روز سختی بود
از همان لحظهای که بیدار شدم، حس میکردم حال دلم خوب نیست؛ انگار قرار بود اتفاقی بیفتد که روحم را بلرزاند. ساعتی نگذشته بود که یکی از دوستانم تماس گرفت و گفت: اکانت تلگرام و چینل «عصیان» هک شده است.
قلبم انگار هزار تکه شد.
آن شب را به سختی و با بغضی سنگین سپری کردم.
فردای آن روز، بدون آنکه چیزی بخورم، حتی یک چای ساده، از خانه بیرون زدم؛ تنها، خسته، شکسته... برای جنگیدن. برای خودم. برای «عصیان».
وقتی دیدم دوستانم هرچه تلاش میکنند بینتیجه میماند، امید از دلم رفت.
بیهدف در کوچهها قدم میزدم، به مردم فحش نثار میکردم و دنبال دعوا بودم؛ انگار خشم، تنها چیزی بود که برایم مانده بود.
تا اینکه چشمم به یک پیرمرد گدا افتاد.
دستهایش میلرزید... درست مثل دستهای بابا.
کنارش نشستم و ناگهان بغضی که ساعتها در سینهام مانده بود، شکست.
گریه کردم... آنقدر که دیگر نفهمیدم اشکم از درد بود یا از دلتنگی.
پیرمرد نگاهی به من کرد و گفت:
«دخترم، خدا مهربان است. خانوادهات کجاست؟
با صدایی که میلرزید، گفتم:
«خانواده دارم، اما پدری ندارم... تنها امیدم عصیان بود، که آن را هم از من گرفتند.»
پیرمرد آرام گفت:
برو... خدا مهربان است.
آری، عزیز من...
خدا مهربان است.
Post #2336
123
- ❤ 10