هایت، به خنده‌هایت، به لحظه‌های کوچکی که شاید برای تو هیچ معنای خاصی نداشتند، اما برای من جایی در قلبم ماندگار شدند.
شاید همین ترسناک است؛ اینکه نمی‌دانم تو هم چیزی از این میان را با خودت برده‌ای یا نه.
گاهی دلم می‌خواهد از تو بپرسم: آن لحظه‌ها برای تو هم معنایی داشتند؟ وقتی نگاهم می‌کردی، وقتی سکوت بینمان طولانی می‌شد، وقتی از هم فاصله می‌گرفتیم و باز به یکدیگر برمی‌گشتیم، آیا تو هم چیزی را حس می‌کردی که من از گفتنش می‌ترسیدم؟
شاید هیچ‌وقت جوابش را ندانم. اما می‌دانم میان من و تو چیزی ناتمام مانده؛ چیزی که هر بار فکر می‌کنم تمام شده، با کوچک‌ترین خاطره‌ای از تو دوباره در من زنده می‌شود.
و شاید اگر از این قصه می‌ترسم، برای این است که می‌ترسم یک روز بفهمم تمام آنچه از آن فرار می‌کردم، همان چیزی بوده که دلم می‌خواسته حقیقت داشته باشد.
شاید تو هیچ‌وقت نفهمی چقدر از تو در من باقی مانده است. و شاید من هم هیچ‌وقت نفهمم چه اندازه از خودم را پیش تو جا گذاشته‌ام. فقط می‌دانم هرچه میان ما بود، برای من آن‌قدر واقعی بود که هنوز نمی‌توانم از آن بگذرم.
شاید این نامه هیچ‌وقت به دستت نرسد، شاید هم روزی آن را بخوانی و نفهمی چرا این‌همه دیر گفته‌ام. اما اگر روزی از خودت پرسیدی «واقعاً چیزی میان ما بود؟» جوابت را از من نخواه. فقط به یاد بیاور آن لحظه‌هایی را که هر دو سکوت کردیم و هیچ‌کدام نپرسیدیم چرا. شاید پاسخ، همان‌جا میان سکوت ما مانده باشد.
و اگر هنوز جایی در تو یادی از من مانده است، بدان که من هنوز با تمام آنچه نگفتم، دوستت دارم.
از طرف جونگ‌کوک - 4 جولای 1994
Post #1296 45
𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽 از هیچ چنلی هم قرار نیست لفت بدم.
این مبنا بر این نیست که شما هم نباید لفت بدید
Post #1295 42
در واقع دوست دارم هرکسی به میل و علاقه‌ی خودش این‌جا باشه نه صرفا برای اینکه حمایت بگیره.
Post #1292 43
از الان هیچ پست و چلنجی این‌جا فور نمی‌زنم. چنل‌ها رو ولی چک می‌کنم.
اگه کسی صرفا فقط برای این این‌جاست می‌تونه لفت بده.
ترجیح می‌دم فقط افرادی این‌جا باشن که این‌جا فیوشونه. از هیچ چنلی هم قرار نیست لفت بدم.
Post #1121 600
همیشه برایم سوال بود که چرا؟
چرا این‌گونه شد؟
اما می‌دانی؟
من حتی تا مدت‌ها امیدوار بودم که دست‌کم دوستم داشته باشی.
نه آن‌قدر که بمانی؛
فقط آن‌قدر که رفتنت، تمام آن لحظه‌ها را برایم بی‌معنا نکند.
مدت‌ها با خودم فکر می‌کردم شاید هنوز چیزی میان ما باقی مانده باشد؛چیزی پشت آن همه حرف، پشت آن وعده‌ها، پشت نگاه‌هایی که من بیش از اندازه جدی‌شان گرفته بودم.
اما شاید امید، گاهی فقط راهی‌ست که قلب برای فرار از حقیقت پیدا می‌کند.
قلبم نمی‌خواست باور کند که تمام این مدت، تنها خودش برای ماندنت قدم برداشته بود و تو، آرام و بی‌صدا، قدم‌به‌قدم از من فاصله می‌گرفتی.
آن‌قدر آرام رفتی که حتی نفهمیدم آخرین باری که نزدیک بودی، آخرین بار بود.
شاید بعضی آدم‌ها همین‌طور از زندگی آدم می‌روند؛ نه با یک خداحافظی، نه با یک پایان روشن، بلکه آن‌قدر آهسته که تا به خودت می‌آیی، می‌بینی دیگر چیزی از حضورشان جز چند خاطره‌ی دور باقی نمانده است.
چگونه قلبی که تمام وجودش را به بودن تو گره زده بود، می‌توانست باور کند که قرار نیست بمانی؟ چگونه می‌توانست بفهمد بعضی «می‌مانم»ها فقط حرف‌هایی هستند
که زمان، معنای واقعی‌شان را دیرتر آشکار می‌کند؟
حتی مغز پر از منطقم هم تو را باور کرده بود. برای مدتی، منطق هم ترجیح داد حرف‌های قلبم را باور کند.
اما حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌توانم بگویم:
تقصیر تو نیست.
شاید تو فقط همان‌قدر که می‌توانستی، بودی و این من بودم که از چند کلمه، چیزی بزرگ‌تر ساختم. من از حرف‌هایت خانه‌ای ساختم و وقتی فرو ریخت، مدت‌ها میان آوارش دنبال دلیل می‌گشتم. شاید دلیلش ساده‌تر از چیزی بود که می‌خواستم باور کنم.
من بیشتر خواسته بودم.

من بودم که آن حرف‌های قشنگ را درست کنار لبه‌ی پرتگاهی باور کردم که آن روزها حتی وجودش را نمی‌دیدم.
و سقوط کردم. نه یک‌باره؛ آرام، درست مثل فاصله‌ای که میان ما افتاد.
به سختی خودم را بالا کشیدم، اما وقتی برگشتم، دیدم بخشی از آن آدمی که پیش از تو بودم همان پایین جا مانده است.
قلبم هنوز ترک داشت، ذهنم هنوز از بعضی سکوت‌ها می‌ترسید، و اعتماد کردن دیگر برایم به سادگی گذشته نبود.
تو رفته بودی، اما چیزی از رفتنت مدتی در من باقی مانده بود. نه خودت، نه خاطره‌ات، بلکه اثری که از خودت روی بعضی قسمت‌های من گذاشته بودی.
حالا دیگر دلتنگ نیستم. اگر نامت جایی بیاید، قلبم دیگر به گذشته برنمی‌گردد. نه منتظرت هستم، نه آرزوی برگشتنت را دارم، و نه چیزی میان من و تو ناتمام مانده است.
فقط گاهی، وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، برای خودم دلم می‌گیرد. برای آن آدمی که با تمام سادگی‌اش باور کرد، با تمام وجودش ماند، و فکر می‌کرد اگر چیزی را صادقانه دوست داشته باشد، حتماً دلیلی برای ماندنش وجود خواهد داشت.
اما حالا می‌دانم همه‌ی چیزهایی که دوستشان داریم، قرار نیست بمانند.
بعضی‌ها فقط می‌آیند، چیزی را در ما تغییر می‌دهند، و می‌روند.

و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه من تو را از دست ندادم...
من فقط دیر فهمیدم که خیلی وقت پیش، دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده بود.
Older posts →

About this channel

How can I read @fughzh without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽 have?
𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽 (@fughzh) has 102 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →