TGViewer
𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽 𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽 @fughzh · 102 subscribers
Post #1121 604
همیشه برایم سوال بود که چرا؟
چرا این‌گونه شد؟
اما می‌دانی؟
من حتی تا مدت‌ها امیدوار بودم که دست‌کم دوستم داشته باشی.
نه آن‌قدر که بمانی؛
فقط آن‌قدر که رفتنت، تمام آن لحظه‌ها را برایم بی‌معنا نکند.
مدت‌ها با خودم فکر می‌کردم شاید هنوز چیزی میان ما باقی مانده باشد؛چیزی پشت آن همه حرف، پشت آن وعده‌ها، پشت نگاه‌هایی که من بیش از اندازه جدی‌شان گرفته بودم.
اما شاید امید، گاهی فقط راهی‌ست که قلب برای فرار از حقیقت پیدا می‌کند.
قلبم نمی‌خواست باور کند که تمام این مدت، تنها خودش برای ماندنت قدم برداشته بود و تو، آرام و بی‌صدا، قدم‌به‌قدم از من فاصله می‌گرفتی.
آن‌قدر آرام رفتی که حتی نفهمیدم آخرین باری که نزدیک بودی، آخرین بار بود.
شاید بعضی آدم‌ها همین‌طور از زندگی آدم می‌روند؛ نه با یک خداحافظی، نه با یک پایان روشن، بلکه آن‌قدر آهسته که تا به خودت می‌آیی، می‌بینی دیگر چیزی از حضورشان جز چند خاطره‌ی دور باقی نمانده است.
چگونه قلبی که تمام وجودش را به بودن تو گره زده بود، می‌توانست باور کند که قرار نیست بمانی؟ چگونه می‌توانست بفهمد بعضی «می‌مانم»ها فقط حرف‌هایی هستند
که زمان، معنای واقعی‌شان را دیرتر آشکار می‌کند؟
حتی مغز پر از منطقم هم تو را باور کرده بود. برای مدتی، منطق هم ترجیح داد حرف‌های قلبم را باور کند.
اما حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌توانم بگویم:
تقصیر تو نیست.
شاید تو فقط همان‌قدر که می‌توانستی، بودی و این من بودم که از چند کلمه، چیزی بزرگ‌تر ساختم. من از حرف‌هایت خانه‌ای ساختم و وقتی فرو ریخت، مدت‌ها میان آوارش دنبال دلیل می‌گشتم. شاید دلیلش ساده‌تر از چیزی بود که می‌خواستم باور کنم.
من بیشتر خواسته بودم.

من بودم که آن حرف‌های قشنگ را درست کنار لبه‌ی پرتگاهی باور کردم که آن روزها حتی وجودش را نمی‌دیدم.
و سقوط کردم. نه یک‌باره؛ آرام، درست مثل فاصله‌ای که میان ما افتاد.
به سختی خودم را بالا کشیدم، اما وقتی برگشتم، دیدم بخشی از آن آدمی که پیش از تو بودم همان پایین جا مانده است.
قلبم هنوز ترک داشت، ذهنم هنوز از بعضی سکوت‌ها می‌ترسید، و اعتماد کردن دیگر برایم به سادگی گذشته نبود.
تو رفته بودی، اما چیزی از رفتنت مدتی در من باقی مانده بود. نه خودت، نه خاطره‌ات، بلکه اثری که از خودت روی بعضی قسمت‌های من گذاشته بودی.
حالا دیگر دلتنگ نیستم. اگر نامت جایی بیاید، قلبم دیگر به گذشته برنمی‌گردد. نه منتظرت هستم، نه آرزوی برگشتنت را دارم، و نه چیزی میان من و تو ناتمام مانده است.
فقط گاهی، وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، برای خودم دلم می‌گیرد. برای آن آدمی که با تمام سادگی‌اش باور کرد، با تمام وجودش ماند، و فکر می‌کرد اگر چیزی را صادقانه دوست داشته باشد، حتماً دلیلی برای ماندنش وجود خواهد داشت.
اما حالا می‌دانم همه‌ی چیزهایی که دوستشان داریم، قرار نیست بمانند.
بعضی‌ها فقط می‌آیند، چیزی را در ما تغییر می‌دهند، و می‌روند.

و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه من تو را از دست ندادم...
من فقط دیر فهمیدم که خیلی وقت پیش، دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده بود.
More from @fughzh
  1. Oct 4, 2026Post #1357
  2. Oct 4, 2026Post #1356
  3. Oct 4, 2026مودبرد مخصوصا خیلی چشمم رو گرفته
  4. Oct 4, 2026نتونستم این رو فور نزنم بابا خیلی خوبه
  5. Oct 4, 2026✫ 𝐁𝗅𝖺𝖼𝗄 𝗈𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝗈𝖺𝖽, 𝐑𝖾𝖽 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝗏𝖾𝗂𝗇𝗌.
  6. Oct 4, 2026             ✦ 𝐒𝗶𝗺𝗽𝗹𝘆 𝐋𝗼𝘃𝗲𝗹𝘆 ✩°。⋆
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →