روز سختی بود از همان لحظهای که بیدار شدم، حس میکردم حال دلم خوب نیست؛ انگار قرار بود اتفاقی بیفتد که روحم را بلرزاند. ساعتی نگذشته بود که یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت: اکانت تلگرام و چینل «عصیان» هک شده است.
قلبم انگار هزار تکه شد. آن شب را به سختی و با بغضی سنگین سپری کردم. فردای آن روز، بدون آنکه چیزی بخورم، حتی یک چای ساده، از خانه بیرون زدم؛ تنها، خسته، شکسته... برای جنگیدن. برای خودم. برای «عصیان».
وقتی دیدم دوستانم هرچه تلاش میکنند بینتیجه میماند، امید از دلم رفت. بیهدف در کوچهها قدم میزدم، به مردم فحش نثار میکردم و دنبال دعوا بودم؛ انگار خشم، تنها چیزی بود که برایم مانده بود.
تا اینکه چشمم به یک پیرمرد گدا افتاد. دستهایش میلرزید... درست مثل دستهای بابا. کنارش نشستم و ناگهان بغضی که ساعتها در سینهام مانده بود، شکست. گریه کردم... آنقدر که دیگر نفهمیدم اشکم از درد بود یا از دلتنگی.
پیرمرد نگاهی به من کرد و گفت: «دخترم، خدا مهربان است. خانوادهات کجاست؟
با صدایی که میلرزید، گفتم: «خانواده دارم، اما پدری ندارم... تنها امیدم عصیان بود، که آن را هم از من گرفتند.»
عصیان۱۳۵ راه میروی میخندی پرواز میکنی دور میشوی… کی بهتو اینگونهزیستن آموخت؟ شاید یک بیسوادِ سنگدل که خودش هم با رفتنش استخوانِ قلبی را پُوده کرده بود! مثلِ استخوانِ قلبِ من! #مهراس
و گاهی عزیز من؛ دلت از کسی میگیرد که میپنداشتی با تمام آدمهای دورت فرق دارد..
۱۳۵ راه میروی میخندی پرواز میکنی دور میشوی… کی بهتو اینگونهزیستن آموخت؟ شاید یک بیسوادِ سنگدل که خودش هم با رفتنش استخوانِ قلبی را پُوده کرده بود! مثلِ استخوانِ قلبِ من! #مهراس
امروز ترجیح دادم تنها باشم. یک گیلاس چای و یک دانه تخممرغ آبپز آماده کردم و در گوشه خانهام پناه گرفتم. گوشیام را خاموش کردم تا کسی مزاحم خلوت من نشود. عصر امروز را با تماشای غروب و بعد تماشای فیلم «غریزه» سپری کردم. موقع دیدن این فیلم احساساتی شدم و گریه کردم. سبک شدم و در ادامه روز، در گوشه خانه نشستم و با چرخ خیاطی مادرم لباسی با گلهای کوچک سرخ دوختم. خواستم امروز را فقط برای خودم بسازم؛ مگر انسان چقدر عمر میکند؟
لباسی که دوخته بودم را پوشیدم. بعداً عکسش را اینجا میگذارم. وقتی گوشیام را روشن کردم متوجه شدم چند تماس بیپاسخ و چند پیام دارم؛ خواهرم نگران من شده بود و مدام حال من و مادرم را میپرسید. کوتاه پیام دادم: نگران نباش، من خوبم و روز هم میگذرد. حالا هم نشستهام و دارم همین را مینویسم.