همین تصویر، با تمام تلخیاش، لبخندی آرام بر لبانش نشاند.
آهسته روی زانو نشست و چشم به چهرهای دوخت که پلکهایش برای همیشه بسته شده بودند؛ همان چشمانی که تنها چند لحظه پیش، با ترس و التماس به او خیره شده بودند؛ چشمانی که انگار تا آخرین لحظه، هنوز امید داشتند در نگاه او چیزی پیدا کنند که نجاتشان دهد.
دستش را بالا آورد و نوک انگشتانش را با نرمی بر صورت زیبایش کشید.
ـ الان قشنگتری...
صدایش آرام بود؛ آرامشی غریب، چنان بیگانه با آنچه گذشته بود که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
پیکر بیجانش را در آغوش گرفت و برای لحظهای چشمهایش را بست؛ انگار میخواست زمان را همانجا متوقف کند؛ در همان لحظهای که دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده بود.
ـ الان دیگه نمیتونی برای هیچکس دیگهای باشی.
نگاهش را از چهرهاش گرفت.
پلک زد و آن خاطره آرامآرام، از دید چشمانش محو شد و سفیدی سرد و بیروح دیوارها دوباره جای آن تصویر را گرفت؛ همان دیوارهایی که مدتها بود که سکوت پر از حرفش را در میان خود نگه داشته بودند.
هنوز نمیتوانست بفهمد چرا او را دیوانه خطاب کرده بودند.
«دیوانه...»
این کلمه بارها در ذهنش تکرار شده بود؛ اما هرچه بیشتر به آن فکر میکرد، کمتر میتوانست خودش را در آن پیدا کند.
به هر حال، او فقط نمیخواست چیزی که مال خودش هست را از دست بدهد.و حالا، در میان آن دیوارهای سفید، برای نخستین بار مدتی طولانی به دستهایش خیره شد و لبخندی زد. انگار هنوز چیزی را میدید که دیگر در آن اتاق وجود نداشت.
ـ دیدی؟ آخرش موندی.