امروز ترجیح دادم تنها باشم. یک گیلاس چای و یک دانه تخممرغ آبپز آماده کردم و در گوشه خانهام پناه گرفتم. گوشیام را خاموش کردم تا کسی مزاحم خلوت من نشود. عصر امروز را با تماشای غروب و بعد تماشای فیلم «غریزه» سپری کردم. موقع دیدن این فیلم احساساتی شدم و گریه کردم. سبک شدم و در ادامه روز، در گوشه خانه نشستم و با چرخ خیاطی مادرم لباسی با گلهای کوچک سرخ دوختم. خواستم امروز را فقط برای خودم بسازم؛ مگر انسان چقدر عمر میکند؟
لباسی که دوخته بودم را پوشیدم. بعداً عکسش را اینجا میگذارم. وقتی گوشیام را روشن کردم متوجه شدم چند تماس بیپاسخ و چند پیام دارم؛ خواهرم نگران من شده بود و مدام حال من و مادرم را میپرسید. کوتاه پیام دادم: نگران نباش، من خوبم و روز هم میگذرد. حالا هم نشستهام و دارم همین را مینویسم.
نوشتن در عصیان حالم را خوب می کند
Post #2292
488



- ❤ 9
- 🕊 7