𝖲𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖻𝖾𝗒𝗈𝗇𝖽 𝗐𝗈𝗋𝖽𝗌.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8846499873
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝖴 This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
ـ الان دیگه نمیتونی برای هیچکس دیگهای باشی.
«دیوانه...»
به هر حال، او فقط نمیخواست چیزی که مال خودش هست را از دست بدهد.و حالا، در میان آن دیوارهای سفید، برای نخستین بار مدتی طولانی به دستهایش خیره شد و لبخندی زد. انگار هنوز چیزی را میدید که دیگر در آن اتاق وجود نداشت.
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
نمیدانم...از طرف جونگکوک - 4 جولای 1994
میگویند افسانهها از حقیقتی پا گرفتهاند؛ شاید آنچه میان من و توست هم از همان حقیقتی آمده باشد که هیچکدام هنوز جرئت نکردهایم روبهرویش بایستیم.
اما...
عجیب از این قصه میترسم. نه از اینکه شاید تمامش خیال باشد، از اینکه شاید واقعاً چیزی میان ما بوده باشد؛ چیزی که هر بار در نگاهت، در سکوتت، در آن لحظههایی که کنار هم بودیم حسش کردم، اما هیچوقت نتوانستم به زبان بیاورمش.
هرچه بیشتر سعی میکنم این احساس را نادیده بگیرم، بیشتر به تو برمیگردم؛به حرفهایت، به خندههایت، به لحظههای کوچکی که شاید برای تو هیچ معنای خاصی نداشتند، اما برای من جایی در قلبم ماندگار شدند.
شاید همین ترسناک است؛ اینکه نمیدانم تو هم چیزی از این میان را با خودت بردهای یا نه.
گاهی دلم میخواهد از تو بپرسم: آن لحظهها برای تو هم معنایی داشتند؟ وقتی نگاهم میکردی، وقتی سکوت بینمان طولانی میشد، وقتی از هم فاصله میگرفتیم و باز به یکدیگر برمیگشتیم، آیا تو هم چیزی را حس میکردی که من از گفتنش میترسیدم؟
شاید هیچوقت جوابش را ندانم. اما میدانم میان من و تو چیزی ناتمام مانده؛ چیزی که هر بار فکر میکنم تمام شده، با کوچکترین خاطرهای از تو دوباره در من زنده میشود.
و شاید اگر از این قصه میترسم، برای این است که میترسم یک روز بفهمم تمام آنچه از آن فرار میکردم، همان چیزی بوده که دلم میخواسته حقیقت داشته باشد.
شاید تو هیچوقت نفهمی چقدر از تو در من باقی مانده است. و شاید من هم هیچوقت نفهمم چه اندازه از خودم را پیش تو جا گذاشتهام. فقط میدانم هرچه میان ما بود، برای من آنقدر واقعی بود که هنوز نمیتوانم از آن بگذرم.
شاید این نامه هیچوقت به دستت نرسد، شاید هم روزی آن را بخوانی و نفهمی چرا اینهمه دیر گفتهام. اما اگر روزی از خودت پرسیدی «واقعاً چیزی میان ما بود؟» جوابت را از من نخواه. فقط به یاد بیاور آن لحظههایی را که هر دو سکوت کردیم و هیچکدام نپرسیدیم چرا. شاید پاسخ، همانجا میان سکوت ما مانده باشد.
و اگر هنوز جایی در تو یادی از من مانده است، بدان که من هنوز با تمام آنچه نگفتم، دوستت دارم.
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽 از هیچ چنلی هم قرار نیست لفت بدم.
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
نه آنقدر که بمانی؛مدتها با خودم فکر میکردم شاید هنوز چیزی میان ما باقی مانده باشد؛چیزی پشت آن همه حرف، پشت آن وعدهها، پشت نگاههایی که من بیش از اندازه جدیشان گرفته بودم.
فقط آنقدر که رفتنت، تمام آن لحظهها را برایم بیمعنا نکند.
اما شاید امید، گاهی فقط راهیست که قلب برای فرار از حقیقت پیدا میکند.قلبم نمیخواست باور کند که تمام این مدت، تنها خودش برای ماندنت قدم برداشته بود و تو، آرام و بیصدا، قدمبهقدم از من فاصله میگرفتی.
حتی مغز پر از منطقم هم تو را باور کرده بود. برای مدتی، منطق هم ترجیح داد حرفهای قلبم را باور کند.اما حالا که به گذشته نگاه میکنم، میتوانم بگویم:
من بیشتر خواسته بودم.
فقط گاهی، وقتی به آن روزها فکر میکنم، برای خودم دلم میگیرد. برای آن آدمی که با تمام سادگیاش باور کرد، با تمام وجودش ماند، و فکر میکرد اگر چیزی را صادقانه دوست داشته باشد، حتماً دلیلی برای ماندنش وجود خواهد داشت.اما حالا میدانم همهی چیزهایی که دوستشان داریم، قرار نیست بمانند.
بعضیها فقط میآیند، چیزی را در ما تغییر میدهند، و میروند.